ریشهی پیشاهندواروپایی «*swehd/ *suad» به معنای «خوشایند، شیرین» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: ‘hdus (هِدوس: شیرین) و ‘hdona (هِدُونا: لذت) یونانی، suavis (شیرین) و savium (ماچ) و suasionem (حمایت، مهربانی) و suadere (اندرز دادن) و suasus (سفارش شده، مورد توجه) لاتین، sǿtr/ sœtr/ sætr (شیرین) نُردیک کهن، swete (شیرین) انگلیسی کهن، swuozi (شیرین) آلمانی کهن، soete (شیرین، مطبوع) هلندی میانه، assuagier (نرم کردن، لطیف کردن) و suasion (حمایت، مهربانی) فرانسوی کهن، suados (شیرین) گل، swete (شیرین) فریزی کهن، swoti (شیرین) ساکسونی کهن، sø̄ter/ söter (شیرین) سوئدی کهن، sø̄t/ sødh (شیرین) دانمارکی کهن،
این ریشه در زبانهای زندهی اروپایی به چنین واژگانی منتهی شده است: zoet (شیرین) هلندی، (شیرین) دانمارکی، sub (شیرین) آلمانی، swet/ sweit/ sweet (شیرین) اسکات، sætur (شیرین) ایسلندی، sød (شیرین) دانمارکی، sot (شیرین) سوئدی، זיס (زیس: شیرین) ییدیش، suadir (وادار کردن، برانگیختن) اسپانیایی و پرتغالی، suadere (وادار کردن، برانگیختن) ایتالیایی،
در زبان انگلیسی هم از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: sweet (شیرین)، sweetie (شیرینی، آبنبات؛ ۱۷۷۸م.)، sweetheart (عزیز، دلبند؛ اواخر قرن سیزدهم)، dissuade (منصرف کردن؛ ۱۵۱۰م.)، assuage (نرم و لطیف کردن، ۱۳۰۰م.)، persuade (وادار کردن، برانگیختن؛ اواخر قرن چهاردهم)، suave (مهربان، دلپذیر؛ اوایل قرن پانزدهم)، hedonism (لذتگرایی)،
در میان این واژگان «هِدونیسم» در پارسی جدید وامگیری شده است.
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*هْوَد/ *خْوَد» تبدیل شده و در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را زاده است: atsAX (خْواسْتَه: [خوراک] پخته، [میوهی] رسیده) و amvduh (هودَمَه: شیرینی، ملاحت) و arakardnaX (خْوَنْدْرَکَرَه: مطبوع، دلنشین) اوستایی، स्वादते (سْوادَتی: لذت بردن) و सुषूदिम (سوسودیمَه: پخته، [میوهی] رسیده) و स्वाद (سْوادَه: مزه) و स्वाद्मन् (سْوادْمَن: شیرینی، مزه) و स्वादिमन् (سْوادیمَن: شیرین، مطبوع) و स्वात्त (سْواتَّه: معطر، خوشبو) و स्वादन (سْوادَنَه: خوشمزه، دلنشین) و स्वादु (سْوادو: خوشمزه، لذتبخش، انگور) سانسکریت، «خْواسْتَن» (خواستن) و «خْواه» (خواه، اراده) و «خْوالیسْت» (شیرینترین) و «خْوَش» (خوش، نیکو) پهلوی، «خْواسْتَن» (خواستن) و «خْوَشَن» (مزه) و «خوش/ خوژ» (خوش، شیرین) و «خْوَش/ خْوَشَن» (خوش، دلنشین) و «خْوَشی/ خْوَشیهْ» (خوشی، لذت) و «خْوَشَنْوَر» (خوشمزه، مطبوع) و «خْوَشیفْت» (خوشی، خوشبختی) و «خْوَشَنیفْت» (کامروایی، خوشگذرانی) پارتی، «خْواسْتَن» (خواستن) و «خْواریسْت» (شیرینترین) و «خْواسْتَگ» (ثروت، خواسته) و «خْوَش/ خْوَشَن» (خوش، دلنشین) و «خْوَشی/ خْوَشیهْ» (خوشی، لذت) تورفانی، «خُژ» (مطبوع، خوشایند) و «خُژاوچ» (خرمی، خوشی) و «پچخواز» (خوشبو) خوارزمی، cozo (خُوزُو: خوب، خوش) بلخی، «هْوَیْیا» (ثروت، خواسته) و «هْوَرَّه/ هْوِرَه» (شیرین) و «کْهَسَّه» (خوش) سکایی، «سْوار» (شیرین) تخاری الف، «سْوارِه» (شیرین) تخاری ب، ghwknn (نانکوهاگ: خمیرمایه، خمیر ترش) سریانی، քաղցր (کاغْتْسار: شیرین، دلپذیر) و քաղցրահամ (کاغْتْسارَهَم: خوشمزه) ارمنی کهن، «خُوش» (لذت، شادی) پهلوی آذری،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «خواستن»، «خواسته»، «ناخواسته»، «خواستار»، «خواستگار»، «نیکخواه»، «بدخواه»، «دلخواه»، «خواهان»، «خواهینخواهی»، «خواهش»، «خواهشگر»، «خوش»، «خوشی»، «خوشمزه»، «خوشگل»، «خوشتیپ»، خوشنام»، «خوشگوار»، «خوشدل»، «ناخوشی»، «خوشامد»، «خوشرو»، «خوشنود»، «خوشطینت»، «خوشترکیب»، «خوشبو»، «خوشاب»، «دلخوش»، «سرخوشی»، «خوشحال»، «خوشبخت»، «خوشوقت»، «خوشگذرانی»، «خوشانخوشان»، «ناخوش»، «ناخوشی»، «خوشلقا»، «خوشبروبالا»، «خوشرقصی [کردن]»، «خوشطعم»، «خوشنشین»، «خوشا»، «خوشخو»، «خوش و بش»، «خوشهیکل»، «خوشاخلاق»،
در پارسی قدیم هم از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: «خوالیدن» (آشپزی کردن)، «خوالیگر» (آشپز)، «خوار» (مزه)، «خوشخواره»، «تلخخوار»، «نانخواه/ نَغَنْخواه» (تخم و دانهای که برای مزه دادن در تنور روی نان میپاشند)، «نغنخوالان» (دانه و افزودهی مزهدار بر نان)، «خوازه» (خواهش)، «خوازهگر» (مشتاق)،
در میان این واژگان بخش دوم «خوشگل» و «بدگل» از «گیل» ترکی به معنای «شکل» گرفته شده و ربطی به «گِل» پارسی به معنی «خاک خیس» ندارد.
در زبانهای ایرانی زندهی دیگر هم از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: «اَوَرْزا» (خوشمزه) و «وَشّ» (خوش) و «واهیتَه/ واییتَه» (خواستن) و «وایَگ/ واهَگ» (آرزو، طلب) و «واد» (نمک) بلوچی، «خْواسْتین/ خوسْتین» (خواستن) و «خْواز» (خواهش، خواست) و «خُو» (مزه) کردی، «وَش» (خوش) گورانی، «وَش» (خوش) زازا، «خُش» (خوش) و «نانْخَه» (نانخواه، دانهی پاشیده بر نان) عربی، «خُگ/ خوَش» (خوش، شیرین) و «کْئَلْچَر» (شیرین) و «خْوَنْد» (مزه، چاشنی) پشتون، «خوژْگ» (خوش، شیرین) وخی، «خُرْز» (مهربان، خوش) و «اَخُودین/ اَخْوَدون» (دلپذیر، لذیذ کردن) آسی، քաղցրահամ (کاغْتْسارَهَم: خوشمزه) و քաղցր (کاغْتْسار: شیرین، دلپذیر) و «آخُرْژ/ آخُرْژاک» (شیرین) و «خُسْتَک» (خواسته، ثروت) و «خُسْتَکدار» (وارث) ارمنی، «خُسْتاگی» (خواسته، اموال) گرجی، хоҳак (خُهَک: خواستن) یغنابی، «خُزْگَر» (داماد، خواستگار) سیستانی، «ژِناخازی» (خواستگاری، در اصل یعنی: زنخواهی) تالشی، «خازییار» (خواستگاری، در اصل یعنی: یارخواهی) آشتیانی، «خاش» (ازدواج) قُهرودی، «خُو» (خواستن) بختیاری، «وَخون» (بیمزه) یدغه، shije (مزه) آلبانیایی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: स्वाद (سْوادَه: مزه) بُجپوری، स्वाद (سْواد: مزه) و स्वादु (سْوادو: خوشمزه) هندی، স্বাদু (سْوادو: خوشمزه) بنگالی، ਸਵਾਦ (سَواد: مزه) پنجابی، સ્વાદુ (سْوادو: خوشمزه) گجراتی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی بسیار فراوان به کار گرفته شدهاند:
شهید بلخی: « دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم
هر کرا دانش است خواسته نیست و آنکه را خواسته است دانش کم»
فردوسی توسی: « به نیکی بباید تن آراستن که نیکی نشاید ز کس خواستن»
اسدی توسی: «همهکس به یکخوی و یکخواست نیست ده انگشت مردم به هم راست نیست»
نظامی گنجوی: «تو را با من دم خوش در نگیرد به قندیل یخ آتش در نگیرد»
ابن یمین فریومدی: «مرد آزاده در میان گروه گرچه خوشخو و عاقل و داناست»
عینالقضات همدانی: «ما مرگ و شهادت از خدا خواستهایم
وآن هم به سه چیز کم بها خواستهایم»
سعدی شیرازی: «خوش میروی به تنها تنها فدای جانت مدهوش میگذاری یاران مهربانت»