ریشهی پیشاهندواروپایی «*wekw» به معنای «گفتن» در خانوادهی زبانهای ایرانی به ریشهی «*وَک» تبدیل شده است. در شاخهی زبانهای اروپایی این واژگان از این ریشه برخاستهاند: epon (اِپُون: کلمه، سخن) و eipon (حرف، گفتار) و epikos (اِپیکُوس: افسانه، داستان) یونانی، vocare (صدا زدن) و vox (صدا، زبان، سخن) و advocatus (یاور، نماینده، وکیل) و convocationionem (فراخوان، دعوت به گردهمایی) و epicus (پیشگویی، روایت) و evocare (احضار کردن، صدا زدن) و invocare (دعا خواندن، نیایش کردن) و vociferari (فریاد زدن، جیغ و داد کردن) لاتین، wackis (فریاد زدن) پروسی کهن، erwähnen (اشاره کردن به کسی، ارجاع دادن) آلمانی نو، advocat (سخنگو، نماینده) و vocabulum (اسم، کلمه) و convocation (انجمن، دورهمی) و equivocation (مغلطه، پیچاندن حرف) و invoquer (دعا کردن، استغاثه؛ قرن دوازدهم) و provochier (تحریک کردن) و revoquer (بازخواندن، دعوت به بازگشت؛ قرن سیزدهم) و voieul (واکه، حرف صدادار) و vocher (احضار به دادگاه) و voiz (صدا، سخن) و vocatif (باب ندایی در صرف و نحو) و vocaccion (الهام، بعثت؛ قرن سیزدهم) فرانسوی کهن، épique (حماسه) و évoquer (فراخواندن، احضار کردن) و provoquer (القا کردن، برانگیختن) و voix (صدا) و voyelle (حرف صدادار) فرانسوی نو، voz (صدا) اسپانیایی، voice (صدا؛ اواخر قرن سیزدهم) و vocation (الهام، وحی؛ اوایل قرن پانزدهم) و advocate (وکیل، نماینده؛ میانهی قرن چهاردهم) و avocation (لهو و لعب، بطالت؛ ۱۶۱۰م.) و convocation (گردهمایی، تجمع؛ اواخر قرن چهاردهم) و epic (حماسه؛ ۱۵۸۰م.) و equivocal (همصدا؛ ۱۶۰۰م.) و equivocation (مغلطهی استفاده از یک کلمه در چند معنا طی یک استدلال؛ اواخر قرن چهاردهم) و evoke (برانگیختن، احضار کردن؛ ۱۶۲۰م.) و invoke (دعا کردن، درخواست کردن؛ اواخر قرن پانزدهم) و provoke (القا کردن، برانگیختن؛ اواخر قرن چهاردهم) و revoke (دعوت به بازگشت، بازخواندن) و univocal (کلمهی تکمعنا؛ ۱۵۴۰م.) و vocabulary (فهرست کلمات؛ ۱۵۳۰م.) و vocal (صوتی؛ اواخر قرن چهاردهم) و vowel (واکه، حرف صدادار؛ ۱۳۰۰م.) و couch (احضاریهی دادگاه؛ اوایل قرن چهاردهم) و vociferous (پرغوغا، پرهیاهو؛ ۱۶۱۰م.) و vocative (باب ندایی در صرف و نحو؛ اوایل قرن پانزدهم) انگلیسی
نام یونانی kallioph (کالیوپِه) هم وارد شده از همین ریشه گرفته شده و نهمین و بزرگترین موز بوده و موزها دختران آپولون و ایزدبانوان الهامبخش هنرمندان قلمداد میشدهاند. این کلمه به صورت Calliope در زبانهای اروپایی امروزین باقی مانده و هم اسم دختر است و هم نام نوعی ساز بادی شبیه ارگ کلیسا که در ۱۸۵۸م. اختراع شد.
ریشهی آریایی «*وَک» (گفتن) هم مانند شاخهی اروپایی بسیار زاینده و شکوفا بوده است. در زبانهای ایرانی کهن این واژگان را از این بن سراغ داریم: kawArf (فْراوَک: بانگ زدن، اعلام کردن) و akawArf (فْرَواکَه: ستایش، نطق) و aSxaW (وَخْشَه: گفتار، سخن) و acaW (وَچَه: حرف، گفته) و anxAYiW (ویاخْنَه: سخنور، خطیب) و caW (وَچ: گفتن) و SxAW (واخْش: صدا) و atxuh (هوخْتَه: گفتار نیک) و kaWa (اَوَک: [سرود] خواندن) و aDxu (اوخْذَه: سخن) و atxi (اوخْتَه: کلام، گفتار) و arDaxaW (وَخَذْرَه: گفتار، سخن) و akAWitiap (پَیْتیواکَه: اجابت کردن) و arIciW (ویچَیْرَه: وزیر، فتوا دهنده) و fAW (واف: سرودن، گفتن) و ufaW (وَفو: قانون، حکم) و akAW (واکَه: آوا) اوستایی، «چَوَهبارَه» (سخنور، بلیغ) و «ویاخَنَه» (نام ماه اسفند، در اصل یعنی: خطیب، سخنور) پارسی باستان، वाचम् (واچَم: بیان، تلفظ کردن) و उक्ति (اوکْتی: بیان، ابراز) و वाच् (واچ: صدا) و वक्ति(وَکْتی: میگوید) و उक्त (اوکْتَه: گفتار، سخن) و «وَچَّس» (صدا، کلمه) و «نیوَچ» (سخن گفتن) و वग्नु (وَگْنو: نعره، فریاد) وवाक् (واک: سرود) و «ویواچ» (عربده، فریاد) و विवक्ति (ویوَکْتی: گفتن) و «اوچَتْهَه» (تمجید، ستایش) و विवक्ष्यते (ویوَکْسیَتِه: معنا دادن، بر چیزی دلالت کردن) و «وَکْتَر» (سخنگو) و वक्त्र (وَکْتْرَه: دهان) و «وَکْمَن» (گفتار) و «وَکَس» (ترانه، سخن) و «پَیْتیوَکَس» (اجابت کردن) و सूक्त (سوکْتَه: گفتار نیک) سانسکریت، «آواگ» (آوا) و «آواز» (آواز) و «اِواز/ واژ» (سخن) و «واخْتَن» (گفتن) و «اَواز» (صدا زدن، اعلام کردن) و «واز» (بیان کردن) و «وَژَن» (گفتار) و «پَیْوازَک» (اجابت کردن) و «پَیْوازیشْن» (اجابت) و «ویزیر/ وَزَر» (فتوا) و «نیواگ» (نوا) و «ویچیر» (وزیر) و «سُوبار» (مشاور) و «فْرُوخْتَن» (فروختن) و «وَخْشوَر» (پیامبر، یعنی: سخنبر) و «هونییاگ» (خنیا، نغمه) پهلوی، «نیواگیفْت» (با لطف سخن گفتن) و «نیواژ» (نرمخویی، دلجویی، نواز) و «نیواگ» (نوا) و «پَذْواغ» (پاسخ) و «پَذْواژ» (پاسخ دادن) و «واخْشبَر» (پیامبر) و «پَدواخْت» ([در متون مانوی] نام ایزدی) و «واژ» (سخن) و «واخْتَن» (گفتن) و «نیواگ» (نوا، آواز) پارتی، «هونیواز» (خنیاگر، رامشگر) و «نیواز» (به نرمی سخن گفتن) و «هامنییواگ» (همنوا) و «نیوازیشْن» (نوازش، دلجویی) و «فْرُوخْش/ فْرَوَخْش» (فروختن) و «واخْشْوَر» (پیامبر) و «آواگ» (آوا) و «پَیْواز» (پاسخ، اجابت) تورفانی، «وغت» (گفتن) و «وغس» (گفته شده، روایت) و «نواک» (نوا) و «پذواختق» (اجابت، پاسخ مثبت) و «پرواچ» (تهمت) و «پرواک» (بدگویی) و «اوخْتَه» (سخن، گفتار) سغدی، «وس» (آوا) و «شاواچ» (بانگ، آواز) خوارزمی، «آوْیَه» (آوا) و «نْواکَه» (نوا) و «وَمْج» (نزاع، مشاجره) و «پْیومْج» (دشنام) و «بْیومْج» (دشنام دادن، در شکل اصلیاش: *وی-وَنْچَیَه) و «بْیومّگَّه» (فحش، ناسزا) سکایی، վճիռ (وْچیر: وزیر، حکم، رأی) و ուխտ (اوخْت: سوگند) و ուխտադրուժ (اوخْتَدْروژ: پیمانشکن، دروغگو) و ուխտաւոր (اوخْتاوُر: پیماندار، سوگند خورنده) و նուագ (نواگ: نوا، اسم دستگاهی در موسیقی) ارمنی کهن، ნოვაგი (نُواگی: نوا، آواز) گرجی، Arizw (وَزیرا: وزیر) سریانی.
در پارسی دری این کلمات از این بن برخاستهاند: «آوا»، «آواز»، «آوازه»، «واژه»، «واج»، «واکه»، «واکبر»، «نواز»، «نوازش»، «نوازشگر»، «نواختن»، «نوا»، «همنوا»، «نوازنده»، «نواخت»، «فروختن»، «فروش»، «فروشگاه»، «فروشنده»، «خنیاگر» و «وزیر» از این بن برخاستهاند.
پیوند میان دو معنی این ریشه جای توجه دارد. از یک سو سرود خواندن و موسیقی که در خنیاگر و نوازنده نمود یافته، و دیگری نظر فنی دادن و فتوا دادن و حکم کردن بر مبنای قانونی که در وزیر و وخشور میبینیم. احتمالا بر اساس همنشینی همین دو مضمون است که اسم ساز مشهوری را «قانون» نهادهاند.
در پارسی قدیم هم این واژگان را از این خانواده داشتهایم: «وَچَه» (فتوا)، «وَخشور» (پیامبر)، «گَواژَه» (سرزنش)، «خنیا» (نغمه، سرود)، «واف/ زندواف» (بلبل: در اصل یعنی آن که زند اوستا میخواند)، «باژ» (سرود دینی)، «پژواک»، «پَیْواز» (اجابت کردن)، «وات» (سخن)، «واژیدن» (بر زبان راندن)، «گُیاخَن» (آهسته، متین).
واژهی کهن «گُیاخَن» در صحاحالفرس نخجوانی و لغت فرس اسدی به معنای «به آهستگی رفتن» آمده است. اما یوسف سعادت در مقالهای نشان داده که بازماندهای از «ویاخَنَه» اوستایی است به معنای «سخنگوینده در انجمن، خطیب»، که شرحش در زند اوستا به صورت «هَنْجَمَنیگ» ([خطیب] انجمنی، سخنور) آمده است. قاعدتا این واژه در اصل به کسی اشاره میکرده که در بحث و مناظرهی جمعی چیرهدست باشد و پیروز از میدان به در آید، و شیوهی سخن گفتن متین و نرم و آرام خطیبان بعدتر انتزاع یافته و «گیاخن» در پارسی دری چنین معنایی پیدا کرده است. چنان که در نزد رودکی میبینیم:
«درنگ آر ای سپهر چرخوارا گیاخنتَرْت باید کرد کارا»
«گنجشک» هم از همین ریشه گرفته شده و در پارسی قدیم صورتهای دیگرش مثل «پَنجَشک» و «گُواک» و «وَنج» هم رواج داشته که ترکیب اصلی همهشان «*وی-وَک» بوده است. این کلمه در پهلوی هم به صورت «وینْچیشْک» وجود داشته است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم این واژگان را از این بن داریم: «خُنی» (آواز) نائینی، «نیوُوز» (نواز) شغنی، «نَوُوز» (نواز) یزغلامی، «نایْگای» (نوا) آسی، «فَرَت» (فروختن) پراچی، «غوش» (گفتن) و «پْرَوَک» (فروختن) اورموری، «گْواپ/ گْواف» (گفتن) و «گْوَش» (گفتن) و «شَوَشْک» (فروختن) و «گَوک» (آواز) بلوچی، «واتین» (گفتن) و «فیرُوتین/ فیرُوشْتین» (فروختن) کردی، «وورَش» (فروش) گورانی، «فورودَن/ فوروذَن» (فروختن) بختیاری، «وَی/ وای» پشتون، «واو» یغنابی، «دوَهوُژ» (دروغگو) تالشی، «وَک» (آواز) و «وَکَیْ» (خبر، مژده) آسی، «نْواگِل» (آواز خواندن) و «آواج/ آواچ» (آواز) و ուխտ (اوخْت: قول، عهد) و Ուխտանէս (اوخْتانِس: اسم مرد، در اصل یعنی: همپیمان، عهدنگهدار) و «اوخْتی» (گفتار) و «گُوچِل» (فریاد زدن) و «وَنْگ/ وَنْک» (صدا، آهنگ) و «وانْک» (نام کلیسای مشهور محلهی جلفای اصفهان) ارمنی، «وَخْتان/ واخْتانْگ» (اسم مرد، در اصل یعنی: همپیمان، عهدنگهدار) گرجی، «وَنْگ» (گریه و زاری) گیلکی، «وَنگِد» (میو میو کردن گربه) پشتون، «ئاۋاز» (آواز) ترکی اویغوری، «اُوُز» (آواز) ازبکی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: उक्ति (اوکْتی: بیان، سخن، گفته) و आवाज़ (آواز) هندی، ఉక్తి (اوکْتی: سخن) و వక్త్రము (وَکْتْرَمو: دهان، صورت) تلوگو، உத்தி (اوتّی: بیان، گفته) تامیلی، আৱাজ (آواز) آسامی، আওয়াজ (آواز) بنگالی، અવાજ (اَواجی: آواز) گجراتی، ਅਵਾਜ਼ (اَواز: آواز) پنجابی، आवाज़ु (آوازو: آواز) سندی،
تعبیر «وخشور» و شکل جدیدترش «پیامبر» در یونانی باستان هم وجود داشته است و ممکن است گرتهبرداری از زبانهای ایرانی بوده باشد. در یونانی باستان profhths (پْرُوفِتِس: پیامبر، پیشگو) از دو بخش «پرو: پیش، جلو [بردن]» و «فِتِه: گفتن» تشکیل شده که دقیقا همتاست با «وخش+ بر». در انگلیسی امروز این کلمه به prophet تبدیل شده است. پیوند میان موسیقی و آواز کائنات هم که در آیین پوتاگوراسی (فیثاغورثی) فرض گرفته میشده، شاید از اینجا آمده باشد، و همچنین ارتباط میان ناهید که طالع سعد کوچک با اوست و در ضمن رامشگر افلاک قلمداد میشود و این پیوند به ویژه در اشعار انوری نمود دارد. مشابهش را البته حافظ هم در ساقینامه میگوید:
«چنان برکش آواز خنیاگری که ناهید چنگی به رقص آوری»
«وزیر» در این میان کلمهایست با انتشار جهانی. این واژه در اصل از «وَچَه» اوستایی و «وَزَر» پهلوی به معنای «فتوا و حکم» برخاسته و «فتوا دهنده، متخصص» معنی میداده که بعدتر به معنای مشاور شاه و مدیر سازمان اجرایی کشور به کار گرفته شده است. سخن آیلرس که میگوید «گزیر» به معنای «راهحل» هم از همینجا آمده، درست مینماید و حدس بارتولومه که میگوید از ترکی «وی: پیشوند» و «کَی: توده» ساخته شده نادرست است. «گُزیر» هم «راه چاره برای مشکل» معنی میداده و هم «روش حل معما و مسئله»، مثل این بیت مشهور حافظ که میگوید:
«در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز ِاستادهام چو شمع مترسان ز آتشم».
کلمهی «ناگزیر» در پارسی امروز هم از اینجا مشتق شده است، مثل بیت مشهور فردوسی که در داستان ضحاک میگوید «بر آن محضر اژدها ناگزیر گواهی نوشتن برنا و پیر».
کلمهی ناگزیر هم قید است به معنای «بیراهِ چاره، بنا به اجبار» و هم در مقام صفت در معنای «بیچاره، مستاصل» کاربرد داشته است. مثل این بیت از داستان شاپور در شاهنامه «چو شد طایر اندر کف او اسیر/ بیامد برهنه دوان ناگزیر».
در پارسی قدیم «گزیردن/ گزیریدن» هم داشتهایم که به معنای «چاره کردن مشکل، حل کردن معما» کاربرد داشته است. فردوسی میگوید:
«مبر جز کسی را که نگزیردت به هنگام سختی به بر گیردن»
نقش وزیر یعنی مقام اجرایی اول که مستقل از شاه باشد و با او پیوند خویشاوندی نداشته باشد ابداعی مهم در سیاست ایرانشهری است و در سایر فرهنگها و جوامع وجود نداشته است. در همهی زبانهای ایرانی از جمله ترکی و عربی و هندی ( वज़ीर) کلمهی «وزیر» وجود دارد.
این کلیدواژه از پارسی یا پهلوی به سایر زبانها راه یافته است: vezirus لاتین، везир (وِزیر) بلغاری، vesir سوئدی، visir اسپانیایی و ایتالیایی، vizir پرتغالی و فرانسوی و رومانیایی، визирь (ویزیرا) روسی، везир (وِزیر) صربی و کروآتی، vizier انگلیسی (از ۱۵۶۰م.)، wesir آلمانی، wezyr لهستانی، viziris لیتوانیایی همگی وامواژههایی پارسی هستند.
«وزیر» در پارسی بر اساس بابهای عربی صرف شده و «وزارت» و «وزرا» از آن برآمده که «وزارتخانه» بر مبنایش ساخته شده است. در پارسی گاهی منصب وزارت با دلالتی منفی همراه است و این تا حدودی بدان خاطر بوده که از نظر افکار عمومی وزیر سپربلای شاه بوده و آشفتگی کار دولت را از چشم وزیر میدیدهاند و نه شاه. از هامان در کتاب استر عبرانیان که وزیر بدخواه هخامنشی است تا وزیر یهود در مثنوی معنوی چنین پیوندی میان تزویر و وزیر در روایتهای ایرانی دیده میشود. بنابراین تداخلی میان ریشهی «*زور» که سازندهی تزویر است با وزیر نیز رخ داده است.
کلمهی وزیر و مشتقاتش در شعر پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «ز گفتار او شاد شد اردشیر به ایوان خرامید خود با وزیر»
حافظ شیرازی: «خوشا آن دم کز استغنای مستی فراغت باشد از شاه و وزیرم»
دوقطبی شاه و وزیر در فرهنگ ایرانی زیاد تکرار شده و از نامگذاری مهرههای شترنج تا امثال و حکم نمودهایش را میبینیم. به ویژه مولانا تصویرهای بدیع و زیبایی با این کلمهها ساخته است:
«وآنگه ز عالم جان، آمد سپاه انسان عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد»
و «گویی ز بس عنایت، آن ماهی است سلطان وآن بحر بینهایت او را وزیر باشد»
امیر و وزیر هم جفت مشابهی بودهاند که باز در شعر مولانا زیاد تکرار میشود:
«گر به دامی افکنم من یک امیر از امیران خفیه دارم نز وزیر»
و «جامگی او وظیفهیْ چل امیر ده یک قدرش ندیدی صد وزیر»