ریشهی سامی «*خمر» به معنای «تخمیر شدن، پختن، شراب» به نظرم با ریشهی «*حمر» (سرخ شدن) خویشاوند است. همچنین احتمالا با بن عربی «*حمض» (تلخ شدن، ترشیدن) هم پیوند داشته باشد. بن «*خمر» در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی پدید آورده است: חַמְרָא (خَمْرا: شراب) آرامی، חֶמֶר (خِمِر: شراب) و و חֵמָר (خِمار: گل رس) عبری، ܚܲܡܪ̈ܵܢܹܐ (خَمْرانی: مشروبات الکلی) و ܚܲܡܪܵܐ (خَمْرا: شراب) و ܚܡܪܐ (خَمْرارا: شرابفروش، میکدهدار) سریانی، խումար (خومار: خمار) ارمنی میانه
در پارسی از اینجا چنین واژگانی را میشناسیم: «خَمر»، «خمره»، «خُمار»، «خَمّار» (شرابفروش، میکدهدار)، «مخمور»، «تخمیر»، «مخمر»، «خمریات» (اشعار در وصف شراب)، «خمیر»، «خمیره»، «خمیری»،
در سایر زبانهای ایرانی زنده از این ریشه چنین کلماتی برآمدهاند: «خَمْر» (شراب) و «خَمیرَه» (مایهی تخمیر، مخمر) و «خامَرَ» (مخلوط کردن، تصرف کردن) و «تَخْمیر» و «مُخامِرَه» (مجلس عرقخوری) و «تَخَّمَر»
(تخمیر شدن، ور آمدن خمیر نانوایی) عربی، «مَخْمور» و «خومار» (خمار) و «خِمیر» (خمیر) ترکی آذری، «مَهْمور» (مخمور، مست) و «مَهْمورلاشْما» (مستی، خماری) و «مَهْمورلاشْماک» (مست کردن) و «هَمور/ هِمیر» (خمیر) و «هومار» (خمار) ترکی استانبولی، մահմուռ/ մախմուռ (مَهْمور/ مَخْمور: مست) و խումար (خومار: خمار) ارمنی، ხუმარა (خومارا: خُمار) گرجی، ҡамыр (قَمیر: خمیر) باشکیری، қамыр (قَمیر: خمیر) قزاقی، «خیمیر» (خمیر) ترکی اویغوری، «خَمیر» ازبکی و اردو،
در زبانهای هندی این کلمات با این صورتها وامگیری شدهاند: ਮਖਮੂਰ (مَهْمور: مخمور) و ਖਮੀਰ (کْهَمی: خمیر) و খোমার (خُمار) پنجابی، ख़मीर (خَمیر) هندی،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: μαχμουρλής (ماخْمورْلِس: خمار، خوابآلود) و μαχμουρλίδικος (ماخْمورلیدیکُس: خمارآور، خوابآور) و macmourika (ماخْموریکا: کسل، وارفته) یونانی، махму́рен (مَهْمورِن: خماری، خوابآلودگی ناشی از مستی) و махмурли́я (مَهْمورْلییا: سیاه مست، خمار) بلغاری، mámoros (مست، سرخوش) و mámor (خماری، نشئه) مجاری، mahmur (مست) رومانیایی، ма̏мӯран (مامورَهْ: مست، خمار) صربی-کروآتی، ħmira (مخمر) مالتی، «هَمیرا» (مخمر) سواحیلی، «قَمیر» (خمیر) تاتاری،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «به دیده چو قار و به رخ چون بهار چو میخواره بد چشم او پر خمار»
ابوسعید ابوالخیر: «تو بار خدای همه خوبان خماری وز عشق تو هر روز مرا تازه خماری است»
سعدی شیرازی: «همه عمر برندارم سر ازین خمار هستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»