خفه
ریشهی پیشاهندواروپایی «*kuh» به معنای «سرفه» به احتمال زیاد در اصل نامآوا بوده است. واژههای برآمده از این بن در زبانهای اروپایی این موارد را در بر میگیرد: cohhian (فریاد زدن) انگلیسی کهن، coughen/ coghen (فریاد زدن) انگلیسی میانه، cough (سرفه کردن) انگلیسی، kuchen (سرفه کردن) آلمانی میانه، keuchen (نفس نفس زدن، خس خس کردن) آلمانی، kochen (سرفه کردن) هلندی میانه، kuchen (سرفه کردن) هلندی،
این بن در زبانهای آریایی ریشهی «*خوف» را نتیجه دادن که همین «سرفه کردن» را میرساند. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «*خَفَه» (خفه، صدای گرفته) و «*خَفَگان» (خفگی) پهلوی، «غواب» (سرفه کردن) و «خفیک» (سرفه) سغدی، «خف» (سرفه کردن) خوارزمی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «خُفیدن/ خَفیدن» (سرفه کردن)، «خُفه» (سرفه)، «خَفه» (صدای گرفته، صدای خفه)، «کُخْکُخ» (صدای سرفه)، «خفقان»، «خفگی»، «صداخفهکن»،
در سایر زبانهای نوی ایرانی از این بن چنین کلماتی زاده شدهاند: «کْهوف» (سرفه) پراچی، «خُیْفین» (سرفه کردن) آسی، «کاخ» (سرفه) شغنی، «کِخ» (سرفه) سریکلی، «خُف» (سرفه) یدغه و سنگلیجی، «خوف» (سرفه کردن) و «خوفَخ» (سرفه) و «خَفَه» (صدای گرفته، خفه) یغنابی، «خوف» (سرفه) و «کُفین/ قوفین» (سرفه کردن) کردی، «کُخْکُخ» (صدای سرفه) سیستانی، «قُوف» (سفه) وخی، «کِخ» (سرفه کردن) و «کوخ» (سرفه) یزغلامی، «کوکو کردن» (سرفه کردن) خوانساری،
حدسم آن است که ریشههای عربی «*خَفَیَ» به معنای «پنهان کردن» و «*خفف» به معنی «کمصدا، خفه» از همینجا وامگیری شده و در اصل سامی نباشند. این دو بن در پارسی بیش از عربی شاخهزایی کرده و در سایر زبانهای سامی دیده نمیشوند. اگر این حدس درست باشد، این واژگان پارسی نیز از همین بن برخاستهاند و بر اساس بابهای عربی صرف شدهاند: «خفا»، «خفی»، «خفیه»، «خفیهنویس»، «مخفی»، «مخفیکاری»، «مخفیگاه»، «اختفا»، «استخفاء»، «خفیف»، «مخفف»، «تخفیف»، و همچنین ख़ुफ़िया (خوفییا: خُفیه، سرّی) هندی، құпия (قوپیا: مخفی) قزاقی و «خِفیِّه/ حَفیِه» (مخفی، سری) ترکی
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شدهاند:
نظامی گنجوی: «برنجد گلویی که بیخون بود خفه گردد ار خونش افزون بود»
عطار نیشابوری: «مرا مخفی نمودی همچو آدم نظر کردم تو را دیدم دمادم»
مولانای بلخی: «ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خفه گردد ز تپیدن»
سعدی شیرازی: «براندیش از آن بندهی پرگناه که از خواجه مخفی شود چندگاه»
طغرای مشهدی: «دکانها به آرایش گنجفه ز انبوه صنعت کسادی خفه»