ریشهی پیشاهندواروپایی «*sus/ *hsews» به معنای «خشک» در زبانهای اروپایی شاخهزایی چندانی نداشته و این واژگان را در زبانهای کهن پدید آورده است: auos (آوئُس: خشم) و auw (آوو: آتش برافروختن) یونانی باستان، sudus (خشک) لاتین، seyra (پژمردن، خشک شدن) نُردیک کهن، sear/ siere (خشک) انگلیسی کهن، ser/ sere (خشک) انگلیسی میانه، suχŭ (خشک) و соушити (سوشیتا: خشک شدن) اسلاوی کهن کلیسایی، съхнuти (سوخْنوتی: خشک شدن) اسلاوی کهن شرقی، sausa (خشک) پروسی کهن، sōrēn (پژمرده) آلمانی کهن،
در زبانهای نوی اروپایی هم این کلمات را از این ریشه سراغ داریم: sere و شاید soda (نمک کربنات سدیم؛ اواخر قرن پانزدهم) انگلیسی، zoor (خشک) هلندی، sausas (خشک) و sausinti (خشک شدن) لیتوانیایی،شاید sida (سنگ نمک) ایتالیایی، су́шит (سوشیت: خشک) و суши́ться (سوشیتْسْیا: خشکیده، خشک شده) و вы́сушить (ویسوشیتا: خشکاندن، کباب کردن) و со́хнуть (سُخْنوتا: خشک کردن) روسی، со́хнути (سُخْنوتی: خشک شدن) و суши́ти (سوشیتی: خشک) اوکراینی، съ́хна (سَخْنَه: خشک شدن) و суша́ (سوشَه: خشک) بلغاری، са̀хнути (سَهْنوتی: خشک شدن) صربی-کروآتی، schnąć (خشک شدن) لهستانی، schnout (خشک شدن) چک، суши (سوشی: خشک شدن) و sušit (خشک) مقدونی، sohr (خشک، پژمرده) آلمانی، sorian (پژمرده شدن، خشک شدن) ساکسونی کهن، søyre (پژمرده، خشک) نروژی،
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*هَوس» تبدیل شده که همان معنای «خشک» را میرساند و در زبانهای ایرانی کهن این مشتقها از آن حاصل آمدهاند: akCuh (هوشْکَه: خشک) و anmvCOahNa (اَنْگْهَئُوشِمْنَه: خشک شدنی) اوستایی، «اوشْکَه» (خشک) پارسی باستان، शुष्यति (سوسْیَتی: خشک شدن، پژمرده شدن) و शोषयति (سُسَیاتی: خشکیدن) و शुष्क (سوسْکَه: خشکیده، ساده) سانسکریت، «سُسِتی» (خشکیدن) پالی، 𑀲𑀼𑀲𑁆𑀲𑀇 (سوسَّیْ: خشک شدن) و 𑀲𑀽𑀲𑀇 (سوسَی: خشک) پراکریت مهاراستی، «هوشْک» (خشک) و «هُوشیتَه» (خشکیده) و «هُوشیتَن» (خشکیدن) پهلوی، «هوشْک» (خشک) و «هُوشَگ/ هُوش» (خشکه، خشکیده) پارتی و تورفانی، «وشک» (خشک) و «پشوش» (خشکیدن) سغدی، «هوسکَه» (خشک) و «هوش» (خشکیدن) سکایی، araksuh (هوشْکارا: خُشکار، نوعی شیرینی) سریانی،
در زبان پارسی این بن چنین واژگانی زاده است: «خشک»، «خشکبار»، «خشکیده»، «خشکیدن»، «خشکیده»، «خشککن»، «خشکه» (پرداخت جنسی دستمزد به صورت غله)، «خُشکار» (نوعی شیرینی)، «خوشیدن» (خشک شدن)، «خُشکنای» (حلقوم)، «خشکسالی»، «خشکمغز»
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم از این بن چنین واژگانی برخاستهاند: «ووچ» (خشک) و «ووشوولَیْ» (پیشانی) پشتون، «خوس» (خشک) آسی، «هیشْک» (خشک) کردی، «خُرْشَکئی» (خشک) گرجی، :«خُرْشَک» (خشک) ارمنی، «خُشْکَر» (خشکار) عربی، «هوشْک» (خشک) و «هْویشْکهَدّ» (استخوان قلم پا) بلوچی، «ویخْچام» (آرنج) شغنی، «ووشْکیاُسْتیَه» (استخوان مچ پا) مونجی،«اوشْکمَخیکُو» (قوزک پا) یدغه، «وِشْک» (خشک) گورانی، хушк (خوشْک) پارسی تاجیکی،
در زبان عربی بنی داریم به صورت «*وشق» که «ورقه کردن [میوه یا چیزهای دیگر] برای خشک کردن» معنی میدهد. این بن در سایر زبانهای سامی به این معنی وجود ندارد و به همین خاطر به نظرم دخیل است و باید از همین کلمهی «خشک/ هُشک» پارسی و پهلوی گرفته شده باشد. در عربی از این ریشه چنین کلماتی برخاسته است: «وَشَقَ» (خشکاندن با ورقه کردن)، «تَواشَق» (تکه تکه کردن، ورقه ورقه کردن)، «اِتَّشَق» (لایه لایه بریدن [گوشت] برای خشک کردن)، «وَشیقَه» (گوشت خشک شده)
در زبانهای هندی از این خانواده چنین کلماتی را میشناسیم: सोखना (سُکْهْنا: مکیدن، خشکاندن) و सूखा (سوکْها: خشک) هندی، শুকান (خوکَن: خشک) آسامی، સૂકું (سوکو: خشک) گجراتی،
«خشک» و مشتقهایش در متون ادبی پارسی فراوان یافت میشود:
فردوسی توسی: «لب موبدان خشک و رخساره تر زبان پر ز گفتار با یکدگر»
و: «بیابان و آن مرد با تیز داس کجا خشک و تر زاو دل اندر هراس»
سنایی غزنوی: « درزي صفت مباش بر ايشان کجا همه بر رشتهي تو خشکتر از مغز سوزنند»
عطار نیشابوری: « بخند ای زاهد خشک ار نهای سنگ چه وقت گریه و چه جای پند است »
مولانای بلخی: « ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم»
حافظ شیرازی: «رفته گیر از برم و زآتش و آب دل و چشم
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر»