خسته


آخرین به روزرسانی:
خسته


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*seu» به معنای «کوفتن، فشردن» در زبان‌های اروپایی شاخه‌زایی چندانی نکرده، اما در خانواده‌ی زبان‌های آریایی دو بن «*خَد» (ضربه زدن، آسیب) و «*هْوَهْ» (کوفتن، فشردن) از آن برخاسته که هردو زایا بوده‌اند. در مدخل «شبیخون» به بن «*هْوَهْ» پرداخته‌ام. اما ریشه‌ی «*خَد» در زبان‌های کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: dax (خَد: زدن، کوفتن) و daxIW (ویخَد: خمیر کردن) اوستایی، «زْروفْتَن» (فرو نشستن، خاموش شدن) پهلوی، «خَذ» (آسیب زدن) و «ویخَس» (مجروح شدن) و «ویخَساغ» (زخمی، خسته) و «خَذْم» (زخم، خیم) پارتی، «خَسْتَگ» (خسته، زخمی) و «خیم» (زخم) تورفانی، «کْهَد» (آسیب زدن) و «کْهوسْتَه» (زخمی) و «گْگوهَد» (آسیب رساندن) و «کَمَّه» (زخم، خیم) سکایی، «خَذ» (سوراخ کردن، نیش زدن) خوارزمی،

         در پارسی از این ریشه چنین واژگانی زاده شده‌اند: «خسته»، «خستن»، «دلخسته»، «خسته‌جان»، «خسته‌جگر»، «آبْخَست» ([میوه] آبلمبو، [هندوانه] آب‌تراش)، «خَلِش» (زخم، رخنه)، «خَلیدن» (فرو کردن چیزی نوک تیز)، «خیم» (زخم)، «خوسْت» (راه کوفته شده)، «پَیخَستن» (لگدمال کردن، مرکب از: پَد: پیشوند + خَد: کوفتن)، «خوستن» (لگد زدن، لگدکوب کردن)، «آب‌زُرُفت» (آبلمبو، آب‌تراش)، «پایْخَست» (لگوکوب شده)، 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی این ریشه به چنین کلماتی منتهی شده است: «شوذ» (خار) شغنی، «شیذ/ شوذ» (خار) سریکلی، «خیسْتین» (نیش زدن) کردی، «خَذْنَگ» (خار) یزغلامی، «وَخَه» (کندن، حفر کردن) اورموری، 

         این کلمات در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

رودکی سمرقندی: «دل خسته و بسته‌ی مسلسل‌مویی‌ست خون گشته و کشته‌ی بت هندویی‌ست»

فردوسی توسی: «کشیدندشان بسته و خسته خوار                  به جان خواستند آن زمان زینهار»

                  و: «به بالین رودابه شد زال زر          پر از آب رخسار و خسته‌جگر»

اسدی توسی: «همه شب تن خسته را دوختند              بر آتش همی کشته را سوختند»

ناصرخسرو قبادیانی: «ای خوی بد چو بنده‌ بدرگ را    صد ره تو را به زیر لگد خوسته»

ایرانشاه بن ابی‌الخیر: «در آن بیشه آن مردمان روز و شب       گریزان خلیده دل و خشک لب»