خراش


آخرین به روزرسانی:
خراش

در زبان‌های آریایی ریشه‌ای داریم به شکل «*خْراش» در معنای «خراشیدن» که به احتمال زیاد با ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kher» (تیز، برنده) برآمده و با «خار» خویشاوند است. از این ریشه در زبان‌های ایرانی کهن این کلمات برخاسته‌اند: «آخْراوْ» (خراش) پارتی، «خریش» (خراشیدن) سغدی،‌ «بخراهْ» (خراشیده) خوارزمی. در زبان‌های ایرانی نو هم از این بن چنین کلماتی را داریم: «خراش» و «خراشیده» و «خش» و «خلیدن» و «دلخراش» و «جگرخراش» پارسی، «خرش» (خراش) عربی، «گَرْغ» (خراش) پشتو

         حدسم آن است که کلمه‌ی «خَل» به معنای «سرکه» نیز از همین‌جا آمده باشد و به گزندگی و ترشی این مایع اشاره کند. ریشه‌ی این کلمه را در اغلب فرهنگ‌های ریشه‌شناسی 𒂁𒄬 (خَل) سومری و 𒂁𒄬 (خَلّو) اکدی دانسته‌اند، که یعنی «خمره‌». ولی این واژگان با معنای «سرکه» فاصله‌ی زیادی دارند. معنای «سرکه» برای این کلمه هم از دوران رواج زبان‌های آریایی در ایران غربی آغاز می‌شود و در آرامی חָלָא (خالا) و در سریانی ܚܠܐ (خَلّا) را به معنای سرکه داریم. شاهد دیگری که حدسم را تایید می‌کند آن است که معنای دیگر این کلمه در سریانی و آرامی و بعدتر عربی، «گزنده، پلید» است که ارتباطی با خمره پیدا نمی‌کند اما با «خلیدن» مربوط است. 

         احتمالا ریشه‌ی آریایی «*هْوَر/ *خَر» (خراشیدن، خاراندن) نیز با این بن خویشاوند باشد و از تعمیم آن به وجود آمده باشد. از این بن در زبان‌های ایرانی باستانی araX (خْوَرَه: زخم) اوستایی را می‌شناسیم و در زبان‌های زنده «خاریشْت» (خارش) پشتو را. در پارسی این واژگان از این بن زاده شده‌اند: «خارش»، «خاریدن»، «خاراندن»، «خارشک»، «سرخاره»، و شاید «خالِسْک» در پارسی قدیم به معنای «پتک، چکش».

         مشتق‌های این بن اغلب عامیانه قلمداد شده و به ندرت در شعر و ادب به کار گرفته می‌شده‌اند:

فردوسی توسی: «بیامد چو سودابه را دید روی           خراشیده و کاخ پر گفت و گوی»

فخرالدین اسعد گرگانی: «گهی از بهر او خوابش رمیده  گهی خارش به دست اندر خلیده»

نظامی گنجوی: «نظر کردم ز روی تجربت هست                خوشی های جهان چون خارش دست

به اول دست را خارش خوش افتد        به آخر دست بر دست آتش افتد»

اسدی توسی: «ز بس خون که هر جای پاشیده بود                 زمین همچو روی خراشیده بود»


مسعود سعد سلمان: «کشنده آب او بر کوه شمشیر                 خلنده خارش اندر خاره نشتر»

ابوالفرج رونی: « آن را که چو ما سرشت باشد از گل   بی خارشکی نباشد ای مهر گسل

         من همچو توام ز من چرایی تو خجل؟            تو خارش تن داری و من خارش دل»