ریشهی پیشاهندواروپایی «*hehmos» به معنای «خام، ناپخته» از بن «*heh» به معنای «سوختن، داغ» و پسوند نفی «-mo» تشکیل شده است. «*hehmos» در زبانهای اروپایی کهن این واژگان را به دست داده است: wmos (اومُس: خام) و maroulion (مارولیُون: کاهو) یونانی، amarus (تلخ، ترش) لاتین، om (خام) ایرلندی کهن، amer (تلخ) فرانسوی کهن، amar/ mar (تلخ) لومباردی، amar (تلخ) اوکسیتان کهن،
در زبانهای اروپایی نو این کلمات از این ریشه برخاستهاند: amh (خام) و aimhe (خامی، ناپختگی) ایرلندی، amh (خام) گالی اسکات، amar (تلخ، ترش) و marula (کاهو) رومانیایی، amur (تلخ) دالماسی، amaro (تلخ) ایتالیایی، amer (تلخ) فرانسوی، amaro (تلخ) پرتغالی، amarillo (تلخ) اسپانیایی، marouli (مارولی: کاهو) یونانی نو، мару́ля (مارولیا: کاهو) بلغاری و صربی-کروآتی، amareddi (کاهو) سیسیلی، amper (تُند و زننده) سوئدی و دانمارکی و نروژی، omo- ([پیشوند] چیزهای خام) و omophagous (خامخوار، به ویژه خورندهی گوشت خام) انگلیسی، of (خام) ولش،
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*اَم/ *خَم» تبدیل شده و در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را پدید آورده است: आम (آمَه: خام) و अम्ल (اَمْلَه: ترش) سانسکریت، «خام» و «خامیز» (خورشی با گوشت و سرکه) پهلوی، «غاماک» (خام) و «نامر» (شیرین) سغدی، «هامَه» (خام) و «هَمْگَه» (ترش) و «هاما» (آرد جو) سکایی، «خام» خوارزمی، מַר (مَر: تلخ) عبری، հում (هوم: خام) و մառուլ (مارول: کاهو) و հմագոյն (هْماگُویْن: خامی، ناپختگی) ارمنی کهن،
در زبانهای کهن سامی ریشهی «*مرر» به معنای تلخ احتمالا از اینجا برخاسته که در مدخل «مرارت» دربارهاش شرحی آمده است.
در پارسی کلمات مشتق از این بن عبارتند از: «خام»، «خامه»، «خامیز» (نوعی خورش)، «خاماندیش»، «خامدست»، «خامخوار»، «خامگیاهخوار»، «خامهعسل»، «خامهشکلاتی»، «خامهریگ» (قلوهسنگ، ریگ بیابانی)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «خاو» (خام) کردی، «آمَگ/ هامَگ» (خام) بلوچی، «اُم/ اوم/ خام» (خام) پشتون، «خُم» (خام) آسی، «هَمُو» (خام) پراچی، «آمیص/ أَمیص» (خورشی با گوشت و سرکه) عربی، «حام/ خام» (خام) و «مارول» (کاهو) ترکی، մառոլ (مارول: کاهو) و հում (هوم: خام) و խամ (خام) ارمنی، უმი / ჰუმი (اومی/ هومی: خام) گرجی.
अम्ल (اَمْلَه: ترش) هندی هم از همین ریشه آمده است.
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی به نسبت زیاد به کار گرفته شده است. هرچند «خامه» عامیانه محسوب میشده و در متون ادبی معمولا معنای «مشک» یا «مداد، مرکب» را میدهد که به این ریشه ارتباطی ندارد.
ابوسعید ابیالخیر: « هجران ترا چو گرم شد هنگامه بر آتش من قطرهفشان از خامه»
فرخی سیستانی: « امیدوار مر او را برآن نهادستی که آب جوید از خامهریگ و شهد از سنگ»
مهستی گنجوی: «ماییم در این گنبد ناپختهی خام نه کافر مطلق، نه مسلمان تمام »
نظامی گنجوی: «سرانجام از شتاب خام تدبیر به جای پرنیان بر دل نهد تیر»
و: «نشاید دید خصم خویش را خرد که نرد از خام دستان کم توان برد»
سعدی شیرازی: «نه من خامطمع عشق تو میورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »
مولانای بلخی: «دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا»