ریشهی سامی «*حقر» به معنی «پستی، کوچکی» در زبانهای کهن ایرانی بازتاب چندانی نداشته، اما طی هزار سال گذشته شاخهزایی کرده و چنین خوشهای از واژگان همسان را در پارسی به دست داده است: «حقیر»، «محقر»، «حقارت»، «تحقیر»، «احقر»،
حدسم آن است که بن فرضی «*حکر» به معنی «انحصاری کردن فروش، تک قطبی کردن تجارت» هم تحریفی از همین بن باشد. این ریشه در عربی رواج چندانی ندارد و اصولا کلماتی جز «احتکار» و «محتکر» پارسی تولید نکرده است.
در سایر زبانهای ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «حَقَرَ» (خوار شمردن، تحقیر کردن) و «حِقارَه» (پستی، فرومایگی) و «أَحْقَر» (خوارترین، فرومایهترین) و «تَحْقیر» (شرمندگی، خواری) عربی، «حَقارَت/ حَکارَت» (حقارت) و «إِحْتِقار» (خوارشماری) و «تَحْقیر/ تَهْکیر» (تحقیر) و «حِقیر/ حَکیر» (حقیر) ترکی، «هَکارِتی» (حقارت) لاز، «هِقیر» (حقیر) کردی،
برخی از این کلمات در سایر زبانها وارد شدهاند: «اَکارَت» (حقارت) تاتاری، «هَکیری» (حقیر) سواحیلی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شدهاند:
ابوسعید ابوالخیر: «در بارگه جلالت ای عذر پذیر دریاب که من آمده ام زار و حقیر»
ناصرخسروی قبادیانی: «مهتر خویش را حقیر کند سوی دانا دبیر با تقصیر
سخن با خطر تواند کرد خطری مرد را جدا ز حقیر»
حافظ شیرازی: «مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که نیست معصیت و زهد بی مشیت او»