ریشهی عربی «*حرس» به معنای «نگهبانی دادن، حفاظت کردن» در پارسی چنین واژگانی را پدید آورده است: «حراست»، «[ممالک] محروسه»، و همچنین «حَرَس» (پلیس، داروغه) و «امیر حرس» (رئیس پلیس) در پارسی قدیم.
همچنین حدس میزنم بن عربی «*حرز» به همین معنای «محافظت کردن [در برابر چشمزخم و طلسم]» از همینجا آمده باشد و تحریفی از همین ریشه باشد. در این حالت این واژگان هم از همین ریشه برآمدهاند: «حرز» (طلسم نگهبان، باطلالسحر)، «احراز»،
در سایر زبانهای ایرانی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «حَرَسَ» (نگهبانی دادن) و «حارِس» (نگهبان) و «إِحْتِراس» (مراقبت کردن) عربی،
این کلمات گهگاه در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شدهاند:
سنایی غزنوی: « فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز»
مسعود سعدسلمان: «هر که او چشم در خرد بگشاد حرز و تعویذ باده بر جان بست»
ملکالشعراء بهار: « شد این امین خزانه شد آن امیر حرس نیاند غافل از آزار مرد و زن یکدم»