حد


آخرین به روزرسانی:
حد


         ریشه‌ی سامی «*حدد» به معنای «تیز، لبه» به احتمال زیاد با بن «*احد» به معنای «تک، تنها» خویشاوند است و شاید اصولا در زبان پارسی زاده شده و بر اساس باب‌های عربی صرف شده باشد. چون در زبان‌های کهن ایرانی وجود ندارد و در زبان‌های سامی دیگر هم دیده نمی‌شود و مشتق‌هایش در عربی اندک و بسیار محدودتر از پارسی است.

         در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را می‌شناسیم: «حد»، «محدود»، «حدود»، «حدوداً»، «محدوده»، «حدی»، «حاد»، «سرحد»، «سرحدات»، «نامحدود»، «بی‌حدومرز»، «حدناپذیر»، «[در ریاضیات] حد گرفتن»، «حداد»، «تحدید»، «به‌حدی»، «تحدّی» (مبارزه‌طلبی)، «[شدت و] حدت»، «حدید» (سنگ آهن)، 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «حَدَّ» (تیزی، لبه) و «یَحُدُّ» (تیز کردن، نگاه خیره انداختن، مرزبندی کردن) و «حَدّاد» (آهنگر) و «حُدود» عربی، «حِدّ/ حَدّ» (مرز، حد) و «هیدَّت/ هیدِّت» (حدت، شدت) ترکی، хәтле (خَتْلِه: حد، مرز) باشکیری، (حَدّ» (مرز، حد) اردو،

         در زبان‌های هندی از این مجموعه چنین کلماتی وامگیری شده‌اند: हद (حَد) و बेहद (بِه‌حَد: تا حدودی، در حدی که) و हदबंदी (حَدْبَنْدی: مرزبندی) هندی، হদ্দ (هُدُّو: حد) بنگالی، ހައްދު (هَدّو: حد) دیوهی، હદ (حَد) گجراتی، हद्द (هَدَّه: حد) مراثی، ਹੱਦ (هَدَّه: حد) پنجابی،

         در شعر و ادب پارسی این واژگان فراوان به کار گرفته شده‌اند:

ناصرخسرو قبادیانی: «حد و محدود جفت یکدگرند                نیست با هست چون مکین و مکان»

سنایی غزنوی: « چون جمال گوهر حدادیان یوسف که زد                 پتک حجت بر سر اعدای دین حدادوار»

ادیب‌الممالک نیشابوری: «سرت به کوره‌ی حداد و کون به شاخ بقر

چنان دهد که ندانی ره ایاب و ذهاب»