ریشهی پیشاهندواروپایی «*hrew» معنای «حفر کردن، کندن» را میرسانده و بن «*reup/ *hrup» (شکستن، جدا کردن) از آن مشتق شده است.
در زبانهای اروپایی کهن ریشهی «*reup/ *hrup» این کلمات را پدید آورده است: rumpere (شکستن، جدا کردن) و ruptum (شکاف، گسست) و corruptus (فاسد، تباه) و corrumpere (غارت کردن، به تاراج بردن) و rapere (تجاوز کردن، به زور تصاحب کردن) و و rupta (دارودستهی اشرار) لاتین، biraubon (ربودن) گُتی، roub (دزدیدن) و biroubon (ربودن، غارت کردن) آلمانی کهن، rjufa (گسستن، جدا کردن) نُردیک کهن، reyfi (پشم گوسفند [در اصل یعنی چیدنی، بریدنی]) ایرلندی کهن، bereafian (دزدیدن، محروم کردن، ربودن) و reofan (شکستن، پاره کردن) انگلیسی کهن، birecen (دزدیدن، محروم کردن، ربودن) و route (دارودسته) انگلیسی میانه، biravia (غارت، چپاول) فریزی کهن، biroban (ربودن، غارت کردن) ساکسونی کهن، corrupt (فاسد، تباه) و robeor (دزد) و rober (ربودن، غارت کردن) و roberie (دزدی، چپاول) و robe (ردا، در اصل یعنی کالای غارت شده) و rapir (تجاوز کردن، به زور تصاحب کردن) و و route/rote/route (دارودسته) و rompre (گسستن، جدا کردن) فرانسوی کهن، ryva (گسستن، جدا کردن) سوئدی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی هم این مشتقها را از این تبار میشناسیم: oreillons (گوشدرد، اوریون، برآمده از oreille: گوش) و rupture (شکاف، گسست) و rompre (گسستن، جدا کردن) و robe (ردا) و robe de chambre (لباس خانه) فرانسوی، rubato (فاصلهی زمانی یک نت موسیقی، در اصل یعنی: [زمان] ربوده شده) ایتالیایی، berauben (ربودن، غارت کردن) آلمانی، berooven (ربودن، غارت کردن) هلندی، rompre (ربودن، گسستن) کاتالان، rupere (گسستن، پاره کردن) رومانیایی، romper (پاره کردن، کندن) و rozar (خنجر، تیز) اسپانیایی، refe/ reve (گسستن، جدا کردن) اسکات، rjufa (گسستن، جدا کردن) ایسلندی،
در زبان انگلیسی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: bereave (دزدیدن، محروم کردن، ربودن)، corrupt (فاسد، تباه؛ اوایل قرن چهاردهم)، robber (دزد؛ اواخر قرن دوازدهم)، rob (دزدیدن؛ ۱۲۰۰م.)، robbery (دزدی، غارت؛ ۱۲۰۰م.)، rape (تجاوز کردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، robe (ردا؛ اواخر قرن سیزدهم)، rubble (ویرانه، نخالهی ساختمان)، rupture (شکاف، گسست؛ اواخر قرن چهاردهم)، interrupt (گسستن، وقفه انداختن؛ ۱۴۰۰م.)، route (دارودسته) انگلیسی،
از میان این واژگان برخی در زبان پارسی نو وامگیری شدهاند، اما همگی دورهی کوتاهی رواج داشتهاند و رو به منسوخ شدن دارند: «رُبدوشامبر»،
در زبانهای آریایی بن «*reup/ *hrup» به صورت ریشهی «*روپا» (ربودن) درآمده و از «*rap» ریشهی «*رَف» (آسیب، هجوم) مشتق شده است. در زبانهای باستانی ایرانی این کلمات از ریشهی «*روپا» زاده شدهاند: (روپیَتی: رنج بردن، جدا کردن، بیرون کشیدن) و «روپیَه» (دلدرد) و अलुपत् (آلوپَت: شاید) و «رُپوسی: ویرانگر، مهاجم» سانسکریت، «روبایْ» (رباینده) و «روبودَن» (ربودن) و «رُوپ» (دزدی، ربایش) و «رُوب» (رُفتن، پاک کردن) پهلوی، «پَذْروب» (منهزم کردن) و «رُوب» (رُفتن، پاک کردن) پارتی، «روبایْ» (ربودن) و «رُوب» (رُفتن، پاک کردن) و «هَرُّوب» (گرفتن، انباشتن، گشودن) تورفانی، «رْروْ» (دور کردن، دفع) و «بورووْ» (ویران کردن) و «آروهْ» (جنبیدن) سکایی، «روبی» (ربودن) و «رفش» (جارو) خوارزمی، «روپ» (برچیدن، رُفتن) و «پراور» (جارو کردن) سغدی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «ربودن»، «ربایش»، «رباینده»، «آهنربا»، «کهربا»، «دلربا»، «خاکروبه»، «جاروب/ جارو»، «روبیدن»، «رُفتن»، «رفتگر»، «شسته رُفته»، «پاروزن»، «جاروکش»، «جاروبرقی»، . در پارسی قدیم هم این واژگان خویشاوند وجود داشته است: «چوزهلُوا» (زغن، مرکب از: چوزه: جوجه + لُوا: رُبا)، «روفانیدن» (پاک کردن دندان)، و شاید «رَف» (سکوی جلوی خانه).
در زبانهای زندهی دیگر ایرانی هم این واژگان از ریشهی «*روپا» برخاستهاند: «ریفانین» (ربودن) گورانی، «ریفِن، ریفانْدین» (ربودن) کردی، «رَفْتْس» (جارو) و «رِبَگ» (پارو) یزغلامی، «روپْتَه/ رُپ» (رُفتن) و «رُپَگ/ رُپونْگ» (جارو) و «گُشان روپ» (گوش تیز کردن، دزدکی گوش دادن) بلوچی، «رُفیدا» (تراشیدن پهن کف آغل با بیل) سیستانی، «روب» (پارو کردن) شغنی، «روب/ روپ» (درودن، رُفتن) و «رُوپْچ» (جارو) یغنابی، «رویْ» (رُفتن) پراچی، «روفُو» (جارو) یدغه، «پَراوَک» (جارو) اورموری، «رَو/ رَودِل» (درو کردن) و «رِبَز» (جارو) پشتون، «رووین» (پاک کردن، وجین کردن) آسی، «دِلرُبا» اردو. दिलरुबा (دیلْروبا: دلربا) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.
واژگان برخاسته از این ریشه در ادب و شعر پارسی با بسامدی بالا به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «تو گفتی که سرگین این بارگی به جاروب روبم به یکبارگی»
سنایی غزنوی: «سیم نااهلان نجویی زآنکه نپسندد خرد خاکروبی کردن آن کس را که داند کیمیا»
مولانای بلخی: «داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار»
حافظ شیرازی: «گر چنین جلوه کند مغبچهی بادهفروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را»
اقبال لاهوری: «شناسد منزلش را آفتابی که ریگ کهکشان روبد ز راهش»
افسرالملوک عاملی: «همه کارداران و پاروزنان به امر سپهبد به کشتی روان»