ریشهی سامی «*کلف» به معنای «زحمت کشیدن، مرارت بردن» احتمالا از ترکیب ریشهی «*کلل» و «فی» حاصل آمده است. «*کلل» همان است که کلمهی «کُلّ» (همه) را در پارسی و تازی ایجاد کرده است. صورتهای دیگر «کُلّ» را به همین معنا در سایر زبانهای باستانی نیز میتوان یافت: 𒆕𒀀𒁉 (کَلوم) اکدی، 𐎋𐎍 (کل) اوگاریتی، 𐤊𐤋 (کل) فنیقی، כֹּל (کُل) عبری، ܟܾܠ (کول) سریانی، ኵል (کْوَل) حبشی گئز.
این ریشه در زبانهای زنده هم این کلمه این مشتقها را به دست داده است: «کل» و «کلیه» و «کلیات» و «بالکل» و «کلاً» پارسی، «کول» کردی، «کْوِل» لکی، күллі (کولّی) قزاقی و قرقیزی. কুল (کول) بنگالی و कुल (کول) هندی هم از پارسی وامگیری شدهاند.
ریشهی «*کلف» در زبان پارسی و تازی دو خوشهی متمایز از معناها را رمزگذاری کرده است. در پارسی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: «تکلیف»، «مکلف»، «کُلُفت»، «متکلف»، «کُلفَت». در عربی اما خوشهی معنایی متفاوتی را داریم که بر خلاف واژگان پارسی به رعایت آداب و داشتن انضباط تاکید ندارند و بیشتر بر همان سویهی رنجبار بودن و پرزحمت بودن کاری پافشاری دارند: «کَلَفَ» (زحمت کشیدن، رنج بردن)، «کَلَّف» (به دردسر افتادن)، «یَکلَف» (در بند چیزی بودن، در دام عشق افتادن)، «مُکَلّف» (گرانبها، مشمول مالیات، مقام تصمیمگیرنده)، «تَکَلُّف» (تشریفات).
مشتقهای این بن در شعر و ادب پارسی زیاد تکرار شدهاند:
سنایی غزنوی: « عاشقان را خدمت معشوق تشریفست و بر عاقلان را طاعت معبود تکلیفست و بار»
نظامی گنجوی: «جهد بسی کرد و شگفتی بسی تا کند از ما به تکلیف کسی»
عطار نیشابوری: « محو گردد عقل و تکلیفش به هم ترک گیر این هر دو و درنه قدم
گفت الاهی پس ترا خواهم مدام عقل و تکلیفم نباید والسلام
پس ز تکلیف وز عقل آمد برون پای کوبان دست میزد در جنون»
مولانای بلخی: «دست ناقص دست شیطان است و دیو زآنکه اندر دام تکلیف است و ریو»