توده


آخرین به روزرسانی:
توده


         ریشه‌ی هندواروپایی «*tu» معنای «باد کردن و متورم شدن» را می‌رسانده و در زبان‌های کهن اروپایی چنین کلماتی را زاده است: soma (سُما: تن، بدن، توده) و tulos (تولُس: غده و چربی) و turos (تورُس: پنیر) و sothr (سوتِر: قطران) و soizein (سویزِئین : نگه داشتن، حفظ کردن) و sothr (سُوتِر: رهایی‌بخش، حفاظت کننده؛ لقب بطلمیوس دوم شاه مقدونی مصر) یونانی، totus (کامل، همه) و tuber (ورم، کوهان، قوز) و tumidus (متورم) و tumere (ورم کردن) و contumelia (ناسزا، توهین) و contumax (سرکشی، فرار از دادرسی) و tuber/ tufera (ریشه‌های خوراکی، شلغم، ترب) و tyrum (پنیر) و butyrum (کره، مرکب از: bu: گاو + tyrum: پنیر) و soteriology ([در زبان مدرسی اهل کلیسا] رستگاری‌شناسی) و Tumescere (ورم کردن، باد کردن) و tumidus (متورم) و protuberantem (ورم کردن، باد کردن، خیزش، حادثه) لاتین، qumal (انگشت شست؛‌ چون متورم و چاقتر از بقیه‌ی انگشتان است) و qjo (ران) و qusund (هزار) نردیک کهن، burre (کره)  و contumelie (توهین) فرانسوی کهن، thumo (انگشت شست) و dioh (ران) و dusunt (هزار) آلمانی کهن، quma (انگشت شست) و buttorfleoge (پروانه، در اصل یعنی: مگس کره، چون بر مبنای افسانه‌ای فکر می‌کردند خوراک پروانه کره است) انگلیسی کهن، trufle (غده‌ی درخت شکلات) انگلیسی میانه،thio (ران) هلندی کهن، tuath (مردم، قبیله) ایرلندی کهن، tiuda (توده‌ی مردم) گُتی،

         در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی زاده شده‌اند: creosote (جوهر قطران، که در سال ۱۸۳۵م. کارل لودویگ بارون رایشن‌باخ تقطیرش کرد، ترکیب کْرِآس/ kreas: گوشت + سوتر/ sithr: قطران) و tyrosine (تیروزین؛  ۱۸۵۷م.، نامی که گوستاو فون لیبیگ بر اساس پنیر در یونانی ساخت) و daumen (انگشت شست) و Tausend (هزار) و Butter (کره) آلمانی، –some (پسوند به معنای جسم و پیکره) و / -somatique-somato (پیشوند و پسوند به معنای کالبدی، تنی) و chromosome (کروموزوم، در اصل یعنی: جسم رنگی) و somatostatine (هورمون سوماتوستاتین، در اصل یعنی: ایستا کننده‌ی تن) و psychosomatique (بیماری‌های روان‌تنی) و ribosome (ریبوزوم، اندامک پروتئین‌ساز در سلول) و lysosome (لیزوزوم، اندامک گوارشی سلول) و lyposome (لیپوزوم، اندامک چربی در سلول) و buerre (کره) فرانسوی، duim (انگشت شست) و dij (ران) و boter (کره) و boterschijte (پروانه) و diuzend (هزار) هلندی، tartuffel (سیب زمینی؛ قرن هجدهم، مرکب از: tera: زمین + tuber: ریشه‌ی خوراکی) ایتالیایی گویش میلانی، tartuffo (سیب زمینی) ایتالیایی، tauta (قبیله، نژاد) لتونی،

در زبان انگلیسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم:‌ thumble (انگشتانه)، thumbnail (ناخن؛ ۱۸۵۲م.)، thigh (ران)، thumb (انگشت شست)، total (کامل)، tuberculosis (سل؛ ۱۸۶۰م.، در اصل یعنی: دمل کوچک)، tumor (غرور، مبالغه، هیجان؛ قرن پانزدهم، غده؛ قرن هجدهم)،  contumely (توهین‌آمیز؛ اواخر قرن چهاردهم)، truffle (قارچ خوراکی)، protuberance (برجستگی، ناحیه‌ی بیرون زده و رشد کرده؛ ۱۶۴۰م.)، intumescence (گسترش و تورم؛ ۱۶۵۰م.)، tumescent (برانگیختگی، هیجان؛ ۱۸۰۶م.)، tumid (خیره‌سری، غرور؛  ۱۵۴۰م.)، tumult (شورش، غوغا؛ اواخر قرن چهاردهم)، butter (کره)، butterfly (پروانه)، butyric acid (اسید بوتیریک؛ ۱۸۲۳م.، در اصل یعنی: ترشیِ کره)، Butane ([ماده‌ی آلی] بوتان؛ ۱۸۷۵م.)، Tripanosoma (نام نوعی تک‌سلولی انگل)، thousand (هزار)، 

کلمه‌ی thousand (هزار) و خویشاوندانش از ترکیب دو بخش tu (متورم، زیاد) و sund (صد) پدید آمده است. بخش دوم این کلمه همان «صد» در زبان‌های ایرانی است. در بسیاری از فرهنگ‌ها این بخش دوم را مشتقی از dekem به معنای ده نوشته‌اند، اما این چندان با تحول این واژه همخوانی ندارد.

در زبان‌های اروپایی لقب سیب‌زمینی برای افراد آب زیرکاه و فریبکار خیلی زود باب شد و این در تقابل با استعاره‌ی نمادین این کلمه در پارسی است که به آدم بی‌رگ و بی‌خاصیت اشاره می‌‌کند. مولیر در سال ۱۶۶۴م. در کمدی‌ مشهورش - Tartuffe, ou l'Imposteur- اسم زاهدی ریاکار را تارتوف گذاشته که یعنی سیب‌زمینی. 

بسیاری از این واژگان اروپایی در پارسی نو وامگیری شده‌اند: «بوتان»، «اسید بوتیریک»، «کروموزوم»، «تیروزین»، «تومور»، «سوماتیک»،‌ «ریبوزوم»، «لیزوزوم»، «تریپانوزوم»، 

بن پیشاهندواروپایی «*tu» در زبان‌های آریایی به همین صورت «*تو» باقی‌ مانده و در زبان‌های کهن ایرانی چنین کلماتی را زاده است: amut (تومَه: چربی) اوستایی، «توذیهْ» (جمعیت، مردم) سغدی، 

در پارسی دری از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: «توده»، «توده‌ای»، 

حدسم آن است که «تومان» به معنای ده هزار که اسم واحد پول ایران هم هست، از همین ریشه برخاسته باشد. بِیلی ریشه‌ی آن را ایرانی و «تو-مانَه» دانسته و بخش اول را با با بن «*تو» (توانستن) همسان گرفته است. اما بن محتمل‌تر همین است و باید از مشتق‌های این ریشه در زبان سغدی برخاسته باشد. این واژه احتمالا در مقام برچسبی برای واحدهای نظامی از زبان ترکی به پارسی جدید وارد شده، اما در زبان ترکی و مغولی ریشه‌ی مشخصی ندارد و باید وام‌واژه‌ای از زبان‌های ایران شرقی بوده باشد. «تومان» در ارمنی و روسی و بلغاری هم رایج است و همه‌ی اینها در دوران صفوی-عثمانی آن را از پارسی وامگیری کرده‌اند.

         مشهورترین مشتق این ریشه کلمه‌ی «توده» است که معنای اصلی‌اش در فارسی «روی هم انباشته شده» بوده است. چنان که مثلا فردوسی در توصیف شکست خوردن کیکاووس در مازندران می‌گوید:

«ز کشته به هر جای بر، توده گشت              گیاها به مغز سر آلوده گشت»، 

یا در داستان خاقان چین می‌گوید: 

«چو خورشید با رنگ دیبای زرد                          ستم کرد بر توده‌ی لاجورد»

در میان شاعران قرن چهارم و پنجم فردوسی و سنایی از همه بیشتر این کلمه را به کار گرفته‌اند و پس از آنها مولانا قرار می‌گیرد که سه قرن بعد می‌گوید‌‌:

«گنجی تو، عجب نیست که در توده‌ی خاکی     ماهی تو، عجب نیست که در گرد و غباری»

و: «شه کند توده به هر شیب و فراز             صد هزاران خرمن از سرهای باز»

کلمه‌ی توده تا دوران معاصر به همین معنای «انباشته» و «روی هم تلنبار شده» را می‌رسانده و تازه در حدود سال ۱۳۰۰ خورشیدی است که این کلمه به معنای «گروه مردمان» و «عموم، جمعیت» نیز به کار گرفته می‌شود، و ادیبان و شاعران طراز اول و باسوادی مثل بهار و حمیدی نیز آن را در این معنا به کار نمی‌گیرند، چون دلالت اصلی این واژه را می‌شناسند. علامه طباطبایی وقتی می‌گوید 

«چه دارد جهان جز دل و مهر یار                         مگر توده‌هایی ز پندارها» 

و فریدون توللی در بیت 

«پای آویخته از كوه و در آن توده‏ی برف                 استخوان می‏كشدش شعله و می‏سوزد نرم» 

همچنان به معنای اصلی و درست این کلمه اشاره می‌کنند. 

معنای تازه‌ی این کلمه که با «حزب توده» پیوند خورده، در واقع به ویژه نتیجه‌ی گفتمان کمونیست‌های ایرانی است که برای ترجمه‌ی کلمه‌ی روسی «نارودْنیا» و آلمانیِ volk درمانده بودند، چون برابرنهادهای اصلی‌اش در پارسی (مردم، ملت، امت) دلالتی ملي‌گرایانه یا دینی داشت. پس دو کلمه‌ی «خلق» و «توده» را همچون مترادفی برای آن جعل کردند، که اولی پیشاپیش در متون عرفانی رایج بود، اما دلالتی منفی داشت، و دومی اصولا چنین معنایی را نمی‌رساند. 

جالب آن که «توده» به ويژه در قرن یازدهم هجری به بعد کلمه‌ی مثبتی نبوده و اغلب (مثلا در اشعار قاآنی شیرازی و اقبال لاهوری) در ترکیب‌هایی مثل «توده‌ی خاک»، «توده‌ی غبرا» و «توده‌ی خاکستر» به کار گرفته می‌شد و به انباشته‌ای از چیزهای بی‌ارزش و ناچیز دلالت می‌کرد، نه به چیزهایی ارزشمند مثل گل و جواهر و مشک، چنان که پیشتر نزد نظامی و سنایی و اسدی توسی می‌بینیم.

جالب است که یکی از اولین کسانی که کلمه‌ی توده را به این معنا در شعر به کار گرفته، فریدون توللی است که هرچند دشمن نیرومند کمونیست‌ها و حزب توده بود، اما در جوانی عضوی از حزب‌شان محسوب می‌شد و به خاطر تسلطش بر زبان پارسی در تدوین گفتمان‌شان نقشی چشمگیر ایفا کرد. او در قطعه‌ی ادبی «شیپور انقلاب» که به سبک نیمایوشیج نوشته می‌گوید: «اندر پیش ز دور فریاد ِ توده ها / آید به دست ِ باد بر گوش ِ من رسا / غوغای ِ کارگر هورای ِ رنجبر/ فریاد ِ بینوا !» و کمی بعد در همان متن: «پس بر کمر ز شوق بندم قطار ِ خویش/ کین‌جوی و خشمناک / انبوه توده ها فریاد ِ مرده باد / نزدیک می شوند، آماده‌ی جهاد» که این جمله‌ی آخری به خاطر اولین کاربرد کلمه‌ی «جهاد» در معنای سیاسی و انقلابی مدرن‌اش هم اهمیت دارد. 

کلمه‌ی توده در دوران پس از انقلاب با همین معنای «خلق و مردم» به کرسی نشست و مثلا سید حامد احمدی طباطبایی که پس از شورش سال ۱۳۸۸ قصیده‌ی مشهوری سرود، این بیت را آورد که 

«زالوي اوفتاده به پهلوي توده را                  کز خون خلق کرده ورم نشتر است اين»