ریشهی پیشاهندواروپایی «*strng/ *strnk» به معنی «سفت، شق، درهم کشیده» شکلهای گوناگونی داشته که در مدخل «آذرنگ» و «ترب» دربارهاش بحث کردهام و مشتقهایش در زبانهای اروپایی کهن و نو را برشمردهام. این بن در زبانهای آریایی چندین ریشه به دست داده که یکیاش «*ترنگ/ *ترنک» است به معنای «فشرده، درهم جمع شده» و این در زبانهای کهن ایرانی چنین مشتقهایی به دست داده است: «تْریخْس» (فشرده، مظلوم) و «تْریخْتَغ» (نگران) و «تْریخْت» (نیاز، فقر) پارتی، «تْرَغْت» (مظلوم، فشرده) و «تْرَغتیاق» (پریشانی، اندوه) و «تْراناک» (فشار، شکنجه) و «ترَغْتیهْ» (ستمدیده، غمگین) سغدی، «پشچ» (چسباندن) و «پشخش» (چسبیدن) و «غْراهْ-پشخشنِه» (گِل چسبنده) خوارزمی، «تْهَرْگَّه» (ستم، فشار) و «هَمْتْهْرَج» (آزردن، فشردن) و «سْتْرَج» (سفت، شق) سکایی، թուրինջ (تورینْج: ترنج) ارمنی میانه، თურინჯი (تورینْژی: ترنج) گرجی میانه،
از این ریشه در پارسی قدیم چنین واژگانی را سراغ داریم که برخیشان در پارسی امروزین هم کاربرد خود را حفظ کردهاند: «تُرَنج» (بادرنگ، نوعی از مرکبات تلخ)، «تُرَنج» (راه باریک و دشوار)، «تُرُنج» (چین و شکن، از نقشهای قالی)، «ترنجیدن» (فشردن، آزار دادن)، «ترنجیده» (خشک، درهم فشرده)، «تَرَختیده» (سفت و شق)، «تَرَغدَه» (ورم مفاصل، خشکی مفاصل)، «کرخت»،
حدسم آن است که «تَرْخون» که نام گیاهی خوراکی است هم از همینجا آمده باشد. برخی آن را از dracwn (دْراخون) یونانی به همین معنا مشتق دانستهاند که نادرست است. چون این واژه در یونانی ریشه ندارد و دخیل است و قاعدتا از پارسی وامگیری شده است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم از اینجا چنین کلماتی برخاستهاند: «تورونْچ/ تورَنْج» (بادرنگ) ترکی، «أتْرَنْج/ تُرُنْج» (بادرنگ، نقش ترنجی) و «تُرُنْجان/ تُرُنْجیل» (نوعی از مرکبات) و «طَرْخون» (عربی) عربی، «تْرونْج» (بادرنگ) بلوچی، თურინჯი / თრუნჯი (تورینْژی/ تْرونْژي: ترنج) گرجی، «تْراژ/ تْرَغ» (بستن، گره زدن) یدغه، «کْرَخّ» (کرخت) سیستانی، «تِرَخ/ تِرَخْت» (کرخت) خراسانی، «تَرَخْت» (سفت، خشک) پارسی تاجیکی، «تِرِخْت» (سفت، شق) اسفراینی، «کَرَخْت و دَرَخْت» (بیحس و بيحرکت) پارسی افغانی، թուրինջ (تورینْج: ترنج) ارمنی،
این واژگان در سایر زبانها هم وامگیری شدهاند: dracwn (دْراخون: ترخون) یونانی،ትርንጎ (تَرَنْگُو: ترنج) حبشی امهری، ትርንጎ (تَرَنْگُو: ترنج، بادرنگ) حبشی تیگرِه، ትርንጒ (تَرَنْگْوی: ترنج) حبشی تیگرینیا، ትርንጐ(تَرَنْگُوا: ترنج) حبشی گئز، taronja / tarongina (ترنج) کاتالان، toronjina/ toronjil (ترنج، بادرنگ) اسپانیایی، toranja/ toronja (ترنج) پرنغالی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی اندک کاربرد داشتهاند:
رودکی سمرقندی: «جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فروگسلم»
منجیک ترمذی: «ز بس کوب از زمانه یافت دشمنت همه اعضای او گشته ترغده»
فردوسی توسی: «اگر تندبادی برآید ز کنج به خاک افکند نارسیده تُرُنج»
و: «بیامد بر آن کرسی زر نشست پر از خشم بویا ترنجی به دست»
ناصرخسرو قبادیانی: «درخت ترنج از بر و برگ رنگین حکایت کند از کله قیصری را»
مولانای بلخی: «گفت شاباش و ترش آویخت لنج شد ترنجیده ترش همچون ترنج»
و: «جز خویش نمیدیدی در خویش بپیچیدی شیخا چه ترنجیدی بیخویش شو و رستی»
و: «چرا چون ابر بیباران به پیش مه ترنجیدی چرا همچون مه تابان بر این عالم نمیگردی؟»
طغرای مشهدی: «تخم چنارم گویی که دارد دستم کسالت پایم کرختی»
ملا احمد نراقی: «چون تبرخون اشک را دان اندران جمله ترخانی شده ترخونیان»