تبر


آخرین به روزرسانی:
تبر


         چنین می‌نماید که ریشه‌ای پیشاسامی به شکل «*تَبَر» وجود داشته که «شکستن، خرد کردن» معنی می‌داده است. این ریشه احتمالا با بن پیشاهندواروپایی «*dhabh» به معنای «ضربه زدن، حمله بردن» و ریشه‌ی آریایی «*تَپ» که از آن برخاسته، تداخلی کرده باشد. چون دلالت‌های معنایی این دو در کلماتی هم‌آوا به هم نشت کرده‌اند. چون خوشه‌ی واژگان متصل به «تبر» که به سلاحی جنگی اشاره می‌کند، در زبان‌های آریایی بعید است از این بن سامی برخاسته باشد، و اصولا تبر و تبرزین سلاح ویژه‌ی آریایی‌ها بوده و بین اقوام سامی کهن نشانی از آن نمی‌بینیم.

         در زبان‌های باستانی ایرانی از ریشه‌ی «*تبر» سامی چنین کلماتی برخاسته‌اند: 𒋻 (شِبْروم/ شَباروم: خرد کردن، تکه تکه کردن) اکدی، 𐎘𐎁𐎗 (طَبَر: تبر) اوگاریتی، 𐤔𐤁𐤓 (شبر: تبر) فنیقی، 𐤕𐤁𐤓 (تَبَر) آرامی کهن، 𐤔𐤁𐤓 (تَبَر) فنیقی، תְבַר (تَبَر) آرامی و عبری بابلی، שָׁבַר (شابَر/ شَوَر: تبر) عبری کلاسیک، «تَبْرَک/ تَبَر» (تبر، تبرزین) پهلوی، ܬܒܰܪ‎ (تَبَر) سریانی، rbt (تبر) مسندی، הֵּבְרָא (تَبْرا: تکه تکه) و תְּבַר (تْبَر: شکستن، تکه تکه کردن) آرامی، ܬܒܱܪ (تَبَر: تبر زدن، تکه تکه کردن) و ܬܷܒܪܐ (تِبْرا: تکه تکه، خرده)، տապար (تَپَر: تبر، تبرزین) و տապար (تَپَراوُر: تبردار، تبرآور) ‌ارمنی کهن، 

واژه‌های ሰበረ (سَبَرَه) حبشی امهری و топо́р (تُپُر) به معنای «تبر» ‌نیز از همینجا وامگیری شده‌اند.

این ریشه در پارسی هم رواجی چشمگیر داشته و چنان که گذشت، احتمالا با ریشه‌ی آریایی «*تَپ» تداخلی کرده باشد. چنین کلماتی از آن برخاسته‌اند: «تبر»، «تبرزین»، «تبردار»، «تبرزد» (نباتی که با تبر خرد می‌شود)، «تبرّا» (دوری جستن، پاکیزه نگهداشتن)، «تبرّی»، «مُبرّا». شاید برخی‌ از این واژگان اخیر در بستر زبان پارسی با باب‌های سامی صرف شده باشند. چون در عربی به قدر پارسی رواج ندارند. 

         این ریشه در سایر زبان‌های ایرانی چنین واژگانی را زاده است: «تَبَر/ ثَبَر» (نابود کردن) و «طَبَر» (تبر) و «طَبَرْزَد» (تبرزد، نبات) و «تِبْر» (جداسازی، تفکیک) و «تِبْرَه» (ناآلوده، زر و سیم خالص) عربی،‌ «فَیْرَیْت» (تبر) آسی، «تِفِر» (تبر) کردی، «تَبَر» پشتون، տապար (تَپَر: تبر، تبرزین) ارمنی، 

         واژه‌ی «تبر» و مشتق‌هایش در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده است:

رودکی سمرقندی: «سگالنده چرخ مانند قوچ              تبر برده بر سر چو تاج خروچ»

فردوسی توسی: «ز زخم تبرزین و از بس ترنگ                 همی موج خون خاست از دشت جنگ»


فرخی سیستانی: «گرچه باشد آبگینه با تبر ناپایدار                چون برو نامش بخوانی بشکند رویین تبر»

ناصرخسرو قبادیانی: «بنداز تبرزین چون طبرزد بشنو پند       چون من به طبرزد که کند کار تبرزین»

اسدی توسی: «سر از کین اَبَر کوهه‌ی زین نهید          به تیغ و به گرز و تبرزین دهید»

سعدی شیرازی: «زرهپوش را چون تبرزین زدی                 گذر کردی از مرد و بر زین زدی»