تاک


آخرین به روزرسانی:
تاک


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*stel» به معنای «برافراشتن، سیخ شدن، جای دادن، ساقه» احتمالا از ریشه‌ی «*sta» (ایستادن) مشتق شده و در زبان‌های کهن اروپایی به چنین واژگانی منتهی شده است: stellein (سْتِلِئین: منظم کردن، مجهز کردن، مسلح ساختن) و stalix (سْتالیکْس: چوب محور تور ماهیگیری) و apostellein (آپُسْتِلِئین: پیش فرستادن، گسیل کردن) و sthlh (سْتِلِه: سنگ عمودی، ستون برافراشته، سنگ قبر) و Apostolos (آپُسْتُولُس: سفیر، در اصل یعنی: کسی که پیش فرستاده شده) و diastolh (دیاسْتُولِه: انبساط، گشاد شدن) و epistolh (اِپیسْتُولِه: پیغام) و stolh (سْتُولِه: ردای بلند) یونانی، و apostolus (حواری) و epistola (نامه) و installare (برافراشتن، سرهم کردن) و stola (ردای کشیشان) و stolidus (بی حس، کودن، در اصل یعنی: بی‌حرکت) و stolo (شاخه) و stultificare (ابله شدن، دیوانه شدن) و stela (یادمان، سنگ قبر) و locus (جایگاه، کوتاه شده‌ی stlocus در لاتین کهن) ‌لاتین قرون وسطایی، stallr (پایه‌ی تندیس بتان، مذبح) نردیک کهن، stalu (بخش چوبی یک ابزار، دسته) و steala (ساقه) و steal (مکان، جایگاه) و epistol (نامه،‌پیام) ‌و foresteall (مداخله، جلوگیری) و stille (ساکن، ایستا) و stole (ردای کشیشان) انگلیسی کهن، stale (نردبان) و stalke/ stelke (ساقه) انگلیسی میانه، stallit (ایستادن، قد افراشتن) پروسی کهن، stellen (جای دادن، سرهم کردن) و stilli (ساکن، ایستا) و stelza (چوب زیر بغل) آلمانی کهن، apostle (حواری؛ قرن دوازدهم) و epistle/ epistre (پیغام) و installer (برافراشتن، سرهم کردن؛ قرن چهاردهم) و estal (مکان، جایگاه) و estale (مایع صاف، آرام [شراب]) و estalon (اسب نر) و estout (شجاع، مغرور) فرانسوی کهن، stel (مایع شفاف با مواد ته‌نشین شده [آبجو یا ادرار]) و stille (ساکن، ایستا) و stelte (چوب زیر بغل) هلندی میانه، stal (جایگاه، آخور) و stille (ساکن، ایستا) و estole (ردای کشیشان) فریزی کهن، stellian (جای دادن،‌ برافراشتن) ساکسونی کهن، стьлати (سْتیلاتی: پخش شدن، لمیدن) و стеля (سْتِلیا: بام، سقف)‌ اسلاوی کهن شرقی و کلیسایی، 

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی برخاسته است: apôtre (حواری) و épitre (پیغام) و piedestal (پایه، زیربنا؛ ۱۵۴۰م.) و lieu (جایگاه، مکان) و lieutenant (سروان) و couchier (روی چیزی را پوشاندن، پخش کردن روی سطح) و accoucheur (ماما، کسی که زائو را می‌زایاند؛ اواخر قرن هفدهم) و etole stole (ردای کشیشان) و stolide (خنگ، کودن؛ قرن شانزدهم) و locomotif (مربوط به حرکت، محرک؛ قرن شانزدهم)‌ ‌فرانسوی، Gestalt (شکل، ریخت، پیکربندی، مکتبی روانشناختی؛ ۱۸۹۰م.) و Gestell (قاب، تخته‌بند) و stolz (مغرور، خیره‌سر) و Stal (پایه، جایگاه) و Stiel (ساقه) و still (ساکن، ایستا) آلمانی، piedistallo (پایه، تکیه‌گاه) و stola stole (ردای کشیشان) و luogo (جایگاه) ایتالیایی، estola stole (ردای کشیشان) اسپانیایی، stylte (چوب زیر بغل) و stilk (ساقه) دانمارکی، stylta (چوب زیر بغل) و stjalk (ساقه) سوئدی، stilkur (ساقه) ایسلندی، steel (ساقه) هلندی، стлать (سْتِلاتیْ: لمیدن، خواباندن) و устила́ть (اوسْتیلاتیْ: سنگفرش کردن، سطحی را پوشاندن) روسی، сте́ля (سْتِلیا: روی چیزی را پوشاندن، منتشر کردن) بلغاری، stlat (رختخواب پهن کردن) چک، 

در زبان انگلیسی از این ریشه چنین واژگانی برخاسته‌اند: stalk (ساقه؛ اوایل قرن چهاردهم)، apostle (حواری)، catastaltic ([در پزشکی] مهار کننده، التیام‌بخش؛ ۱۸۴۸م.)، diastole (انبساط عضله‌ی قلبی هنگام تپش؛ ۱۵۷۰م.)، epistle (پیغام)، forestall (کمین کشیدن؛ اواخر قرن چهاردهم)، installer (برافراشتن، سرهم کردن)، installment (دادن بخشی از بدهی؛ ۱۷۷۶م.، بخشی از یک کل، پیش‌ساخته؛ ۱۸۲۳م.)، peristalsis (حرکات غیرارادی عضلات داخلی بدن به ویژه روده؛ ۱۸۵۹م.)، peristaltic (حرکات دوده‌ای روده‌)، stall (آخور)، stallage (مالیات بابت حق برافراشتن یادمان در میدان یا بازار؛ اواخر قرن چهاردهم)، stallion (اسب نر؛ ۱۳۰۰م.)، stele (ستون یادبود، یادمان؛ ۱۸۲۰م.)، stell (چیزی را بر جایی محکم کردن)، still (ساکن، ایستا)، stilt (چوب زیر بغل؛ اوایل قرن چهاردهم)، stole (ردای کشیشان)، stolid stole (خنگ، کودن؛ ۱۶۰۰م.)، stolon (شاخه؛ ۱۶۰۰م.)، stout (مغرور، قوی؛ ۱۳۰۰م.)، stultify (به دیوانگی کسی حکم کردن؛ ۱۷۶۶م.)، systaltic (حرکات پیاپی انقباض و انبساط؛ ۱۶۷۰م.)، systole (انقباض عضله‌ی قلب؛ ۱۵۷۰م.)، locus (محل، نقطه؛ ۱۷۱۵م.، جایگاه ژن بر کروموزوم؛ ۱۹۵۰م.)، location (جایگاه)، locate (جای دادن؛ ۱‍۶۵۰م.)، allocate (کنار گذاشتن، جای دادن؛ ۱۶۳۰م.)، local (محلی؛ اواخر قرن چهاردهم)، locomotive (مربوط به حرکت، محرک؛ ۱۶۱۰م.، لوکوموتیو؛ قرن نوزدهم)، locomotion (حرکت؛ ۱۶۴۰م.)، allocation (مشروعیت، اقتدار؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، 

         این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*تای/ *سْتَی» تبدیل شده که بیشتر بر همان معنای «ساقه» دلالت می‌کند. در اغلب منابع تنها ریشه‌ی «*تای» را در اینجا ذکر کرده‌اند. اما در بسیاری از زبان‌های ایرانی کهن مثل اوستایی و سکایی می‌بینیم که واج «س» ابتدایی بن همچنان باقی مانده و بنابراین شکل کهن این ریشه هم در زبان‌های آریایی حفظ شده است. 

در زبان‌های کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شده است: AreAT/ AreATs (تَئیرَه/ سْتَئیرَه: ستیغ، قله) اوستایی، स्थला (ایسْتْهَلا: تپه، زمین) سانسکریت، «تاک» (شاخه) و «تیرَگ» (ستیغ، قله) و «سْتاک/ سْتاخ» (شاخه‌ی نورسته) پهلوی، ստեղն (سْتِغْن: ساقه) و ստեղծանեմ / ստեղծանեմ (سْتِغْتْسوم/ سْتِغْسانِم: خلق کردن، ساختن) و առաստաղ (آراسْتاغ: آسمان، بام، استخوان کام) ‌ارمنی کهن، «اوسْتا» (شاخه) سکایی، 

         در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «تاک»، «سِتاک» (شاخه‌ی نورسته)، «تاغ/ تاخ» (نوعی درخت که چوبش خوب می‌سوزد)، «تِژ» (جوانه، برگ نورس)، «تاکستان»، «تاک‌بان»، 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این بن چنین واژگانی را می‌شناسیم: «تِر» (قله‌ی کوه) بلوچی، «تای» (شاخه، ترکه) کردی، «تاغَه» (نارون) پشتون، «تُوژ» (شاخه) شغنی، «تاک» (بید) یدغه، ստեղն (سْتِغْن: شاخه، کلید) و ստեղծանեմ (سْتِغْتْسانِم: مجهز کردن، مسلح ساختن) و ստեղծել (سْتِغْتْسِل: خلق کردن) و առաստաղ (آراسْتاغ: آسمان، بام، استخوان کام) ارمنی، shtiell (برافراشتن، گردآوری کردن) و shtalke (پاشنه‌ی در) آلبانیایی، «آریسْتاک/ آریسْتاخ» (سقف، وام از ارمنی) ترکی، 

         مشتق‌های «تاک» در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:

عسجدی مروزی: « نبات سبزه ز پیروزه برفکند ردا             ستاک لاله ز بیجاده برنهاد افسر

... همه معقد درند تاک‌های گلان                  همه مرصع زراند شاخ‌های شجر»

ناصرخسرو قبادیانی: « عیب ناید بر عنب چون بود پاک و خوب و خوش

                                                               گرچه از سر گین برون آید همی تاک عنب»

اسدی توسی: «ز دُرّ و گهر تاک رشته‌نمای                        زمین زرگداز و هوا سیم‌سای»

منوچهری دامغانی: « تاک رز را دید آبستن چون داهان شکمش خاسته همچون دم روباهان»

اقبال لاهوری: «گمان مبر که به پایان رسید کار مغان   هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است»