بلا


آخرین به روزرسانی:
بلا


         ریشه‌ی عربی «*بلو» به معنای «آزمودن، محاکمه کردن» به نسبت جدید است و در دوران اسلامی در متون سامی پدیدار شده است.          این نکته را هم باید در یاد داشت که واژه‌ی آرامی توراتی בָּל‎ (بال: ذهن، حالت) ارتباطی با این ریشه ندارد و شکل کوتاه شده‌ی «باءَ لی» است به معنای «چنین به نظرم آمده، چنین به خاطرم خطور کرده». 

در زبان پارسی شاخه‌زایی کمابیش مستقلی از عربی داشته و چنین واژگانی را به دست داده است: «بلا/ بلیه»، «بلایا»، «ابتلا»، «مبتلا»، «قضابلا»، «بلاگردان/ بلاگردون»، «بی‌مبالات»، «بلوا»، «بله/ بعله/ بلی»، «بلاکش»،‌ «بلاگیر»، «بلاخیز»، 

حدس می‌زنم ریشه‌ی «*بول» به معنای «ادرار کردن» هم از همین‌جا مشتق شده باشد. خواه از کاربرد ادرار در تشخیص پزشکی برخاسته باشد که معنای اصلی عربی‌اش را نشان می‌دهد، و خواه به اضطرار ادرار اشاره کند که معنای رایج در پارسی است. اگر این حدس درست باشد این کلمات هم خویشاوند این ریشه هستند: «بول»، «مَبال» (مستراح)، 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاسته‌اند: «بَلِیَّه» (ماجرای عاشقانه، مخاطره) و «بِلْوَه» (محاکمه، آزمون) و «إِبْتَلَی» (محاکمه شدن، امتحان دادن) و «مُبالاه» (توجه، مسئولیت) و «لامُبالاه» (بی‌توجه، بی‌رحم) و «بَلاء» (بدبختی، طاعون، امتحان) و «بَلَی» (آره، درسته، در اصل یعنی: [در محکمه] شهادت می‌دهم) و «بَلِیَ» (گندیدن، خراب شدن) عربی، «موبْتَلا/ موپْتِلا» (مبتلا) و «بَلی» (آره) و «بِلا» (بلا) ترکی، «موبْتَلُو» (مبتلا) و «بَلُو» (بلا) ازبکی، «مُبْتَلا» اردو، בָּלָה‎ (بالا: خراب شدن، فاسد شدن) و בָּלוּי (بالویْ: خراب، فرسوده، کهنه) عبری نو، bela/ belja (بلا) آلبانیایی، ბალა (بالا: بلا) و ხათაბალა (خاتابالا: خطابلا، بدشانسی) گرجی، պելա/ բալա (پِلا/ بَلا: بلا) و խաթաբալա (خاتابالا: خطابلا، بدبیاری) ارمنی، бәле (بالِه: بلا) قزاقی، «بَلا» خلجی، «بالا» (بلا) ترکی اویغوری، «بِلا» (بلا) کردی، «بِلا» (هیولا) پشتون، 

         این واژگان در زبان‌های دیگر نیز وارد شده‌اند: mpelas (بِلاس: بلا) یونانی، belea (بلا) رومانیایی، беля (بِلیَه: بلا) بلغاری، «بِلا» (بلا) تاتاری کریمه، «بَلا» سواحیلی، «بَلَه» (بلا) مالایی، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: « به کین اندرون چون نهنگ بلاست    به زین اندرون تیز چنگ اژدهاست»

خیام نیشابوری: «شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست   ما را ز کس دگر نمی‌باید خواست!»


مولانای بلخی: «رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا       زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا»

حافظ شیرازی: «مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید       

                                                               وز آن غریب بلاکش خبر نمی‌آید»