ریشهی عربی «*بسط» در سایر زبانهای سامی رواج چندانی ندارد و در پارسی هم بیش از عربی شاخهزایی کرده است. از این رو ممکن است در زبانهای سامی بنی دخیل باشد. این بن در زبانهای سامی عصر ساسانی هم یافت میشود و دلالتی نزدیک به «پوست، پوشاندن، نمایان» را حمل میکند: ܦܫܝܛܐ (پْشیتا: نمایان، ساده، سرراست) و ܦܵܫܹܛ (پاشِت: بسط یافتن، پوشاندن) و ܦܫܝܼܛܵܐܝܼܬ݂ (پْشیتائیت: به سادگی، آشکارا) و ܦܫܝܼܛܬܵܐ (پْشیتّا: ترجمهی سریانی انجیل، در اصل یعنی: آشکار، نمایان) سریانی، פָּשׁוּט (پَشوت: آشکار، ساده) و פַּשְׁטוּת (پَشْتوت: سادگی، سرراست بودن) عبری،
از این رو حدسم آن است که با توجه به معنای اصلی آن در عربی که «پوشاندن، پهن شدن روی چیزی، غلاف» است، بر اساس «پوست» پهلوی برساخته شده باشد. یک شاهد در تایید این سخن آن که شاید به خاطر حضور پیشینیِ «پوست» و در رقابت با آن این بن در پارسی بر خلاف عربی چنین دلالتی ندارد و به «گسترش و بالیدن» اشاره میکند، و آن معنای نزدیک به «پوشاندن/ پوست» در پارسی به صورت مفهوم «فرش، قالی» باقی مانده است. از این ریشه چنین واژگانی در پارسی برآمدهاند: «بسط»، «بساط»، «بساطی» (دستفروش)، «بسیط»، «منبسط»، «انبساط»، «مبسوط»،
در سایر زبانهای ایرانی از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: «بَسَطَ» (گسترش یافتن، پهن شدن) و «بِساط» (پوشش، لحاف، سنگفرش) و «باسِط» (پوشاننده، فراگیر، لقب خداوند در قرآن) و «عَبْدُالباسِط» (اسم مرد) و «مُبَسِّط» (خلاصه، ساده شده) و «إِنْبَسَط» (شاد شدن، در پوست خود نگنجیدن) و «بَسیط» (ساده، یکنواخت) عربی، «پوسات/ پوساد» (بساط، وسایل) و «بَسیط» (ساده) ترکی،
برخی از این واژگان به زبانهای دیگر نیز راه یافتهاند: пуса́т (پوسات: بساط) بلغاری، пусат (پوسَت: بساط) مقدونی، пу̀са̄т (پُوسات: بساط) صربی-کروآتی، bosta (خیلی، فراوان) مالتی،
این کلمات در شعر پارسی رواجی چشمگیر داشتهاند و معنای «قالی» برای «بساط» و «قالی پهن کردن» برای «بسط» در آن برجستگی داشته است:
سعدی شیرازی: «پای گو بر سر و بر دیده ما نه چو بساط که اگر نقش بساطت برود ما نرویم»
و: «بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند»
خواجوی کرمانی: «در بسیط جهان کنون خواجو همه آوازهی ترانه ماست»
حزین لاهیجی: «گرچه جز نقطه نیست آنهمه حرف قبض و بسطیست در میانه شگرف »