ریشهی پیشاهندواروپایی «*negw» به معنای «برهنه، عریان» در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را تولید کرده است: gumnos (گومْنُوس: لخت) و gumnasion (گومْناسیُون: ورزشگاه، در اصل یعنی: جای برهنهها) و gumnazein (گومْنازِئین: ورزش کردن، تمرین بدنی) و gumnastikos (گومْناسْتیکُوس: مهارت بدنی، ورزیدگی) و gumnosofist (گومْنُوسُوفیسْت: جوکی، درویش هندی، در اصل یعنی: دانشمند برهنه) یونانی، nudus (لخت) و gymnasium (ورزشگاه، مدرسهی ورزشی) و denudare (لخت شدن) و nudare (لباس در آوردن) لاتین، nökkviðr (برهنه) نُردیک کهن، nakad (برهنه) فریزی کهن، naqaþs (برهنه) گُتی، nacod (برهنه) و nacedness (برهنگی) انگلیسی کهن، nakot (برهنه) آلمانی کهن، naket (برهنه) هلندی میانه، nakuþer (برهنه) سوئدی کهن، nagu (لخت) اسلاوی کهن کلیسایی، nocht (لخت) ایرلندی کهن،
همین ریشه در زبانهای اروپایی نو به این کلمات منتهی شده است: naakt (برهنه) هلندی، nackt (برهنه) و gymnasium (دبیرستان، کالج؛ قرن پانزدهم) آلمانی، nud (نقاشی بدن لخت) و nudisme (جریان پادفرهنگی هوادار برهنگی کامل؛ ۱۹۲۹م.) و nudité (برهنگی) فرانسوی، nuogas (لخت) لیتوانیایی، nagoi (برهنه) روسی، noeth (لخت) ولش، naked (برهنه) و denudation (کشف حجاب، لخت شدن؛ اوایل قرن پانزدهم) و gymnastic (مهارت بدنی، ورزیدگی؛ ۱۵۷۰م.) و nake (لخت شدن؛ میانهی قرن چهاردهم) و nude ([در حقوق] ادعای بیپشتوانه، حرف نامستند؛ ۱۵۳۰م.، نقاشی بدن لخت؛ ۱۷۰۸م.) و nudity (برهنگی؛ ۱۶۱۰م.) انگلیسی،
بن «*negw» در زبانهای آریایی به ریشهی «*بَگنَکَه» تبدیل شده که همان معنی را میدهد، و در زبانهای ایرانی باستانی این واژگان را به دست داده است: 𒉈𒆪𒈠𒀭𒍝 (نِکومَنْزا / نِکومَنْت: برهنه) هیتی، anGam (مَغْنَه: برهنه) و atnanGam (مَغْنَنْتَه: لخت) اوستایی، «نَگ» (لخت) و «نَگْنَتا» (برهنگی) و «نَگْنیکا» (دختر نابالغ) و नाग (ناگَه: مار، فیل، در اصل یعنی جانور بیپشم) سانسکریت، «نَگّا/ نَگّیا» (برهنه) پالی، «نَگْنَه» (برهنه) پارسی باستان، «بْرَهْنَگ» (برهنه) پهلوی و پارتی و تورفانی، «بغناک» (برهنه) و «بَغْنِه» (لخت) سغدی، «بغنیک» (برهنه) و «بگنپاد» (پابرهنه) خوارزمی، «بونا» (برهنه) سکایی، մերկ (مِرْک: برهنه) و լերկ (لِرْک: لخت) ارمنی کهن، Մանկասար (مَنْکَهسَر: سربرهنه، بیکلاه) ارمنی میانه، «بونا» (برهنه) ختنی،
در زبانهای ایرانی نو هم از این ریشه این لغات را سراغ داریم: «برهنه» و «پابرهنه» و «برهنگی» پارسی، «بْراهْنَگ» (برهنه) بلوچی، «سَر-بَرَنْدَه» (بیحجاب، سر برهنه) گیلکی، «لَغَر» (برهنه) پشتون، бӕгънӕ́г (بَیْگنَگ: برهنه) و бӕгъӕнсар (بَیْگَیْنسَر: سر برهنه، بیکلاه) و бӕгъӕнбад (بَیْگَیْنباد: پابرهنه، بیکفش) آسی، տկլոր (تْکْلُور: لخت) ارمنی،
در زبانهای هندی از این بن چنین کلماتی را میشناسیم: নগ্ন (نُوگْن: برهنه) و নাঙ্গা (نَنْگا: لخت) بنگالی، नंगा (نَنْگا: لخت) هندی، ਨੰਗਾ (نَنْگا: لخت) پنجابی. नांगो (نانْگُو: برهنه) نپالی هم از زبانهای هندی وامگیری شده است.
«برهنه» در شکلهای گوناگون در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شده است:
بابا افضل کاشانی: «ای دل تو ز خلق هیچ یاری مطلب وز شاخ برهنه سایهداری مطلب»
جامی: « هنرمندان عالم را یكی پند از این بیچاره میباید شنیدن
به كوه قاف رفتن پابرهنه وز آنجا سنگ صد من آوریدن»
شیخ بهائی: « همه روز روزه رفتن همه شب نماز کردن همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به مکه به برهنه پای رفتن دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن »
محمد جان قدسی: « چون مهر فلک شب همه شب پردهنشین نیست
خورشید می از برهنگی عار ندارد»
هاتف اصفهانی: « هم در آن پابرهنه قومی را پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را بر سر از عرش سایبان بینی»