باران


آخرین به روزرسانی:
باران


ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*wehr» به معنای «آب» همان است که ریشه‌ی «*wahr» به معنای «باریدن، آب» را به دست داده است و از همین‌جا بن «*ur» پیشاهندواروپایی به معنی ادرار هم مشتق شده است. این در زبان‌های ایرانی ریشه‌ی «*وَر» را برساخته است.

ریشه‌ی «*wehr» در زبان‌های اروپایی کهن این واژگان را نتیجه داده است: ‘udor (هودُور: آب) و ‘eroh (هِرُوئِه: شبنم) و anudros (اَنودْرُوس: زمین بیابانی، جسد خشک شده) و klepsudra (کْلِپْسودْرا: ساعت‌‌ آبی، در اصل یعنی: آب‌دزدک، ترکیبی از kleptein: دزدیدن+ ‘udra: آب) و ‘udrarguros (هودْرارْگورُوس: جیوه، گرته‌برداری از «سیماب» پارسی) و ouqar (اوثار: پستان) و ‘udrops (هودْرُوپْس: خیز بافت‌ها، جمع شدن آب در اندام بدن) و ‘udros/ ‘udra (هودْرُوس/ هودْرا: مار آبی) و enudris (اِنودْریس: بیدستر) و ouron‌ (اورُن: ادرار) و ourein (اورِئین: شاشیدن) و diouretikos (دیورِتیکُوس: مُدر، ادرار آور) و ‘udrofobos (هودْرُوفُوبُوس: ترس از آب، از علایم هاری) و ‘udraulikos (هودْراولیکُوس: وسیله‌ی آبی، نام نوعی ساز مصری که با جریان آب نواخته می‌شد) یونانی، unda (موج) و abundare (لبریز شدن، پر شدن، ترکیبی از ab: زیر+ undare: برخاستنِ موج) و superundare (بیرون زدن، لبریز شدن) و redundare (اضافی بودن، بیرون ریختن) و hydrophobia (ترس از آب) و uber (پستان) و lutra (سمور آبی، بیدستر) و hydrus (مار آبی) و inundatus (لبریز، پر) و inundare (فرو ریختن، سرشار شدن)‌ و undina (پری آبها، اصطلاح ابداعی پارسلسوس؛ ۱۶۵۰م.) و urinor (شیرجه زدن) و urina (ادرار) و urinare (شاشیدن) و diureticus (مُدِرّ، ادرار آور) لاتین، vatn (آب) و otr (بیدستر) و vasca (شستن) و vatr (خیس) و vetr (زمستان) و ver (دریا) و ur (نم نم باران) jugr (غدد شیری گاو) نُردیک کهن، voda (آب) و vydra (بیدستر) اسلاوی کهن کلیسایی، wundan (آب) پروسی کهن، water (آب) و wintar (زمستان) ساکسونی کهن، wetir (آب) و wet (خیس) و uder (غدد شیری گاو) فریزی کهن، uisge (آب) و uisge beatha (نوعی مشروب، ریشه‌ی کلمه‌ی ویسکی، در اصل یعنی: آب حیات) گالیک، wæter (آب) و ottur (جانور آبزی) و otr/ otor (بیدستر) و wascan (شستن) و urig (رطوبت) و wæsc (شستشو) و wæt (خیس) و winter (زمستان) و wær (دریا) انگلیسی کهن، ydropsy (آب آوردن اندام، خیز) و oter (بیدستر) انگلیسی میانه، wazzar (آب) و ottar (بیدستر) و wintar (زمستان) و utar (غدد شیری گاو) آلمانی کهن، wato (آب) و wintrus (زمستان) گُتی، abonder (فراوان بودن، زیاد شدن؛ قرن دوازدهم) و abondance (فراوانی) و idropsie (آب آوردن اندام، خیز) و redonder (بیرون ریختن، لبریز شدن؛ قرن دوازدهم) و soronder/ suronder (لبریز شدن، بیرون زدن) و diuretique (مربوط به ادرار) و gaschier (رختشوری، شستن) و urine/ orine (ادرار) فرانسوی کهن، uisce (آب) و odoirne (بیدستر) ایرلندی کهن، wasscen (شستن) و uyder (غدد شیری گاو) هلندی میانه، wurs (استخر، حوض) پروسی کهن،

در زبان‌های اروپایی نو هم این کلمات را از این خانواده سراغ داریم: wasser (آب) و kirschwasser (شراب گیلاس، در اصل یعنی آب-گیلاس؛ قرن هجدهم) و wasserstoff (هیدروژن) و euter (غدد شیری گاو) و waschen (شستن) و winter (زمستان) آلمانی، vodka (ودکا، نوعی شراب، در اصل یعنی: آبکی؛ قرن هجدهم) و voda (آب) و vodorod (هیدروژن) روسی، vanduo (آب) و udra (بیدستر) و jūrės (دریا) لیتوانیایی، hydrate (هیدرات، مولکول ترکیب شده با آب؛ ‍۱۸۰۰م.) و hydraulique (آبی، هیدرولیک) و hydrogène (هیدروژن، در اصل یعنی: آب‌زا؛ ۱۷۸۷م.) و inonder (لبریز شدن) و gâcher (شستن، رختشوری) و urée (ماده‌ی دفعی در ادرار؛ ۱۸۰۳م.) و urique (اسید موجود در ادرار؛ ۱۷۹۷.م) فرانسوی، inundar (لبریز شدن، سرشار شدن) و nutria/ lutria (بیدستر) اسپانیایی، utter (بیدستر) و vinter (زمستان) سوئدی، odder (بیدستر) و vinter‌ (زمستان) دانمارکی، water (آب) و otter (بیدستر) و wassen (شستن) و winter (زمستان) و uijer (غدد شیری گاو) هلندی، 

در زبان انگلیسی این واژگان از این بن برخاسته‌اند: abound (فراوان؛ اوایل قرن چهاردهم)، anhydrous (بی‌آب، خشک؛ ۱۸۰۹م.)، carbohydrate (کربوهیدرات؛ ۱۸۵۱م.)، clepsydra (ساعت آبی؛ ۱۶۴۰م.)، dropsy (آب آوردن اندام، خیز، اواخر قرن سیزدهم)، hydra (مار آبی اساطیری با چند سر؛ اواخر قرن چهاردهم)، hydrangea (گل ادریس، در اصل یعنی: ظرف آب؛ ۱۷۵۳م.)، hydrant (آبراهه؛ ۱۸۰۶م.)، hydrargyrum (جیوه، در اصل یعنی نقره-آب/ سیماب، خاستگاه علامت عنصری Hg؛ ۱۵۶۰م.)، hydraulic (آبی، هیدرولیک؛ ۱۶۰۰م.)، hydro- ([پیشوند] آبی)، hydrogen (هیدروژن؛ ۱۷۹۱م.)، hydrophobia (ترس از آب؛ اواخر قرن چهاردهم)، hydrous (آبدار؛ ۱۸۱۲م.)، Hydrus (مار آبی؛ ۱۶۶۰م.)، inundate (لبریز شدن؛ ۱۶۲۰م.)، inundation (سیل، لبریز؛ اوایل قرن پانزدهم)، nutria (سمور آبی؛ ۱۸۳۶م.)، otter (بیدستر)، redound (لبریز شدن، بیرون ریختن؛ اواخر قرن چهاردهم)، redundant (حشو، اضافی؛ ۱۵۹۰م.)، surround (لبریز شدن، سیلاب زدن؛ اوایل قرن پانزدهم، محاصره کردن؛ ۱۶۱۰م.)، undine (پری آبی؛ ۱۸۲۱م.)، undulant (موج؛ ۱۸۳۰م.)، undulate (مواج بودن، موج برداشتن؛ ۱۶۶۰م.)، undulation (متلاطم، پرموج؛ ۱۶۴۰م.)، wash (شستن)، water (آب)، water polo‌ (نوعی ورزش آبی؛ ۱۸۸۴م.) و wet (تر، خیس؛ )، whiskey (ویسکی، نوعی مشروب؛ ۱۷۱۵م.)، winter (زمستان) و urine (ادرار؛ ۱۳۰۰م.) و urinary (مربوط به ادرار؛ ۱۵۷۰م.)، urinate (شاشیدن؛ ۱۵۹۰م.)، anuria (شاش‌بند شدن؛ ۱۸۳۸م.)، diuresis (تکرر ادرار؛ ۱۶۸۰م.)، diuretic (ادرارآور؛ ۱۴۰۰م.)، pyuria (وجود چرک در ادرار؛ ۱۷۸۷م.)، udder (غدد شیری گاو)، uremia (خون‌ادراری؛ ۱۸۵۷م.)، urethra (مجرای ادرار؛ ‍۱۶۳۰م.)، 

بسیاری از این کلمات در پارسی نو هم وامگیری شده‌اند: «هیدروژن»، «هیدرولیک»، «ویسکی»، «ودکا»، «هیدروکربن»، «اوره»، «واشر»

این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*وَر» تبدیل شده و در زبان‌های ایرانی کهن این واژگان را پدید آورده است: «وَتَر» (آب) «اوَرْشَه» (بارش، رگبار باران) هیتی،  𒉿𒀀𒅈 (وار: آب) لوویایی، rAW (وار: باریدن) و IraW (وَری: دریاچه) و SakuraW (وَروکَش: نام دریاچه‌ای اساطیری) و AsraW (وَرْسا: فصل باران) و atSraWIwia (اَیْوی‌وَرْشْتَه: باران خورده) و ardu (اودْرَه: بیدستر) اوستایی، वार् (وار: آب، باریدن) و वार्दल (وارْدَلَه: بارش) و वार्द (وارْدَه: ابر باران‌زا) و «واری» (باران) و «وَرْسَنَه» (فصل باران) و «اودْرَهْ» (جانور آبزی) سانسکریت، «واریدَن» (باریدن) و «واران» (باران) و «وَر» (دریاچه) پهلوی، «وار» (باریدن) و «واران» (باران) پارتی و تورفانی، «وار» (باریدن) سغدی، «بار» (باریدن) و «بِر» (باراندن، ریختن) و «بارَه» (باران) سکایی، «واری» (باریدن) و «پروار» (تراویدن، چکیدن) خوارزمی، գայռ (گایْر: گِل، باران خورده؟) ارمنی کهن، 

در پارسی «*وَر» این واژگان را به دست داده است: «باران/ بارون»، «باران‌زا»، «بارانی»، «بارش»، «باریدن»، «تیربار»، «رگبار»، «تیرباران»، «آتشبار»، «سنگ‌باران». همچنین حدسم آن است که نام قله‌ی وَرِه‌وَشت در شمال البرز و منطقه‌ی مازندران هم از همین‌جا آمده باشد و ترکیب دو کلمه‌ی اوستایی «وَر: دریاچه، آبگیر» با «وَشتی: بارانی» باشد.

در زبان‌های ایرانی نو هم این نمونه‌ها را از این تبار سراغ داریم: «گْوار/ گْوارتَه» (باریدن) بلوچی، «وُوریدَل» (باریدن) پشتون، «بارُو» (باران) لری، «وارَیْ» (باریدن) گورانی، «بارِن/ وارین» (باریدن) کردی، «وَرین» (باریدن) آسی، «اَوغار» (باران) پراچی، «وارون» (باران) گزی، «گارون» (باران) خوری. «وْرِنْدِه» (نم نم باران) آلبانیایی، «بارش» (باریدن) اردو،

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی برخاسته‌اند: बारिश (باریس: بارش) و बादल (بادَل: ابر) ‌هندی، વાદળ (وادَل: ابر) گجراتی، বারি (باری: بارش) و বাদল (بادُل: ابر باران‌زا) بنگالی، 

واژگان برآمده از این ریشه فراوان در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شده‌اند. رودکی در وصف دندانهایش که در سن پیری از دست داده می‌گوید:

«سپید سیم رده بود، دُر و مرجان بود             ستاره‌ی سحری بود و قطره باران بود»

و سعدی در سوگ اتابک ابوبکر سعد بن زنگی می‌گوید: 

«باران فتنه بر در و دیوار کس نبود                       بر بام ما ز گریه خون ناودان برفت»

همو جای دیگر گفته: 

«با ساربان بگویید احوال آب چشمم               تا بر شتر نبندد محمل به روز باران»