ایستادن


آخرین به روزرسانی:
ایستادن


ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*sta» به معنای «ایستادن» بنی بسیار زایاست که برخی از واژگان برآمده از آن را در مدخل‌های «ستون» و «سترگ» و «تاک» وارسی کرده‌ام. این ریشه در زبان‌های کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: ‘isthmi (هیسْتِمی: ایستاندن، متوقف کردن) و stulos (سْتولُس: ستون، قلم) و anastasios (آناسْتاسیُوس: از گور برخاسته، احیا شده) و stoa (سْتُوآ: رواق) و apostasis (آپُسْتاسیس: ارتداد) و staqmos (سْتاثْمُوس: جای ایستادن، کلبه‌ی شبانان) و epistasqai (اِپیسْتاسْثایْ: فهم) و epistemh (اِپیسْتِمِه: شناخت) و apostanai (آپُسْتانایْ: به پا خواستن، مخالفت کردن) یونانی، anastasius (اسم مرد) و circumstare (محاصره کردن، تسخیر کردن) و circumstantia (محاصره) و apostasia (شورش مذهبی، بدعت) و stare (ایستادن) و arestare (متوقف کردن) لاتین، standan (ایستادن) انگلیسی کهن، arester (توقیف کردن، مانع شدن؛ قرن دوازدهم) و assister (یاری کردن؛ قرن چهاردهم) و circonstance (شرایط، موقعیت) و conestable (استاندار، حاکم؛ قرن دوازدهم) و constant (ایستا، استوار؛ قرن چهاردهم) و contrester (مقابله کردن) ‌فرانسوی کهن، 𐍃𐍄𐌰𐌿𐌰 (سْتاوا: قضاوت، محاکمه) و 𐍃𐍄𐍉𐌾𐌰𐌽 (سْتُویان: قضاوت کردن) گتی، ставити (سْتاویتی: نهادن، جای دادن) و наставити (ناسْتاویتی: ادامه دادن) و оставити (اسْتاویتی: ترک کردن جایی) و приставити (پْریسْتاویتی: پوشیدن، روی چیزی انداختن) اسلاوی کهن کلیسایی، 

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از اینجا چنین کلماتی را می‌شناسیم: stać (ایستادن) لهستانی، стать (سْتاتْیْ: ایستادن) روسی، ста́на (سْتانَه: ایستادن) بلاروسی، armistice (آتش‌بس؛ ۱۶۸۰م.) و arrêter (بازداشت کردن) و assister (یاری کردن) و circonstance (شرایط، موقعیت) و consister (با هم بودن، کنار هم وجود داشتن؛ قرن چهاردهم) و connétable (استاندار) و coût (ارزش، هزینه) و estaminet (کافه‌ای که سیگار کشیدن در آن مجاز باشد؛ ۱۸۱۴م.) و solstice (جایی در مدار زمین که دورترین به خورشید است؛ قرن سیزدهم) و étagère (تزئینات معمارانه‌ی شبیه گنجه، طبقه‌بندی؛ قرن پانزدهم) و étage (طبقه، کشو) و institute (سازمان، موسسه؛ اوایل قرن چهاردهم) و assistant (دستیار) و peristyle ([در معماری] ردیف ستون‌ها؛ ۱۶۰۰.م) و prostate (غده‌ پروستات؛ ۱۶۴۰م.) فرانسوی، arrestare (بازداشت کردن) و presto (سریع، چالاک) ایتالیایی، arrestar (بازداشت کردن) اسپانیایی و پرتغالی، histone (پروتئین‌های داربست ماده‌ی وراثتی؛ ۱۸۸۴م.) آلمانی، stova (مکان، جایگاه) لیتوانیایی، 

در زبان انگلیسی از اینجا چنین واژگانی برخاسته‌اند: stable (پایدار؛ میانه‌ی قرن دوازدهم)، stability (ایستادگی، ثبات)، understanding (فهم)، understand (فهمیدن)، stand (ایستادن)، apostasy (مخالفت دینی، ارتداد؛ اواخر قرن چهاردهم)، apostate (مرتد؛ میانه‌ی قرن چهاردهم)، arrest (بازداشت کردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، assist (یاری کردن؛ اوایل قرن پانزدهم)، astatic (ناپایدار؛ ۱۸۲۷م.)، astatine (عنصری رادیواکتیو؛ ۱۹۴۷م.)، bedstead (چارچوب تختخواب؛ ۱۴۰۰م.)، circumstance (شرایط، موقعیت؛ ۱۲۰۰م.)، consist (بودن، وجود داشتن، از اجزائی تشکیل شدن؛ ۱۵۲۰م.)، constable (خانه‌خدا، مدیر منزل؛ ۱۲۰۰م.)، constant (ایستا، استوار؛ اواخر قرن چهاردهم)، constitute (بنیاد کردن، تاسیس کردن؛ قرن پانزدهم)، contrast (تقابل، ضدیت؛ ۱۶۹۰م.)، cost (ارزش، هزینه؛ ۱۲۰۰م.)، desist (بازایستادن، موقوف کردن؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، destination (مقصد؛ ۱۵۹۰م.)، destine (وقف کردن؛ میانه‌ی قرن چهاردهم)، destitute (رها شده، مطرود؛ ۱۴۰۰م.)، diastase (آنزیم گوارنده‌ی نشاسته؛ ۱۸۳۸م.)، distance (فاصله؛ ۱۳۰۰م.)، distant (دور؛ اواخر قرن چهاردهم)، ecstasy (نشئه، خلسه؛ اواخر قرن چهاردهم)، epistasis ([در پزشکی] آزمودن مدفوع)، epistemology (شناخت‌شناسی؛ ۱۸۵۶م.)، establish (تاسیس کردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، estate (مِلک، موقعیت، شأن؛ اوایل قرن سیزدهم)، existence (وجود؛ اواخر قرن چهاردهم)، extant (میزان، مقدار؛ ‍۱۵۴۰م.)، histidine (نوعی اسید آمینه؛ ۱۸۹۶م.)، histogram (نمودار میله‌ای؛ ۱۸۹۱م.)، histology (بافت‌شناسی؛ ۱۸۴۷م.)، hypostasis (شرایط پایدار)، insist (اصرار کردن؛ ۱۵۸۰م.)، instant (لحظه؛ اواخر قرن چهاردهم)، instauration (بازسازی، احیای سلطنت؛ ۱۶۰۰م.)، interstice (وقفه؛ اوایل قرن پانزدهم)، isostasy (تعادل فشار، نقاط هم‌فشار؛ ۱۸۸۹م.)، metastasis (تبدل، دگرگونی ماده؛ ۱۵۷۰م.، تکثیر سلولهای سرطانی)، obstacle (دشواری، مانع؛ میانه‌ی قرن چهاردهم)، persist (پافشاری کردن)، obstinate (سرسخت، کله‌خر؛ اواخر قرن چهاردهم)، prostitute (روسپی؛ ۱۵۲۰م.)، resist (مقاومت کردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، rest (باقی ماندن، جای داشتن؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، restive ([در جانورشناسی] بی‌حرکت، ثابت؛ اوایل قرن پانزدهم)، restore (احیا کردن، بازگرداندن؛ ۱۳۰۰م.)، stage (سکو، صحنه؛ اوایل قرن چهاردهم)، stamen (پرچم گل؛ ۱۶۶۰م.)، stance (ایستگاه، جای استقرار؛ ۱۵۳۰م.)، standard (پرچم؛ میانه‌ی قرن دوازدهم)، stanza (غزل؛ ۱۵۸۰م.)، state (حالت؛ ۱۲۰۰م.)، static (علم ایستایی، مکانیک؛ ۱۶۳۰م.)، station (ایستگاه؛ اواخر قرن سیزدهم)، statistics (علم آمار؛ ۱۷۷۰م.)، statue (مجسمه؛ اواخر قرن چهاردهم)، stay (توقف کردن)، stem (ساقه)، stoic (رواقی)، store (انبار، مغازه)، system (سامانه؛ ۱۶۱۰م.)، substitute (جایگزین کردن؛ اوایل قرن پانزدهم)، superstition (خرافات؛ اوایل قرن سیزدهم)، style (سبک)، priest (کشیش، پریستار)

بسیاری از این واژگان در پارسی نو هم وامگیری شده‌اند: «انستیتو»، «هیستون»، «هیستولوژی»، «اپیستمه»، «اپیستمولوژی»، «اکس/ اکستازی»، «استند»، «اسیستان»، «هیستوگرام»، «هیپوستازی»، «متاستاز»، «پروستات»، «رزیستور»، «استاندارد»، «استیشن»، «استاتیک»، «استیل»، 

این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*سْتا» بدل شده و همان معنای ایستادن را حفظ کرده است. از این سرچشمه در زبان‌های باستانی ایرانی چنین کلماتی مشتق شده‌اند: Ats (سْتا: ایستادن) و Atsawa (اَوَسْتا: بنا کردن، برپای داشتن) و Atsapu (اوپَسْتا: نزدیک شدن) و Atssu (اوسّتا: بلند شدن) و atAtsawa (اَوَسْتاتَه: استاد، برپای دارنده) و Atsin (نیسْتا: دستور دادن) و itAts (سْتاتی: توقف، تاسیس) و anAts (سْتانَه: جایگاه) و anAtsOpsa (اَسْپُوسْتانَه: اصطبل، جایگاه اسب) اوستایی، (سْتانَه: مکان) و (اَسْپُوسْتانَه: اصطبل، جایگاه اسب) و 𐎠𐎺𐎠𐎿𐎫𐎠𐎹𐎶 (اَواسْتایام: استاد، برپای‌دارنده) پارسی باستان، स्थिर (سْتْهیرَه: استوار، محکم) و स्थावर (سْتْهاوَرَه: ثابت، پایدار، همیشگی) و स्था (سْتْهَه: ایستادن، توقف کردن، تاب آوردن) و तिष्ठति (تیسْتْهَتی: ایستادن، بر جای ماندن) و स्थल् (سْتْهَل: استوار) و स्थाणु (سْتْهانو: استوار بودن، محکم ایستادن) و स्थान (سْتْهانَه: ایستاده) و स्थापन (سْتْهاپَنَه: ایستاندن) و स्थित (سْتْهیتَه: محکم، سرپا) و स्थैर्य (سْتْهَیْریَه: ثبات، ایستادگی) سانسکریت، «پیتّهَتی» (ایستادن، پابرجا بودن) و «تْهاوَرَه» (ایستا، ثابت) پالی، «اِسْتاتَن» (ایستادن) و «اِسْتاتِسْت» (ایستاده) و «اَپَسْتام» (اعتماد) و «اُوسْتات» (استاد، مرکب از: پیشوند اَوَه + سْتا) و «اَوِسْتام/ اَوِسْتان» (ناحیه، ایالت) و «پَریسْتار» (کنیز) و «بُوذَسْتان» (بوستان) و «باسْتان» (همیشه، مرکب از: بُدی: قطعا، واقعا + سْتا: پایدار، ایستا) و «اوسْتاد» (استاد) پهلوی، «ایشْتادَن» (ایستادن) و «اَویشْتادَن» (گام نهادن) و «اَویسْتاذَن» (نهادن، گذاشتن) و «آسْتانَگ» (آستانه) و 𐭯𐭫𐭮𐭲𐭠𐭫‎ (پَریسْتار: پرستار، کاهن) پارتی، «اِسْتاذَن» (ایستادن) و «آسْتانَگ» (آستانه) و «اَوِسْتاد» (استاد) و و «اَوِسْتام» (استان) تورفانی، «اوشت» (ایستادن) سغدی، «وش/ وشی» (نهادن) خوارزمی، «سْتا» (ایستادن) و «وَسْت» (باقی ماندن) و «ویسْت» (قرار دادن) و «آسْتانَه» (آغاز) و «آسْتَن» (شروع کردن) و «وَسْتا» (مکان) سکایی، ardnatsw (اُسْتانْدارا: استاندار) و ܒܘܣܬܢܐ‎ (بوسْتانا: بوستان) سریانی، בֻּסְתָּן (بوسْتان) عبری، «اَسْتاد» (استاد) آرامی مندایی، ստանամ (سْتانام: آفریدن، به دست آوردن) و ստացող (سْتاتْسُغ: دریافت کننده، گیرنده) و ձիաստաց (جیاسْتاتْس: زنبور وحشی) و و բուրաստան (بوراسْتان: بوستان) و պաշտեմ (پاشْتِم: رسمیت بخشیدن، مدیریت کردن، خدمت کردن، پریستاری) ‌و ստուար (سْتوار: سنگین، ضخیم، استوار) ارمنی کهن، ուստայ/ ուսթա (اوسْتایْ/ اوسْتا: استاد) ارمنی میانه، «سْتام» (ایستادن) تخاری الف و ب، 

در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: «ایستادن»، «ایستا»، «ایست»، «ستاد»، «ایستگاه»، «آستانه»، «پرستیدن»، «پرستار»، «پرستش»، «پرستشگاه»، «پرستیدنی»، «پرستنده»، «باستان»، «استان»، «استاد»، «استادانه»، «سِتام»، «استان»، «استاندار»، «استاندار»، «-ستان» (پسوند مکان)، «سیستان/ سکستان» (سرزمین سکاها)، «خوزستان» (سرزمین نیشکر)، «لرستان»، «کردستان»، «ترکستان»، «لهستان»، «مجارستان»، «قرقیزستان»، «قزاقستان»، «تاجیکستان»، «افغانستان»، «ازبکستان»، «پاکستان»، «هندوستان»، «آسورستان»، «ارمنستان»، «گرجستان»، «بلوچستان»، «بوستان»، «گلستان»، «مهستان»، «شهرستان»، «تنگستان»، «دشتستان»، «سُتاوَند» (رواق)، «استادکار»، «استادیار»، «آفتاب‌پرست»، «خداپرست»، «خودپرستی»، «گاوپرستی»، «بیگانه‌پرستی»‌ 

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی برخاسته‌اند: ամբարիշտ (آمْبَریشْت: کافر) و (اُسْتان: شاه‌نشین) و (اَپَسْتان: اعتماد) و բուրաստան/ բոստան (بورَسْتان/ بُسْتان: بوستان) و ուստա (اوسْتا: استاد) و ստվար (سْتْوار: ضخیم، محکم، زیاد) و ստվարածալ (سْتْواراتْسال: لایه‌لایه، چین‌خورده) و ստանալ (سْتانال: دریافت کردن، به دست آوردن) وպաշտել (پاشْتِل: پرسیدن) و իրապաշտ (ایراپاشْت: واقع‌گرا) و կայսերապաշտ (کایْسِراپاشْت: امپریالیست) ارمنی،ოსტატი (اُسْتاتی: استاد) و ბოსტანი (بُسْتانی: بوستان) گرجی، ორსანტი (اُرْسانْتی: استاد) مینگرلی، «اُشْت» (ایستادن، ماندن) و «اوسْتات» (ایستاندن) و «اُشْتان/ اُشْتَیْن» (بلند شدن) بلوچی، «وِسْتا» (وامانده) کردی، «سْتین» (ایستادن) و «سْتان» (برجای ماندن) آسی، «أستاذ» (استاد) عربی، «اوسْتا» (استاد) ترکی، «بُوسْتُن» (بوستان) ازبکی، «واسْتَه» (استاد) زازا، «هُسْتِه/ اُسْتِه/ ووسْتا» (استاد) و «بوسْتان» کردی، оҫта /остаз (اُثْتا/ اُسْتاز: استاد) باشکیری، usta (استاد) و bostan (بوستان) آلبانیایی، ұста/ ұстаз (اوسْتا/ اوسْتاز: استاد) قزاقی، 

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: स्थावर (سْتْهاوَر: پابرجا، کوه) و उस्ताद (اوسْتاد: استاد) هندی، স্থাবর (سْتْهَبُور: جایگاه، محل استقرار) و ওস্তাদ / ওস্তাদি (اُسْتاد/ اُسْتادی: استاد) بنگالی، އިށީންނަނީ‎ (ایسّینانی: نشستن) دیوهی، தாவரம் (تاوَرَم: گیاه) و தாபரம் (تاپَرَم: اقامتگاه) و ஸ்தாவரம் (سْتاوَرَم: ایستگاه، جایگاه) تامیلی، స్థావరము (سْتْهاوَرَمو: قرارگاه، جایگاه) تلوگو، ସ୍ଥାବର (سْتْهَبُورُو: پابرجا، ثابت) اوریا، ওস্তাদ /ওস্তাদী (اوسْتاد/ اوسْتادی: استاد) آسامی، ਉਸਤਾਦ (اوسْتاد: استاد) پنجابی، 

برخی از این واژگان در زبان‌های دیگر نیز وامگیری شده‌اند: ထာဝရ (هْتَوَرَه: همیشه، همواره) برمه‌ای، ຖາວອນ (تْهائوَن: ثابت) لائو، ถาวร (تاوَن: همیشگی) تای، «بوسْتانی» (بوستان) سواحیلی، «اوسْتاز» (استاد) مالایی و اندونزیایی، «سْتادی» (استاد) سواحیلی، usta (استاد) و bostan (بوستان) رومانیایی، ustad (استاد) انگلیسی، боста́н (بُسْتان) بلغاری و مقدونی، μποστάνι (مْپُوسْتانی: بوستان) یونانی بیزانسی، «بُسْتان» تاتاری کریمه، бо̀стан (بُوسْتان) صربی-کروآتی، башта́н (باشْتان: بوستان) روسی و اوکراینی، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند: 

فردوسی توسی: « ز مستی هم آن روز باز ایستاد                 دوم روز رفتن نیامدش یاد »

خیام نیشابوری: «تا چند زنم بروی دریاها خشت         بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت »

مولانای بلخی: « راستی کن ای تو فخر راستان          ای تو صدر و من درت را آستان »

حافظ شیرازی: « کاری که کرد دیده‌ی من بی‌نظر نکرد من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع »