ریشهی آریایی «*هَنگ» به معنای «بیرون کشیدن» و واژگان خویشاوندش را در مدخل «آهنگ» وارسی کردهام. این بن مشتقی به دست داده به شکل «*هَنْگور/ *اَنْگو» که «عسل، شهد، عصاره» معنی میدهد. حدسم آن است که «انگور» از همینجا مشتق شده باشد، چون در زبانهای ایرانی اصولا پیوندی میان عسل و میوههای شیرین برقرار بوده که در مدخل «میوه» هم دربارهاش شرحی آمده است. بیلی نخستین کسی است که چنین تباری را برای «انگور» برشمرد و به نظرم دیدگاهش درست است. نظریههای رقیبی هم داریم. مثلا میرهوفر آن را از ریشهی «*اَنْچ/ *اَنْتْس» (خماندن) مشتق میدانند، و این بر مبنای نظیرهسازی از grape انگلیسی پدید آمده که با cramp (قلاب) خویشاوند است. اما در پارسی نادرست مینماید. فریسک هم گمان کرده این کلمه از یونانی وامگیری شده، که غلط فاحش است. چون این کلمه در یونانی کهن ریشهای ندارد و انگور بومی جنوب ایران بوده و از آنجا به یونانی وارد شده است. بنابراین در یونانی وامواژهای از زبانهای ایرانی است.
ریشهی یاد شده احتمالا در پیوند با بن «*بَیْنَه» به معنی «زنبور، مگس» ترکیب «انگبین» را پدید آورده است. این ریشهی دومی از «*bhey» پیشاهندواروپایی به همین معنا مشتق شده که fucus لاتین، by نردیک کهن، bia/ pia آلمانی کهن، bete/ bitte پروسی کهن، bia ساکسونی کهن و هلندی کهن، beo/ bio انگلیسی کهن، bee انگلیسی، beach ایرلندی، bi سوئدی و دانمارکی، bite لیتوانیایی و لتونیایی را پدید آورده که همگی «مگس، زنبور» معنی میدهند. این بن در زبان پارسی ادامه نیافته، اما در برخی از زبانهای قومی ایرانی به این صورتها بازمانده است: «بینْزَیْ» (مگس) و «مودیبینْزَیْ» (زنبور، در اصل یعنی: مگس عسلی) آسی، «وَیْنِه/ بوزَه» (موریانه) پشتون،
بن «*هَنگور/ *اَنْگو » در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را پدید آورده است: «*آنْکورا» (انگور) پارسی باستان، «آنْکوراکاش» (چرخشت) ایلامی، «هینْگو» (شهد) و «جَتو» (صمغ) سانسکریت، «اَنْگور» و «اَنْگوبِن» (انگبین) پهلوی، «اَنْگوبِن» (انگبین) پارتی، «گورَه» (انگور) و «اَمْگوسَه» (صمغ) سکایی، «اَنْکوپین» (انگبین) و «اَیْنْکو» (صمغ) سغدی، «اَنْگوذ» (انگور) و «انکژد» (صمغ) و «اَنْکَبی/ اَنْکین» (انگبین) خوارزمی، argna (اَنْگَرا: انگور) سریانی، ժուռ (ژور: غوره) ارمنی میانه،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی را میشناسیم: «انگور»، «انگورک» (مردمک چشم)، «انگبین»، «سکنجبین/ سرکنگبین» (ترکیب سرکه + انگبین)، «سَکبینه» (گیاهی دارویی، ترکیب: سگ + انگبین)، «گزانگبین»، «غوره»، «اَنگُرده» (دانهی انگور، حب)، «روسانگرده» (نوعی گیاه، عنبالثعلب)، «انگژد» (صمغ)، ««اَنگُدان»، «انغوزه»، «غوره»، «اَنگِشتک» (صمغ درخت انگدان)،
حدس میزنم «باباغوری» هم از همینجا آمده باشد و بخش دومش شکلی دیگر از «انگورک» به معنای «مردمک» باشد. احتمال دیگر برای مبدأ این کلمه آن است که به منطقهی غور اشاره کند، و باید دید اگر بیماری آب مروارید در آن منطقه شیوع بالایی داشته باشد، شاید چنین دلالتی از آنجا ایجاد شده باشد. اما من در منابع گواهی برای تایید این حدس نیافتهام. همچنین سنگ مشهور به «باباغوری» که نوعی نگین آگات است با لکهای گرد در میانه، از نام همین نوع چشم گرفته شده، چون شباهتی به آن دارد.
این ریشه در سایر زبانهای زندهی ایرانی به چنین واژگانی منتهی شده است: «سَکَبینْج» (گیاهی دارویی) و «سَکَنْجَبین» (سکنجبین) عربی، «اَگیدْرُو» (انگور) و «غیرُو» (خوشهی انگور) و «اَگیبین» (انگبین) یدغه، «اَنْگْلِرُو» (انگور) و «اَگْمین» (انگبین) مونجی، «اَنْگورْذ» (انگور) و «اَگْمین» (انگبین) شغنی، «اَگْمین» (انگبین) یزغلامی و روشانی، «اَنگْیرا» (انگور) سمنانی، «گَبینِه» (انگبین) و «زالْوَه» (صمغ، عصاره) پشتون، «گِمْنَه» (انگبین) وزیری، «اَنْگّین» (انگبین) ونسی، «آنْگور» (انگور) سنگسری و سرخهای و لاسگردی و شهمیرزادی، «اُنْگور» (انگور) گزی، «آنْگیرِه/ آنْگیرا» (انگور) سیوندی، «اَنْگیر» (انگور) طبری، «آنْگورِه» (انگور) تاکستانی، «آنْگِرّا» (انگور) سگزآبادی، «اینْگورِه» (انگور) کهکی، «اِنْگورَه» (انگور) آشتیانی، «جور/ چور» (غوره) و «گیلارَه» (مردمک چشم، دانهی انگور) و «هینْگیوْ/ هینْگیوین/ هِنْگیوین» (انگبین) و «ژِلّ» (غوره) کردی، «گولارِه/ گیلارا» (مردمک چشم) گورانی، ժուռ (ژور: غوره) و ժուռուժուռ (ژوروژور: کالک، میوهی نرسیده) و անժուռ (اَنْژور: انگور) ارمنی، «گیلُو/ گَلا» (مردمک چشم) و «اَنْگِوین» (انگبین) تالشی، «سیرْکِنْجِبین» (سکنجبین) ترکی، «اَنْگور» و «اَنْگوری» (شراب انگور) اردو، ਸ਼ਕੰਜਵੀ (سَکَنْجْوی: سکنجبین) پنجابی،
برخی از این کلمات به زبانهای دیگر هم راه یافته است: sakaphnon (ساکاپِنُون: سکنجبین) و aggoura (آگّورا: انگور) و aggourida (آگّوریدا: غوره) و aggouros (آگّورُس: نوجوان، تروتازه) و agwros (اَگورُس: کال، نارس) و aggouri (آگّوری: خیار) یونانی، sagapenum (سکنجبین) لاتین، serapinum (سکنجبین) لاتین قرون وسطایی، sekanjbin (سکنجبین) انگلیسی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
ناصرخسرو قبادیانی: «این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبید است به چرخشت»
فرخی سیستانی: «این خو تو از او گرفتهای ای سرهنگ انگور ز انگور همیگیرد رنگ»
منوچهری دامغانی: «نام خرد و فهم نکو ما ز تو بردیم انگور ز انگور برد رنگ و به از به»
انوری ابیوردی: «طبع غوره است آن که رنگ رخش به تعدی بگردد از انگور»
نظامی گنجوی: «مده مدبران را بر خویش راه که انگور زانگور گردد سیاه»
و: «وز این غوری غلامی نیز چون قند ز غوره کرد غارت خوشهای چند»
عطار نیشابوری: «درون جانش آن هردانه انگور شده چون خوشهی پروین همه نور»
فیاض لاهیجی: «با روی تُرُش تبسمی هم جا داشت بیمار تو را سکنجبین میبایست»