اندوخته


آخرین به روزرسانی:
اندوخته


ریشه‌ی پیشا هندواروپایی «*(s)teug» به معنای «هل دادن، ضربه زدن» در زبان‌های اروپایی کهن این واژگان را به دست داده: stigma (سْتیگْما: جای زخم، علامت، داغ) و stizein (سْتیزِئین: نیشگون گرفتن، سیخ زدن، خالکوبی کردن) یونانی، instigare (سیخ زدن، مهمیز زدن) و stilus (قلم) و instiguere (آزردن، برانگیختن) و extinguere/exstinguere (نابود کردن، ریشه‌کن کردن) و stimulus (محرک) و instigationem (تحریک، انگیختن) و instinctus (هیجان، تحریک) ‌لاتین، stik (دسته، چماق) و steik (گوشت سرخ شده) و steikja (کباب کردن روی اجاق، در اصل: به سیخ زدن) نُردیک کهن، stoken (گزیدن، سوراخ کردن، فرو کردن) و stehho (دسته، چوب) و stehhan (فشردن،‌ ضربه زدن) و stih (ضربه، زخمه) آلمانی کهن، stecke (دسته، چوب) هلندی میانه، taug (کمان، تبر) ایرلندی کهن، instigacion (تحریک، ‌برانگیختن) و instinct (غریزه؛ قرن چهاردهم) و stile/estile (قلم، سبک، شیوه‌ی نگارش) و etiquette (یادداشت کوچک؛ اواخر قرن چهاردهم) فرانسوی کهن، stekan (فشردن،‌ ضربه زدن) ساکسونی کهن، steak (ضربه زدن) و steke (ضربه، زخم) فریزی کهن، sticca (دسته، چوب دراز) و candelsticca (شمعدان) و stician (فشردن،‌ ضربه زدن) و sticel (سیخ، مهمیز) و stice (ضربه، زخمه) انگلیسی کهن، 

در زبان‌های اروپایی جدید هم این کلمات از این بن مشتق شده‌اند: stecken (دسته، چوب) و stechen (ضربه زدن) و stich (ضربه، زخمه) آلمانی، stecken (فشردن،‌ ضربه زدن) و stippelen (با نقطه ترسیم کردن، سوزن‌دوزی) هلندی، stegati (لحاف دوختن) روسی، stingu/ stigti (محکم سر جای خود ماندن، به جای خود دوخته شدن) لیتوانیایی، etiquet (برچسب قیمت، یادداشت کوچک) فرانسوی، 

در زبان انگلیسی این لغات هم‌خانواده را می‌بینیم: astigmatism (لوچی، انحراف چشم؛ ۱۸۴۹م.)، broomstick (دسته‌ی جارو؛ ۱۶۸۰م.)، candlestick (شمعدان؛ ۱۹۱۵م.)، dipstick (عمق‌سنج، چوب برای سنجش عمق رودخانه؛ ۱۹۲۷م.)، drumstick (چوب طبالی؛ ۱۵۸۰م.)، extinguish (منتفی شدن، منقضی شدن، نابود کردن؛ ۱۵۴۰م.)، instigation (تحریک کردن؛ اوایل قرن پانزدهم)، instinct (غریزه؛ اوایل قرن پانزدهم)،‌ joy-stick (دسته‌ی فرمان هواپیما؛ ۱۹۱۰م.، دسته‌ی بازی رایانه‌ای؛ ۱۹۷۸م.)، lipstick (ماتیک؛ ۱۸۸۰م.)، nightstick (شبگرد، گزمه؛ ۱۸۸۰م.)، pig-sticker (چاقوی تیز بزرگ، ساطور)، steak (استیک، گوشت سرخ شده؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، slapstick (در اصل: دو چوب برای تقلید صدای چک و مشت هنرپیشه‌ها بر صحنه‌ی تئاتر، کمدی بزن در رو؛ ۱۹۱۶م.)، stickleback (نوعی ماهی خاردار؛ ۱۴۰۰م.)، stick-up (یقه‌ی بلند ایستاده؛ ۱۸۵۷م.)، stigma (داغ، جای سوختگی بر پوست؛ ۱۵۹۰م.)، stimulus (محرک؛ ۱۶۸۰م.)، stipple (سوزن‌دوزی، نقاشی با نقطه‌گذاری؛ ۱۶۷۰م.)، stitch (ضربه، زخمه)، stuck (زمین‌گیر، چسبیده به پایه؛ ۱۸۸۵م.)، style (قلم، سبک؛ اوایل قرن چهاردهم)، ticket (بلیط، برچسب قیمت؛ ۱۵۲۰م.)، 

برخی از این واژگان به پارسی نو وارد شده‌اند:‌ «استیک»، «استیل»، «آستیگمات»، «تیکت»، 

این ریشه در زبان‌های آریایی به «*تَوگ» تبدیل شده که «پس زدن، راندن، فشردن، تپاندن» معنی می‌دهد و در زبان‌های کهن ایرانی به این واژگان منتهی شده: irGit (تیغْری: پیکان) اوستایی، «تیگْرَه» (تیز، تیغ) پارسی باستان، «توجَتی» (ضربه زدن، سریع جنبیدن، بیرون کردن) سانسکریت، «هَنْدَج» (اندوختن) و «پَتَّج» (رسیدن، یافتن) سکایی، «هَنْدُوخْتَن» (اندوختن) و «تُوخْتَن/ تُوز» (ادا کردن، کفاره دادن) و «هّنْدُوهْ» (اندوه) پهلوی، «اَنْدُوخِن» (اندوهگین) و «تُوز» (پرداختن، کفاره دادن) تورفانی، «توژ» (پرداختن) پارتی، «توژ/ توج» (پرداختن، توختن) و «توغت» (ادا کردن، پس دادن) و «اندوخچ» (اندوه) و «ذبازی/ ذباغشت» (گرد آوردن) سغدی، «ثفنچ» (کسب کردن) و «اندیخ» (اندوه) و «اندخچین» (اندوهگین) و «توغ» (جزیه) خوارزمی، Angwt (توگْنا: اندوه، آزردگی) سریانی، 

حدسم آن است که نام قوم «تُخاری» هم از همین ریشه برآمده باشد. تخاری‌ها قومی آریایی و بسیار کهن بودند که پیرامون صحرای تاریم در ترکستان زندگی می‌کردند و بعد از فروپاشی دولت هخامنشی به تدریج به ایران شرقی وارد شدند و بلخ را مرکز خود قرار دادند و تا شمال هند پیشروی کردند و دولت محلی کوشانی را تاسیس کردند. ولایت تَخار در افغانستان و نام قدیمی «تُخارستان» برای بلخ از نام ایشان گرفته شده است. درباره‌ی ریشه‌ی این نام ابهامی وجود دارد و نظر محکمی در این مورد ابراز نشده است. این را می‌دانیم که خود این قوم خویشتن را «آرْسی» می‌نامیدند که یعنی «آتش‌بان، نگهبان آتش» و این قاعدتا لقبی دینی بوده است. بر این مبنا احتمالا اسم «تُخار» هم معنای «ادا کننده، متولی پرداخت [قربانی]» را می‌رسانده و از ریشه‌ی «*تَوگ» برآمده است. نام این قوم در زبان‌های کهن ایرانی به این صورت‌ها ثبت شده است: «توخاری» پارسی باستان، तुखार/ तुषार/ तुक्खर (توکْهارَه/ توسارَه/ توکّهارَه) سانسکریت، «تْتَهْوارَه» ختنی، «توخار/ تُخار» پهلوی. این واژه در زبان‌های دیگر هم وامگیری شده و به این صورت‌ها در آمده است: tocaroi (تُخارُویْ) یونانی، tochari لاتین، Tocharisch آلمانی، Tocharian انگلیسی، Tochrien فرانسوی

ریشه‌ی «*تَوگ» در پارسی قدیم «اَلفاختن» و «الفَنجیدن» و «الفَغدَن» را پدید آورده که همگی «جمع کردن، اندوختن» معنی می‌دهند و «الفنج» (انباری) و «اَلفیدن» (کسب کردن) هم از آنها برآمده‌اند. به ویژه ناصر خسرو این خوشه‌ی لغات را زیاد به کار گرفته است:

«در این الفنج‌گه جویند زاد خویش بیداران                 که هم زادست بر خوان‌ها و هم مال‌ست در کان‌ها»

و: «الفنجم خیر تا توانم                   از بیم زمان ناتوانی»

و: «صورت علمی تو را خود باید الفیدن به جهد          در تو ایزد آفرید آنچه که در کس نآفرید»

سنایی هم گفته: «تو نام الفنج در حکمت، فلک را گو مده یک نان

                                                               به دست عقل و خرسند دو پای حرص را بشکن»

 از این ریشه در پارسی نو این واژگان برآمده‌اند: «اندوختن» (*هَم-تَوخْتَه)، «اندوخته»، «مال‌اندوز»، «اندوه» (*هَم-تَوگ)، «اندوهبار»، «اندوهگین» «توختن»، «کینه‌توز»، «حادثه‌توز». در میان اینها «توختن» همان معنای کهن ریشه را حفظ کرده و «فرو کردن، پس دادن» معنی می‌دهد. 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم این واژگان را از این بن سراغ داریم:‌ «توژِل» (مجازات) و «تُوئیژ» (تاوان) و «توژیل» (کفاره دادن) و «توگان» (کفاره) و «توگانیل» (تاوان پرداختن، فدیه دادن) و «اَنْدُهْ» (اندوه) و «اَنْدُهیل» (بیم داشتن) و «اَنُدُوهاکان» (اندوهگین) ارمنی، «باز تُوزیش» (بازپرداخت، جبران، تلافی) فارسی یهودی، 

واژگان این خانواده در شعر پارسی فراوان به کار گرفته شده است:

فردوسی: «یکی دشمنی باشد اندوخته                      نمک را پراگنده بر سوخته»

سنایی غزنوی: «این گنج که توختم من از هستی         در بوته‌ی نیستی‌اش بگدازم»

انوری ابیوردی: «گفتمش: هان، چگونه داری حال؟               زیر این ورطه‌تاب حادثه‌توز؟»


سعدی: «چندان که برشمردم از ماجرای عشقت          اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران»

مولانا: «تا در دل من عشق تو اندوخته شد                         جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد

عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد                           شعر و غزل دوبیتی آموخته شد»