ریشهی آفروآسیایی «*مسک» به معنای «چسبیدن و نگهداشتن» همان است که در زبان مصری باستان «مسکا» (پوست) را به دست داده است، و این گاه ریشهی «مشک» (خیک) دانسته شده است، که خطاست و در مدخلی مجزا شرحش را آوردهام. از این ریشه در زبان عربی مشتقهای زیادی پدید آمده که در پارسی هم کاربرد دارند، مثل «اِمساک» و «مُستَمسک» و «مُمسِک». حدسم آن است که اصطلاح عامیانهی «ماسماسَک» هم شکلی تحریف شده از «مستمسک» باشد. این واژه در گویش عامیانهی تهرانی به «اسباببازی، چیزی که بیدلیل در دست حمل میشود» و همچنین «چاقوی جیبی» اشاره میکند.
برخی از این واژهها در زبانهای دیگر هم وامگیری شدهاند: «ایمْساک» (امساک) اندونزیایی و مالایی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شدهاند:
نظامی گنجوی: «یکی را داد بخشش تا رساند یکی را کرد ممسک تا ستاند»
مولانای بلخی: «ای خدایا ممسکان را در جهان تو مده الا زیان اندر زیان»
سعدی شیرازی: « نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت»
شیخ جامی: «دعوی عشق تو را زلفت قوی مستمسکیست چون ز عشقت دم زده جامی به مستمسک رده»