الکل


آخرین به روزرسانی:
الکل



واژه‌ی اکدی 𒎎𒋆𒁉𒍣𒁕 (گوهْلوم) به معنای «[فلز] آنتی‌موان» در همان زبان تعمیم یافته و معنای «سرمه» را هم پیدا کرده است. چون در قدیم اکسید این فلز که تیره بوده را برای آرایش چشم به کار می‌گرفته‌اند. احتمالا ریشه‌ی سامی کهنی به شکل «*کحل/ *کخل» به معنای «تیره، رنگ کردن» خاستگاه این واژه بوده باشد. در زبان‌های ایرانی کهن از این بن چنین کلماتی مشتق شده‌اند: כוחלא (کوهْلا: سرمه) آرامی، ܟܘܚܠܐ (کوهْلا: سرمه، آرایش چشم) سریانی، כָּחָל (کاخال: سرمه کشیدن) عبری، 
این واژه با همین معنا در زبان‌های زنده‌ی ایرانی به این شکل باقی مانده است: «کُحل» و «مکحول» و «کُحلی‌پوش» (سرمه‌ کشیده) پارسی، «کُحل» و «مَکْحول» و «أکحل» (سیاه) و «کُحولی» (مشروب الکلی) عربی، «کول/ کِل» کردی. 
این واژه در زبان‌های دیگر هم در معنای «سرمه، آنتی‌موان» وامگیری شده است:‌ «کوتْسول» آفاری، ኵሕል (کْوَخِل) حبشی گئز، kohl انگلیسی، و در معنای «الکل، نوشیدنی الکلی» در این واژگان: «آلکوهول» مالایی و 알코올 (آلْکول) و 알콜 (آلْکُل) کره‌ای و アルコール (آرُکورُو) ژاپنی.
جالب آن که معنای کهن اکدی این واژه که بر «نمک فلزی» دلالت می‌کرده در پارسی باقی مانده و کلمه‌ی «کُحل» را کیمیاگران ایرانی در این معنا به کار می‌گرفته‌اند. حتا رشیدالدین میبدی در «کشف الاسرار و عده الابرار» هنگام شرح سوره‌ی حجر آن را در همین معنا استفاده کرده است. به این شکل این واژه کم کم بر «جوهرِ مواد» دلالت کرده و در همین معنا در عصر نوزایی با واسطه‌ی زبان عربی به اروپا وارد شد. حافظ شیرازی به این معنای اخیرش توجه دارد وقتی می‌گوید:
«کُحل‌الجواهری به من آر ای نسیم صبح زآن خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست» 
وامگیری این واژه در زبان‌های اروپایی به دست کیمیاگر نامدار پاراسلس (۱۴۹۳-۱۵۴۱م.) انجام شده که آن را در شکل معرب alcohol در همین معنای «نمک فلزی، مایع پسمانده از واکنش شیمیایی» به کار گرفته و احتمالا آن را از عربی اندلسی گرفته باشد. چون در آنجا «کُحْل» پارسی و عربی را «کُحول» تلفظ می‌کرده‌اند. از حدود سال ۱۶۷۰م. این واژه به همه‌ی زبان‌های اروپایی نو وارد شده و «عصاره، آب حیات» معنی گرفته است. در سال ۱۷۹۰م. لاوازیه معنای علمی این کلمه را در شیمی آلی ابداع کرد، هرچند هنوز آن را به گازها هم منسوب می‌کرد. در ۱۸۰۸م. معنای جدید این واژه در زبان فرانسوی و انگلیسی و آلمانی تثبیت شد و چند دهه بعد به پارسی هم وارد شد. 
این واژه در هردو شکل قدیمی و جدید در شعر و ادب پارسی فراوان کاربرد داشته است:
نظامی گنجوی: «حلقه‌داران چرخ کُحلی‌پوش در ره بندگیش حلقه به گوش»
مولانای بلخی: «کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را»
و: « گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آر
گفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر»
حافظ شیرازی: «به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد که خاک میکده کحل بصر توانی کرد»
شهریار تبریزی: «خوف کابوس سیاست جرم خواب غفلت ما
 سخت ما را در خمار الکل و افیون گرفتند»
وحشی بافقی: «به دامان یوسف نهفته است کحلی که روشن کند دیده‌ی پیر کنعان»