برای خوشهای از کلمات که «الماس» مشهورترینشان است، اغلب ریشهی پیشاهندواروپایی «*deme» به معنای «شکستن، مجبور کردن، تربیت کردن» را نیای اصلی دانستهاند. این ریشه همان است که در زبانهای ایرانی به «*دام» تبدیل شده و کلماتی مثل «دامداری» را زاده است. «الماس» بنابراین واژهای اصیل و ایرانی است به معنای «رام نشدنی، نشکستنی».
در زبانهای اروپایی کهن از ریشهی «*deme» این واژگان را سراغ داریم: adamantos (آدامانْتُوس: انعطافناپذیر، نشکستنی) و adamas(آداماس: نشکستنی، مقاوم) و daman (دَمَن: رام کردن) و dmetos (دْمِتُوس: رام، مطیع) و adamantinos (آدامانْتینُوس: سفت، محکم، پولادین) و damnemi (دامْنِمی: رام کردن، تربیت کردن) یونانی، adamantus (پولادین، انعطافناپذیر) و domare (مطیع ساختن، رام کردن) و domitor (رام کننده) لاتین، tamr (رام) و temja (رام کردن) نُردیک کهن، tam (رام، مطیع) ساکسونی کهن و فریزی کهن و آلمانی میانه، tam (رام، مطیع) و temmen (رام کردن) هلندی میانه، zam (رام) و zemmen (رام کردن) آلمانی کهن، tamjan (رام کردن) گُتی، adamant (محکم، سخت) و diamant (الماس) فرانسوی کهن، damnaim (رام کردم، بستم، سفت کردم) و dam (گاو اخته) ایرلندی کهن، aðamans (سنگ بسیار سخت) و tom/ tam (رام، مطیع) انگلیسی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی باقی ماندهاند: zahm (رام) و zähmen (رام کردن) آلمانی، domare (رام کردن) ایتالیایی، domar (رام کردن) اسپانیایی، diamanté (خاکشیشه) و aimant (آهنربا) فرانسوی،Adamant (صلب، بسیار محکم، [آدم] یکدنده؛ قرن چهاردهم) و adamantine (محکم، خدشهناپذیر؛ ۱۲۰۰م.) و diamond (الماس؛ میانهی قرن چهاردهم) و diamante (پودر شیشه) و tame (رام کردن؛ ۱۲۰۰م.) و انگلیسی، adamante (سخت و محکم) و алма́з (اَلْماز: الماس) روسی،
در خانوادهی زبانهای آریایی این ریشه به «*دام» تبدیل شده و زبانهای ایرانی کهن چنین واژگانی را زاده است: 𒋫𒈠𒀸 (تَماشّ: فشردن، راندن) هیتی، दाम्यति (دَمیاتی: تربیت کردن، رام کردن) و दमायति (مطیع ساختن، رام کردن) وदम्य (گوسالهی رام نشده) سانسکریت، «دام» (رمه) و «اَلْماس/ اَلْماسْت» (الماس) پهلوی، «اَرْماس» (الماس) تورفانی، «دیم» (دام، رمه) سکایی، «ذمس» (رام شدن) و «ذمی» (رام کردن) خوارزمی، ալմաս (اَلْمَس) و ալմաստ (اَلْماسْت) و ալմազ (اَلْماز) [همه یعنی الماس] ارمنی میانه، दमणे (دَمَنِه: رام کردن) مراثی کهن،
در زبانهای ایرانی نو هم این بن چنین کلماتی را زاده است: «دام» و «دامداری» و «دامپروری» و «الماس» پارسی، «ألماس» (الماس) عربی، «یَلْماس» (الماس) اویغوری، «اّدَماند» (الماس) ارمنی، «اَلماسی/ نَلْماس» (الماس) آسی، «ألْماص» (الماس) عربی خلیج فارس، «اَلْماسی» (الماس) سواحیلی، алмас (اَلْمَس: الماس) باشکیری، ալմաս (اَلماس) ارمنی، «اَلْماز» (الماس) ترکی آذری، «اَلْماس» اردو، «اِلْماس» (الماس) ترکی، «اُلْمُوس» (الماس) ازبکی، алмаз (اَلْماز: الماس) تاتاری، dem (گاو نر، گاو رام) آلبانیایی، «دُمین» (رام کردن) آسی، «لا/ لام» (وحشی) وخی
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: अलमास (اَلْماس) هندی، দমা (دُمَه: مطیع شدن، رام شدن) آسامی، দমা (دُومَه: رام کردن) بنگالی، ଦମିବା (دُومیبَه: رام شدن، مطیع شدن) اوریا، दमणे(دَمْنِه: رام کردن) مراثی، દમવું (دَمْوو: رام شدن) گجراتی،
در ترکیب «کلیله و دمنه» بخش دوم احتمالا از همینجا آمده و نام یکی از دو راوی داستان به معنای «رام شده» است. مشتقهای این ریشه در شعر پارسی همچون استعاره فراوان به کار گرفته شده است. «دام» و مشتقهایش را در شعر و ادب پارسی کم به کار میگرفتهاند و عامیانه قلمداد میشده، اما در پارسی نو شاخهزایی زیادی کرده است. در مقابل «الماس» واژهای رایج بوده و فردوسی آن را همچون استعارهای برای شمشیری که استوار است و نمیشکند فراوان به کار برده است:
فردوسی توسی: «شده لعل و آهار داده به خون درخشیدن تیغ الماسگون»
و «نگه کن که الماس دارد به چنگ تو با او بسنده نباشی به جنگ»
مولانای بلخی: «پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبوَد حیا»
سنایی غزنوی: «همه بر نقد وقت درويشان همچو الماس کرده دندان باز
همه از بهر طمع و افزوني در شکار اوفتاده همچو گراز»
نظیری نیشابوری: «بینایی جان خواهی؟ شمشیر به تارک زن
آگاهی دل خواهی؟ الماس به مرهم زن»
عرفی شیرازی: «زخمی شوق توام سینهی جوشان دارم خانه در کوچهی الماسفروشان دارم»