ریشهی پیشاسامی «*ألف» به معنای «آشنا شدن، رام شدن، به هم پیوستن» هم معنای «خو گرفتن و رام شدن» را به دست داده و هم به «رمه، گاو» اشاره میکرده که موضوع این فرایند بوده است. ریشهی مشابه «*ألف» که «هزار» معنی میدهد هم به نظرم از همینجا آمده باشد. چون در زبانهای کهن رمه را اغلب با ثروت برابر میگرفتهاند، همچنان که مثلا در پارسی «حشمت» از روی «حشم» ساخته شده یا pecunia (ثروت) در لاتین از pecu (رمه) مشتق شده است. «ألف» در معنای «هزار» هم در ابتدای کار احتمالا «خیلی، فراوان» را میرسانده، بیش از آن که به عددی خاص بین ۹۹۹ و ۱۰۰۱ اشاره کند. بنابراین این کلمه هم به رمه و به ویژه گاو و سر (رأس) گاو هنگام سرشماری رمه اشاره میکرده، و هم این معنا را به عدد هزار تعمیم داده است. به علاوهی معنای اصلی «خو گرفتن، اهلی شدن» که در برخی کلمات باقی مانده است. در ضمن نخستین حرف الفبا یعنی «الف» نیز از همینجا آمده، چون در اولین نویسهی الفبایی که فنیقی باشد، این حرف را کشیدن سر گاو نشان میدادهاند، به نشانهی آوای اولش که «اَ» باشد، و در این الفبای یونانی و بعد لاتین واژگونه شده و به A بدل شده است.
در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: alp(اَلْپو: الف، راس گاو، هزار) اوگاریتی، «اَلْپوم» (گاو، رأس [رمه]) اکدی، pla (الپ: الف، رأس گاو، هزار) فنیقی و کارتاژی، אַלְפָּא (اَلْپا: الف، هزار، رأس گاو) آرامی، אֶלֶף (إِلِف/ إِلِپ: [حرف] الف، رأس) و אָלֶפְבֵּית (أَلِفبِت: الفبا) و אִלֵּף (ایلِف: رام کردن) عبری، ܐܠܦܐ (آلْپا: هزار، الف) سریانی، ալփ / այբ (اَلْپ/ اَیْب: الف، خط) و այբուբեն (اَیْبوبِن: الفبا) و եգիպտայբ (اِگیپْتایْب: خط مصری، هیروگلیف) ارمنی کهن، fla (اَلْف: هزار، الف) عربی کهن سبایی،
شمار مشتقهای این بن در پارسی بیش از سایر زبانها از جمله زبانهای سامی است: «الف»، «الفت»، «مألوف»، «تألیف»، «ائتلاف»، «مؤتلف»، «مؤتلفه»، «مؤلف»، «الفبا»، «ألف لیل» (هزارویکشب)، «أَلیف» (اسم دختر)، «مؤلفه»، «ابجد»، «ابجدخوان» (کمسواد)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: «ألف» (اهلی شدن، هزار، الف) و «أَلوف» (رام، اهلی) و «إِلْف» (دوست) عربی، այբ (اَیْب: الف) و այբուբեն (اَیْبوبِن: الفبا) ارمنی، अल्फ़ा (اَلْفا: الف) هندی،
برخی از این واژگان به ویژه در حوزهی الفبا در سایر زبانها هم وامگیری شدهاند: alfa (آلْفا: الف، سرآغاز) یونانی، alpha (الف) و alphabet (الفبا) لاتین و فرانسوی و انگلیسی و آلمانی، אלף ([حرف] الف) ییدیش، алфа (آلُفا: الف) بلغاری و مقدونی و صربی-کروآتی، а́льфа (اَلْئْفا: الف) روسی و اوکراینی، alfa (الف) کاتالان و چک و هلندی و فنلاندی و مجاری و ایتالیایی و ایرلندی و لهستانی و پرتغالی و سوئدی و اسپانیایی، አልፋ (آلْفا: الف، هزار) حبشی گئز، አልፊ (آلْفی: الف، هزار) حبشی حراری و تیگرینیا، «اِلْفو: الف، هزار» سواحیلی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده است:
عنصری بلخی: «به مهرش گر بجوید شیر الفت به کینش گر بجوید شیر پیکار»
فرخی سیستانی: «از همه ابجد بر میم و الف شیفتهام که به بالا و دهان تو الف ماند و میم»
ابوسعید ابوالخیر: «بیشک الفست احد ازو جوی مدد وز شخص احد به ظاهر آمد احمد»
و: «مابین دو عین یار از نون تا میم بینی الفی کشیده بر صفحهی سیم»
سنایی غزنوی: «نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشق
پیوسته گشت با الفت عین و لام و تو»
عبدالقادر گیلانی: «با کس نگیرم الفتی از خلق دارم وحشتی
جویم ز هر کس تهمتی از دست عشق از دست عشق»