ریشهی پیشاهندواروپایی «*spey» به معنای «خار، تیغ» در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: spilas (سْپیلاس: صخره، سنگ تیز) و stacos (سْتاخُوس: هستهی میوه) و eustacos (اوسْتاخُوس: میوهدار) یونانی، spina (خار) و spica (سرنیزه، سر، گوش، خار خوشهی غله) و pinna (سنجاق، پر، باله) و spicatus (خاردار) و spicare (میخ زدن، خاردار کردن) و spiculum (خار کوچک، پرز) و spica narada نوعی عطر هندی، در اصل یعنی: [گرفته شده از] گیاه خاردارِ نارادا [در سانسکریت: گیاه نالادا]) لاتین، 𐌔𐌐𐌉𐌍𐌉𐌀 / 𐌔𐌐𐌉𐌍𐌉𐌀𐌌𐌀 (سْپینیا/ سْپیناما: خار) اومبری، spik (تراشه، باریکهی چوب) و pinni (میله، میخ) و spira (نیزه، سیخ) و spettr (سیخ چوبی، میله) نردیک کهن، espic (سرنیزه) اوکسیتان، espy/ espi (سرنیزه، شمشیر باریک) و espine (ستون فقرات، خاردار) و espigot (هستهی میوه، خار غلات؛ قرن دوازدهم) و Eustace (میوهدار) فرانسوی کهن، spaca/ spicing (میخ طویله) و spitu (سیخ) و pinn (سنجاق) و spire (نیزه) انگلیسی کهن، pfinn (سنجاق، میخ) و speihha (پرهی چرخ) و spiz (سیخ) و speicha (پرهی چرخ) و spir (نیزه، سیخ) آلمانی کهن، spicher (میخ طویله) و pin (سنجاق، میخ) و spier (تیغ، تیغه، عضله) و armspier (عضلهی بازو) هلندی میانه، spijk (میخ) سوئدی میانه، pen (میخ، میله) و speca (پرهی چرخ) و spir (نیزه، سیخ) ساکسونی کهن، spake (پرهی چرخ) فریزی کهن، spik (تراشهی چوب) ایسلندی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده است: espiga (سرنیزه) پرتغالی و اسپانیایی و کاتالان، spic (سرنیزه) رومانیایی، spiga (سرنیزه) ایتالیایی، spica (سرنیزه) سیسیلی، epi (سرنیزه، شمشیر باریک) و epin (ستون فقرات، خاردار) و spicule (خار کوچک؛ قرن هجدهم) و Eustache (میوهدار) فرانسوی، Speiche (پرهی چرخ) و Spieß (سیخ کباب) و spitz (نوکدار، سرتیز) آلمانی، spir (نیزه) و spett (سیخ چوبی) سوئدی، spir (نیزه) دانمارکی و نروژي، spijker (میخ) و spaak (پرهی چرخ) و spier (تیغ، تیغه، عضله) هلندی، spike (میخ طویله: میانهی قرن چهاردهم، خار خوشهی غله؛ ۱۳۰۰م.) و pin (سنجاق) و spine (ستون فقرات، بخش خاردار؛ ۱۴۰۰م.) و spica (ستارهای در صورت فلکی سنبله؛ ۱۷۲۸م.، در اصل به خار خوشهی گندم در شکل فرضی سنبله اشاره میکند) و spicate (خاردار) و spigot (هستهی میوه، خار غلات؛ اواخر قرن چهاردهم) و spikenard (نوعی عطر هندی؛ میانهی قرن چهاردهم) و marlinspike (ابزاری آهنی برای جدا کردن طنابها در دریانوردی: ۱۶۲۰م.، بخش اول آن marlijn هلندی میانه به معنای «طناب باریک، رشته» گرفته شده) و spire (نیزه، ستون نوک برج یا گنبد؛ ۱۵۹۰م.) و spit (سیخ) انگلیسی،
برخی از این واژگان در پارسی جدید به شکل محدود و تخصصی وامگیری شدهاند: «پین کردن»، «اسپینوزا» (نام فیلسوف، در اصل یعنی: خاردار). نام کاپیتان «اسپاک» در سریال پیشتازان فضا هم از همینجا آمده و به گوشهای نوکتیزش اشاره میکند.
مشهورترین کلمهی برآمده از این بن در زبان پارسی، «اسفناج» است که نخستین بار در ایران زمین کاشته و استفاده شد و به همین خاطر نامش در سایر زبانها هم از پارسی وامگیری شده است. این واژه در زبانهای کهن ایرانی به این شکل وجود داشته است: «سْپَناخ» پهلوی، սպանախ / ասպանախ (سْپاناخ/ آسْپاناخ) ارمنی میانه،
در زبانهای زندهی ایرانی هم «اسفناج» به این صورتها دیده میشود: սպանախ (سْپاناخ) ارمنی، ისპანახი (ایسْپاناخی) گرجی، «اِسْفِناج/ اِسْپِناخ/ ایسْپاناق» (اسفناج) ترکی، «سْپینْگ» (مرغزار، علفزار) کردی، «إسفاناخ/ سَبانِخ» عربی، шпинат (صْپینتات) قزاقی و تاتاری، yspanac (یْسْپاناچ) قبچاقی، «یِسْماناک» ترکمنی،
در میان این واژگان «اسفناج» در زبانهای اروپایی وامگیری شده و به این شکلها درآمده است: spinakion (سْپیناکیُون) یونانی کهن، spanaki (سْپاناکی) یونانی نو، spinacium / spinachia لاتین قرون وسطایی، espinoche فرانسوی کهن، espinarc اوکسیتان، spinach انگلیسی میانه و نو، spinat آلمانی میانه، Spinat آلمانی نو، espinaca اسپانیایی، espinafre پرتغالی، спанак (سْپاناک) بلغاری، spanac رومانیایی، spinacio/ spinace ایتالیایی، шпинат (شْپینات) روسی و صربی-کروآتی، epinard فرانسوی، spionaiste ایرلندی،
واژهی مشهور دیگری که از این ریشه برآمده، «سنجد» است که خویشاوندانش در زبانهای کهن ایرانی به این صورتها وجود داشته است: «سینْچَتیکَه» (سنجد) سانسکریت، «سینِت/ سینْچَت» (سنجد) پهلوی، «سینکت» (عناب) و «سینکت شکرذاک» (مرغ مینا، یعنی: عنابشکن) سغدی، «سیمْجَه» (نوعی عناب) سکایی،
در زبانهای زندهی ایرانی این واژگان را از این تبار میشناسیم: «سنجد» و «نِشپیل» (قلاب [ماهیگیری]) و «پیکان» و «سپریغ» (خوشهی انگور پردانه) و به نظرم «سنجاب» پارسی، «سَنْجَلَه» (سنجد کوهی) پشتون، «سیژیا» (سنجد) مونجی، «سَنْجیر» (سنجد) پراچی، «سَزییُو» (سنجد) یدغه، «سینْژو» (سنجد) کردی، «سینْژَه» (سنجد) گورانی، «سیزْد» (سنجد) شغنی، «سُنْج» (عناب) عربی، «سینْز» (خار) و «سینْزْگون» (خاردار) آسی، «سینْجاب» (سنجاب) و «سینْجِد» (سنجد) ترکی
کلمهی «اسفناج» و صورتهای دیگرش در شعر و ادب پارسی به کار گرفته نشده است. اما «سنجد» و «سنجاب» به نسبت رایج بوده است:
فردوسی توسی: «کدوی می و سنجد آورد زن بدون گفت شاه ای زن کم سخن»
ناصرخسرو قبادیانی: «فضل طبرخون نیافت سنجد هرگز گرچه زدیدن چون سنجد است طبرخون»
ازرقی هروی: «میرود سنجابگون بر چرخ از دریا بخار میکند پرّ حواصل بر سر عالم نثار»
قطران تبریزی: «هرکه را مهر تو بسنجد دل خار سنجد شود بر او سنجاب»
اسدی توسی: «همی تا سمورست و سنجاب چین نپوشد ز ریکاشه کس پوستین»
مجیرالدین بیلقانی: «طفلی شکستهنام چه سنجد به نزد آنک
کمتر ز سنجد است همه ملک سنجرش»