ریشهی پیشاهندواروپایی «*hesth» به معنای «استخوان» در زبانهای کهن اروپایی این واژگان را پدید آورده است: osteon (اُوسْتِئُون: استخوان) و ‘olosteon (هُولُسْتِئُون: نوعی گیاه، در اصل یعنی: همهاش استخوان) و ostarion (اُسْتاریُون: استخوان کوچک، خرچنگ) و ostrakismos (اُسْتْراکیسْمُوس: تبعید با رایگیری) و ostracon (اُسْتْراکُون: تیلهی سفال) یونانی، os (استخوان) و astracus (سنگفرش) لاتین،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلمههایی برخاستهاند: ais (استخوان) ولش، asna (استخوان) اسکات گالی، Estrich (سنگفرش) آلمانی، ostracisme (تبعید با رایگیری) فرانسوی، osteitis (درد استخوان؛ ۱۸۲۵م.) و osseous (استخوانی) و ossicle (استخوان ریز) و ossuary (استودان؛ ۱۶۵۰م.) و ossifrage (مرغ دریایی، در اصل یعنی: استخوانخوار؛ ۱۶۰۰م.) و ossify (استخوانی شدن) و osteology (استخوانشناسی) و osteopathy (مرض استخوانی؛ ۱۸۵۷م.) و ostracism (تبعید با رایگیری؛ ۱۵۸۰م.) و ostracize (مطرود شدن) و oyster (خرچنگ، میگو) و periosteum (پوشش اطراف استخوان) انگلیسی،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*اُسْت» تبدیل شده و همان معنای اولیهاش را حفظ کرده است. در زبانهای کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: 𒄩𒀸𒋫𒄿 (خَشْتائی: استخوان) هیتی، 𒄩𒀀𒀸𒊭 (خاشَّه: استخوان) لوویایی، tsa (اَسْت: استخوان) اوستایی، *𐎠𐎿𐎫𐎡 (اَسْتی: استخوان) پارسی باستان، अस्थि (اَسْتْهی: استخوان) سانسکریت، 𑀅𑀢𑁆𑀣𑀺 (اَتّهی: استخوان) پراکریت، «اَسْت» (استخوان) و «اَخْوْ» (نیرو، حیات) و «اَسْتَگ» (هسته) و «هَزّان» (استودان) پهلوی، «اَسْتُودان» (استودان) و «اَسْتَگ» (هسته) تورفانی، «اَسْتَک» (خسته) و «غزذانی» (استودان) سغدی، «استیک» (استخوان) و «سخْوَر» (کرکس) خوارزمی، ܐܣܬܟ (اَسْتیک: استخوان) سریانی، (استدنا: استودان) آرامی، atsa/ tsa (اَسْتَه: استخوان) پازند، ոսկր (اُسْکْر: استخوان) و ոսկրոտի (اُسْکْرُوتی: اسکلت) و փղոսկր (پاغُوسْکْر: عاج) ارمنی کهن، «آیْ/ آیُو» (استخوان) و «اَسْتاسَّه/ اَیاسِّه» (استخوانی) تخاری الف و ب،
در پارسی از اینجا چنین واژگانی برآمدهاند: «استخوان»، «استوار»، «استومند»، «استخوانی»، «استخوانشناسی»، «استودان»، «خسته»، «هسته»، «استه»، «خستهخانه»، «خستگی»، «اشتالَنگ» (استخوان پاشنه، کعب)، «استخوانبندی»،
«آلست» پارسی قدیم به معنای «تهیگاه، کون» هم از همینجا آمده و در اصل از دو بخش «اَرْدَه» (نیمه) و «اَست» (استخوانی، هسته) تشکیل یافته است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: «اوسْتوهان» (استخوان) بلوچی، «اِسْقان/ هَسْتی» (استخوان) کردی، «هِسْتَکا» (استخوان) طبری، «هَسِّکا» (استخوان) مازنی، «اَسُّو» (استخوان) خوری، «اَسْتَقُون» (استخوان) سمنانی، asthe (استخوان) آلبانیایی، «اَسْتْهی» (استخوان) اردو، փղոսկր (پاگُسْکْر: عاج) و ոսկր (اُسْکْر: استخوان) و ոսկոր (اُسْکُر: اسکلت، استخوان) و ոսկրածուծ (اُسْکْراتْسوتْس: مغز استخوان) ارمنی، стаг (سْتَگ: استخوان) یغنابی، «هِسْتِه» (استخوان) زازا، «سْتوغان» (استخوان) اورموری، «سوخان» (استخوان) گورانی، устухон (اوسْتوخُن: استخوان) پارسی تاجیکی، «سِخُو» (استخوان) لری،
در زبانهای هندی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: अस्थि (اَسْتْهی: استخوان) و उरोस्थि (اورُسْتْهی: استخوان جناغ) و अस्थिपंजर (اَسْتْهیپَنْجَر: اسکلت) و अस्थि मज्जा (اَسْتْهیمَجّا: مغز استخوان) هندی، অস্থি (اُسْتْهی: استخوان) بنگالی، ಅಸ್ಥಿ (اَسْتْهی: استخوان) کانادا، ਅਸਥੀ (اَسَتْهی: استخوان) پنجابی، అస్థి (اَسْتْهی: استخوان) تلوگو،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: « بخورد و بینداخت زو استخوان همین بود دیگ و همین بود خوان »
خیام نیشابوری: « قانع به استخوان چو کرکس بودن به زآن که طفیل خوان ناکس بودن»
مولانای بلخی: « خویش را بر استنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست »
بیدل دهلوی: «جز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیم اینست متاع جگر خسته دکانها »