ریشهی پیشاهندواروپایی «*h₁éḱwos» و ریشهی هندواروپایی «*ekuo-s» به معنای اسب ممکن است با ریشهی «*oku-s» خویشاوند باشد که «آهو» را زاده است. در بسیاری از زبانهای اروپایی مفهوم اسب از همان ریشهی اولی گرفته شده است. در زبانهای کهن اروپایی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: ‘ippos (هیپُّوس: اسب) یونانی، equus (اسب) لاتین، 𐌄𐌊𐌅𐌏𐌍(اِکْوُن: اسب) ونتی، jor (اسب) نردیک کهن، eoh (اسب) انگلیسی کهن، ech (اسب) ایرلندی کهن، 𐌰𐌹𐍈𐍃 (آیهوس: اسب) و 𐌰𐌹𐍈𐌰𐍄𐌿𐌽𐌳𐌹 (آیهواتونْدی: علف اسب، [گیاه] دم اسب) گتی، aswinan (شیر مادیان) پروسی کهن، jor (اسب) ایسلندی کهن، epomedus (نام یک ایزد و یک جشن، در اصل یعنی: قربانی اسب) و epos (اسب) گل، ešva (اسب) لیتوانیایی کهن، ossa (اسب) لاتویایی کهن، świerzepa (مادیان) لهستانی کهن، eb (اسب) برتون کهن و ولش کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: ašva (مادیان) و ašvienis (اسب بارکش) لیتوانیایی، ohv (اسب) استونیایی، hieho/ ieho (اسب) فنلاندی، свирепа (سْویریپا: ترب) روسی، świerzop (ترب، در اصل یعنی: علف مادیان) لهستانی، сверепек (سْوِرِپِک: علف اسب) صربی-کروآتی، each (اسب) ایرلندی و اسکات، cyfeb (اسب) ولش،
واژگان دیگر خویشاوند با این کلمه هم بسیارند: ‘ippodromos (هیپودْرُومُوس: میدان ارابهرانی) یونانی، hippodromos (مسیر مسابقهی سوارکاری) و eques (سوارکار) و equester (شهسوار، نجیبزاده) لاتین، hippodrome (میدان سوارکاری) فرانسوی، equestrian (سوارکاری؛ ۱۶۵۰م.) و hippophile (عاشق اسب؛ ۱۸۵۲م.) و hippocrepian (شکل نعل اسبی؛ ۱۸۵۲م.) و hippodrome (مسیر مسابقهی سوارکاری؛ ۱۵۸۰م.) و hippomania (اختلال روانی شیفتگی به اسب که اغلب در دختران ۱۰-۱۴ ساله دیده میشود؛ ۱۹۵۶م.) انگلیسی.
کلمهی «بیطار» پارسی به معنای دامپزشک هم از همین شاخهی اروپایی گرفته شده و وامواژهای گرفته شده از ‘ippistros (هیپّیسْتْروس: هیپّوس+ ایستْرُوس، یعنی درمان اسب) یونانی است که در سریانی به Aratyp (پَیْتارا) تبدیل شده و از آنجا به پارسی و تازی راه یافته است.
اسب در ابتدای کار در سپهر تمدن اروپایی جانوری بیگانه و غریب مینمود و تازه در دوران هخامنشی بود که نخست در میان یونانیان و بعدتر بین اقوام دیگر اروپایی به تدریج راه یافت. به همین خاطر در اساطیر یونانی هیولاها و موجودات عجیب و غریب زیادی داریم که به اسب شبیه هستند، که نمونهاش سنتور (انسان-اسب) و هیپوکامپ (ماهی-اسب) و پگاسوس (اسب بالدار) است. همچنین است hippogrifo ایتالیایی و hippogriffe فرانسوی و hippogriff انگلیسی که اسم هیولایی است با پا و تهیگاه اسب و دست شیر و سر عقاب، و در اسطورههایش قرن شانزدهم تحول یافته است.
در زبانهای اروپایی نامهای شخصی زیادی هم با اشاره به اسب ساخته شده که اغلب از بن یونانی گرفته شدهاند: یکیاش ‘ippolutos (هیپُولوتُوس: مرکب از: هیپُوس+ لوِئین: متحد کردن) یونانی و Hippolytus لاتین و فرانسوی و انگلیسی که در تراژدیهای یونانی پسر تسئوس بوده و در پارسی به صورت «هیپولیت» وارد شده است. دیگری ‘ippokraths (هیپوکراتِس: حاکم بر اسب) یونانی و Hippocrates لاتین است، که پزشک مشهور اواخر دوران هخامنشی (۴۶۰-۳۷۷ پ.م) بود و نامش در متون ایرانی به صورت «بقراط» باقی مانده است؛ سومی Xanqiph (گْزانْتیپِه: دارندهی اسب زرد) است که نام همسر سقراط بوده و در اواخر قرن شانزدهم به صورت Xanthippe به انگلیسی هم وارد شده است. نام Leukippos (لُوکیپُّوس) یونانی و Leucippus لاتین که فیلسوف مشهوری در روم بوده هم از همینجا آمده و یعنی «[دارندهی] اسب سفید».
نام جالب توجه دیگر ‘filippos (فیلیپُوس: دوستدار اسبها) است که اسم پدر اسکندر بوده و در لاتین و زبانهای اروپایی دیگر به صورت philip درآمده و در قالب «فیلیپ» در پارسی هم وجود دارد. در تاریخهای قدیمی ایرانی اسم پدر اسکندر گجسته را «فیلقوس» یا «فیلبوس» نوشتهاند که همین کلمه است. اسم کشور فیلیپین هم از همین جا آمده، چون اسپانیاییها در ۱۵۴۲م. وقتی وارد این جزیره شدند، فکر کردند جایی بینام و نشان را یافتهاند و آنجا را به افتخار شاهشان فیلیپ دوم نامگذاری کردند. غافل از آن که مردم این جزیره از ۱۳۰۰م. از مجرای بازرگانان ایرانی با نویسایی آشنا بودهاند و پلاکی مفرغی با خط برهمی (از خطهای رایج در استان هخامنشی گنداره و هند) در یکی از بندرگاههایش کشف شده که به تاریخ سال ۸۲۲ سکایی (۹۰۰ م.) باز میگردد. جالب آن که در این نوشتار به بانویی به اسم آنگکاتان اشاره شده که دختر مردی بانفوذ بوده به اسم «نامْوَران»، و در آن به چندین دولتشهر فیلیپینی اشاره شده که بولاکان و پایْناهْ و تونْدون در میانش به شمارند. منابع چینی همین دوران هم آنجا را «مای» مینامند. بنابراین فیلیپین اسمی جعلی و نوساخته است و این قلمرو از ششصد سال پیشتر از ورود اسپانیاییها چندین اسم باستانی داشته است.
اسم علمی گیاهان و جانوران مربوط به اسب را هم از همین بن گرفتهاند. مثل Eohippus (کهنترین جنس نیای اسب؛ ۱۸۷۹م.) و equine (اسبسانان؛ ۱۷۶۵م.). کلمهی Hippopotamus (اسب آبی) انگلیسی و فرانسوی و لاتین هم از عبارت یونانی ‘o ‘ippos potamios (هُو هیپُوس پُوتامیُوس) گرفته شده که یعنی «اسبِ رودخانهای» و بخش دومش با mesopotamia (میانرودان) همریشه است. این کلمه در انگلیسی میانه و فرانسوی کهن به صورت ypotame (حدود ۱۳۰۰م.) تحریف شده است. این نام اخیر را نباید با hippocampus (اسب دریایی؛ ۱۵۷۰م.) اشتباه گرفت که نوعی ماهی کوچک و ظریف است. این کلمه در اصل اسم هیولایی دریایی بوده که نیمی از بدنش اسب و نیمی دلفین است و گردونهی نپتون خدای رومی دریاها را میکشیده است. بخش دوم این اسم kamph (کامپِه) یونانی است به معنای هیولا و هزارپا. از ۱۷۰۶م. بخشی درونی در مغز که به این ماهی شبیه است نیز به همین نام خوانده شد و امروز در متون پارسی هم به صورت «هیپوکامپ» وامگیری شده است.
از آن بن باستانی ریشهی پیشاهندوایرانی «*Háćwas» برخاسته که در زبانهای آریایی به ریشهی «*اَسْپ» تبدیل شده است. در این واژگان حضور «پ» در ریشهی «اسپ» نشان میدهد که خاستگاه واژه زبانهای ایرانی شمال غربی بوده است. با توجه به این که ایرانیان نخستین رام کنندگان و سوارکاران بودهاند، طیفی وسیع از واژگان از این بن زاده شدهاند. در زبانهای باستانی ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: 𒀲𒆳𒊏𒍑 (اِکّوس: اسب) هیتی،𒀸𒋗𒉿 (اَشّووَه: اسب) هوری، *𒀸𒋗 (اَشّو: اسب) و*𒊍𒍪 (اَزّو: اسب، مادیان) لوویایی، apsa )اَسْپَه: نریان) و Apsa (اَسْپا: مادیان) و apsAwrd (دْرْواسْپَه: اسم ایزد نگهبان رمهداران، در اصل یعنی: دارندهی اسب تیزرو) و arAbapsa (اَسْپَبارَه: اسوار، سوارکار) اوستایی، 𐎠𐎿𐎱 (اَسْپَه: نریان) و 𐎠𐎿(اَسَه: اسب) و 𐎠𐎿𐎲𐎠𐎼 (اَسَهبارَه: اسوار، سوارکار) پارسی باستان، 𒊍𒉺𒀪 (اَسْپا: اسب) و𒊍𒉺𒁇 (اَسْپَبار: اسوار) اکدی بابلی هخامنشی،𐊁𐊖𐊂 (اِسْب: اسب) و 𐊁𐊖𐊂𐊁 (اِسْبِه: سوار؟) لوکیایی،अश्व (اَسْوَه: نریان) و स्वश्व (سْوَسْوَه: [دارندهی] اسب نیکو) و अश्वश्चन्द्र (اَسْوَسچَنْدْرَه: [دارندهی] اسبان باشکوه) و अश्विन् (اَسْوین/ اَشْوین: ایزد دوقلوی سوارکار، در اصل یعنی: شهسوار) و «اَسْوَهوارَه» (اسوار) و «اَسْوا» (مادیان) و अश्वत्थ (اَسْوَتّهَه: درخت انجیر معابد) و अश्वमेध (اَسْوَهمِدْهَه: قربانی اسب) و अश्ववार (اَسْوَهبارَه: اسوار) سانسکریت، «اَسَّه» (اسب) و «اَسَّتّهَه» (درخت انجیر معابد) پالی، 𑀅𑀲𑁆𑀲 (اَسَّه: اسب) پراکریت ساوراسنی، 𑀆𑀲 (آسَه: اسب) پراکریت مهاراستری، 𐨀𐨭𐨿𐨤 (اَسْپَه: اسب) پراکریت نیا، «اَسْپ» و «اَسْوار» (سوارکار) و «اَسْواریهْ» (سواری، سوارکاری) و « بیوراسپ» (اسم مرد، در اصل یعنی: دارندهی ده هزار اسب) و «اَسْپْرِس» (اسپریس، میدان اسبدوانی) پهلوی، 𐭀𐭎𐭐𐭅𐭓𐭊 (اَسْپورَک: سوارکار، اسوار) و 𐭀𐭎𐭁𐭓𐭉 (اَسْباری: اسوار) و 𐭀𐭎𐭐 (اَسْپ) و «اَسْپْرِز» (اسپریس، میدان اسبدوانی) و «اَسْپپَت» (مهتر و استاد اسواران) پارتی، «اَسْپ» و «اَسْوار» و «اَسْپْشُون» (تازیانهی اسب) تورفانی، «اَسْپ» سغدی، ܣܦܝ/ ܐܣܦܝ (سْپی/ اَسْپی: اسب) سریانی مسیحی سغدی، rawsa (اِسْوار: سوارکار) و asyrpsa (اَسْپْریسا) سریانی، էշ (اِش: خر) و հասբ (هَسْب: سوارکار، سرباز سواره) و Ասպուրակէս (اَسْپورَکِس: سوارکار، اسوار) و ասպազէն (اَسْپازین: زره اسب، زینافزار) و ասպանդակ (اَسْپَنْدَک: رکاب) و ասպաստան (اَسْپَسْتان: اصطبل، آخور) و ասպաստ (اَسْپَسْت: یونجه) و ասպատակ/ ասպատ (اَسْپَسْتَک/ اَسْپَت: راهزن، غارتگر سواره، مرکب از: اسب + تک: تاختن) وասպատակեմ (اَسْپاسْتاکِم: غارت کردن، راهزنی کردن [با اسب]) و ասպարէզ/ ասպարէս (اَسْپَرِز/ اَسْپَرِس: اسپریس، میدان اسبدوانی) و ասպետ/ Ասպետ (اَسْپِت: شهسوار، اسم مرد) و Ասպար-հրուկ/ Ասպուրակ (آسْپارْهْروک/ آسْپورَک: اسم مرد، یعنی دارندهی اسب مهیب) و ասպետություն (اَسْپِتوتْیون: شهسواری، شوالیهگری) و Դրուասպ (دْرْواسْپ: اسم ایزد نگهبان رمهداران، در اصل یعنی: دارندهی اسب تیزرو) وՀամազասպ (هَمازاسْپ: اسم مرد) و Բիւրասպ (بیوْراسپ: بیوراسپ، اسم مرد، در اصل یعنی: دارندهی ده هزار اسب) و «اَسْپَکانی» (شکارچی) و «اَسْپَهچَرَکَکان» (اسبچران، چادرنشین) ارمنی کهن، ასპარეზი (اَسْپَرِزی: اسپریس، میدان اسبدوانی) و ასფაგურ (آسْپاگور: نام پادشاهی، در اصل یعنی: [دارندهی] اسب مهیب) گرجی کهن، «اَسوبار» (اسوار) پازند، «اَسَّه» (اسب) و «اَسَّهبارا» (اسوار) سکایی، 𑀅𑀰𑁆 (اَسّا: اسب) ختنی، aspo (اَسْپُو: اسب) و asbaroubidou (اَسْبَرُوبیدُو: اسوار) و asbaro (اَسْبَرُو: سوار) بلخی، «*اَس/ اِتْسْوِه» (اسب) و «اَسْوَمِت» (قربانی اسب) تخاری ب، «اَسْپَیْروک» (اسوار، سوارکار) آلانی، «یَش» (اسب) وخی، ӕфсӕ (اَیْفْسَیْ: اسب) آسی دیگوری، ефс (اِفْس: اسب) آسی ایرونی،
نام دیگری که از اینجا برخاسته، اسم قدیمی قلمرو لودیه است. لودیه که با آناتولی امروزین برابر است، نامی است که یونانیها به این مردم داده بودند و این از اسم قوم لوویایی برآمده که خویشاوند هیتیها بودند و از قدیمیترین شاخههای اقوام آریایی که نویسا شدند. این مردم خودشان را «اَسْپَرْدَه» مینامیدند که احتمالا یعنی «اسبسوار، سوارکار»، میدانیم که پیوندی قومی با سکاها و مادها داشتهاند و جنگاوران سوارکارشان هم شهرتی داشتهاند. در دوران هخامنشی هم نام استانی که با آناتولی امروز همتاست، لودیه نبوده و «اسپَردَه» بوده است. این نام در زبانهای باستانی به این صورتها نوشته میشده است: 𐎿𐎱𐎼𐎭(سْپَرْدَه) پاری باستان، 𐤮𐤱𐤠𐤭𐤣 (سْفَرْد) لودیایی، 𒊓𒌓𒁺 (سَپَرْدو) اکدی بابلی، 𒅖𒌓𒁕 (ایشْپَرْدَه) ایلامی، (سپروت) مصری باستان.
در پارسی چنین واژگانی از این بن برخاستهاند: «اسب»، «اسبسواری»، «[گیاه] دماسب»، «اسوار»، «سوار»، «سواری کردن/ دادن/ گرفتن»، «[خودروی] سواری»،
در پارسی قدیم هم «اَسپیل» به معنای «دزد اسب» رواج داشته که الان کمابیش منسوخ شده است. هرتسبرگ میگوید این کلمه صورتی از عبارت سکایی «اَسَّه بیدَه» است، یعنی «اسب را میبرد».
در زبانهای ایرانی هم مانند زبانهای اروپایی – و هزار سال زودتر از آنها- نامهای شخصی فراوانی داریم که در ترکیب با اسب ساخته شدهاند و همچنان در پارسی باقی ماندهاند: «تهماسپ» (دارای اسب تنومند)، «لهراسپ» (دارای اسب تندرو)، «گرشاسپ» (دارای اسب لاغر)، گشتاسپ (دارای اسب لگامگسیخته)، «زَرَسپ» (دارای اسب زرین)، «آریاسپ» (دارای اسب گزیده)، «جاماسپ» (داندهی دو اسب جفت)، «ارجاسپ» (دارای اسب ارزشمند)، «شهراسپ» (دارندهی اسب مقتدر)، «درواسپ» (ایزد حامی رمهداران)،
علاوه بر اینها دامنهای وسیع از کلمات از ریشهی «*اَسْپ» گرفته شدهاند. مثلا «اَسْپِسْت» که علوفهی ویژهی اسب است و همان گیاهی است که در ترکی «یونجه» و در عربی «رطبه» نامیده میشود. این کلمه از «اسپ» به علاوهی بن «اَد» به معنای خوردن ساخته شده و در زبانهای کهن ایرانی نیز به همین شکل دیده میشود: 𒊍𒉺𒊍𒋾 (اَسْپاسْتی) و 𒊍𒉺𒊍𒌈 (آسْپاسْتو) و 𒊍𒉺𒊓𒌈 (آسوپاساتو) اکدی، 𐨀𐨭𐨿𐨤𐨁𐨯𐨿𐨟 (آسٌپیسْتا) گنداری، אספסתא (اَسْپَسْتا) آرامی بابلی، ܐܣܦܣܬܐ (اِسْپِسْتا) و ܐܣܘܪ (اِسْوار: سوار) سریانی، «اسپستا» آرامی، «اَسْپَسْت» پهلوی، אספסת (اَسْپِسِت) عبری، ասպաստ (اَسْپَسْت) ارمنی میانه، و شکل دیگری از این کلمه را در «اَسْپَرَه» سکایی میبینیم که بخش دوم آن (آر) به معنای پروردن است.
در زبانهای زندهی ایرانی هم این واژه به چنین شکلهایی درآمده است: و ارمنی نو، «اَسْپَسْت» بلوچی، «شْفِشْتَه» پشتون، «ایسْپیت» بروشکی، «شَپیت» بروجنی، «اَسْبَس» کرمانی، «اسفست» و «فِصْفِصَه/ فِسْفِسَه» عربی. کلمهی عربی به صورت «ألأسْفَسْت» در زبانهای دیگر نیز به این شکلهای وامگیری شده است: ⲡⲉⲥⲡⲉⲥⲧⲁ (پِسْپِسْتا) قبطی، alfalfez/ alfalfa اسپانیایی و alfalfa (۱۸۴۵م.) انگلیسی.
واژهی جالب توجه دیگر، «استر» است که شکل اولیهاش «*اَسَه-تَرَه» بوده، یعنی «از یک طرف اسب» و به دورگه بودن جانور اشاره دارد و خویشاوند و همریخت است با «قاطر»، که آن هم واژهای ایرانی است و بخش دومش همین پسوند «-تره» را دارد و به خاطر واج «ق» به غلط ترکی پنداشته شده است. «استر» در زبانهای دیگر ایرانی هم دیده میشود: Arat/ arat (تَرَه/ تَرا) اوستایی، «اَسوَهتَرَه» سانسکریت، «اَسْتَر» پهلوی، «سپدیر» خوارزمی. و همچنین «هَسْتَل/ ایسْتول» بلوچی، էշ (اِش: خر) ارمنی و «هیسْتیر» کردی در زبانهای زندهی ایرانی.
نام چند گیاه هم در پارسی از این بن گرفته شده است. در پارسی دری هم ترکیبهایی مثل «دم اسبیان» را داریم و همچنین «اَسْبَیوش» یا «اَسْپیوَش» یا «اَسپیغول» که شکل اولیهاش «*اَسپَه- گَوشَه» بوده و نام گیاهی (جنس psyllium) است که به عربی «بذر قطونا» نامیده میشود و خوراک اسب است. «اسپرزه» و «اسفرزه» نامهای دیگری برای همین گیاه است که بخش دوم آن -«پرزه»- به معنای پودر است. این واژگان به این شکلها در زبانهای ایرانی دیگر هم دیده میشوند: «اسبغول» اردو، «أسبغول» و «أسفیوس» عربی. نام این گیاه در زبانهای دیگر نیز از پارسی وامگیری شده است: इसबग़ोल (ایسَبْگُل) هندی، исфа́гула (ایسْفاگولا) روسی، و ispagul ایتالیایی و فرانسوی و انگلیسی.
واژهی دیگری که از ریشهی «اسپ» گرفته شده، «اَسپْریس» و «اَسپْریز» است که شکلهای متفاوتی از یک واژه هستند به معنا «میدان اسبدوانی». شکل اصلی آن احتمالا «*اسپَه-رَیْچَه» بوده که بخش دوم آن از «*رَیْک» گرفته شده به معنای «جاری شدن و تاختن»، و شاید «*(و)رَیْسَه» به معنی «چرخیدن و گردیدن»، که «وْرِسی» اوستایی به معنای گرداب از دومی گرفته شده است. واژهی «اَسْپَرْس» به معنای «میدان و عرصه» را هم داریم که احتمالا صورتی تغییر یافته از همین کلمه است، اما هُرن به خاطر دایرهی معنایی گستردهترش نیای آن را به شکل «*اَسپَه- رَثَه» بازسازی کرده، یعنی «میدان گردونهرانی».
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم این واژهها از این تبار را میشناسیم: «اَسْپ/ اَپْس» (اسب) بلوچی، «هِسْپ/ اِسْپ» (اسب) و «سْوار/ سووار» (سوارکار) کردی، «سْوار/ سْوارَه» (سوار) و «اَسْپ» گورانی، «اِسْپ» (اسب) لکی، «اَسْب» یزدی و نطنزی و یارندی و گیلکی و مازنی و شمیرزادی، «اَسْم» (اسب) زفرهای، «اَسْپ» نایینی و لارستانی و لری، «اَسْپ» و «اَیْس» (خر) تاتی، «اوسور» (اسب) سیوندی، «سووار» بختیاری، «اَسْپ» یغنابی، «یاسْپ/ یَسْپ» (اسب) یدغه، «یُوسْپ» (اسب) مونجی، «یاسْپ» اورموری، «اُسْپ» (اسب) پراچی، «سْپُور/ سْوُور» پشتون، «اوشْوِه» (اسب) کمویری، «اَسْپار» زازا، «هاش» (اسب) کلاشی، էշ (اِش: خر) و Ասպրակոս (اَسْپَرْکُس: اسم مرد، در اصل یعنی: سوارکار، اسوار) و Ասպուրակես (اَسْپورَکِس: اسوار، سوارکار) و ասպազեն / ասպազենք (اَسْپَزِن/ اَسْپَزِنْک: زینافزار، سلاح و زره اسب) و ասպարէզ (آسْپارِس: میدان، اسپریس، قلمرو) و ասպաստան (آسْپاسْتان: اصطبل، آخور) و ասպատակ (آسْپاتاک: راهزن، غارتگر) و ասպետ (آسْپِت: شهسوار، اسم مرد) و ասպետական (آسْپِتَکان: شهسوارانه، جوانمردانه) و Ասպուրակ (آسْپوراک: اسم مرد، یعنی: اسوار) ارمنی، აჩუ/ აჩო/ ჰაჩო (اَچو/ اَچُو/ هَچُو: اسب تاختن) و აჩუა (اَچوَه: اسب) و აცე (اَتْسِه: خرسواری) و ასპარეზი (اَسْپَرِزی: اسپریس، میدان اسبدوانی) گرجی، шив (شیوْ: اسب) لزگی، აჩუ (اَچو: اسب، اسبسوار) مینگرلی، «اَیْفْسَیْ» و ефс (اِفْس) آسی، «اَسْباتَه» (شهسوار) و «أسوار» و «اَلأَساوَرَه» (طبقهی شهسوار) عربی، «سَوار» اردو، «سووار» (سوار) ترکی، савор (سَوُر/ سَوار: سوار) پارسی تاجیکی،
ریشهی پارسی «*اسپ» در زبانهای اروپایی هم وامگیری شده و مجرای آن asinus (خر) لاتین بوده که این کلمات را در زبانهای اروپایی با همان معنا (خر) به دست داده است: assal(d) نورتومبریان کهن، assa انگلیسی کهن، ass انگلیسی، esil ساکسونی کهن و آلمانی کهن، esel آلمانی، ezel هلندی، asilus گُتی، osl اسلاوی کهن کلیسایی، asilas لیتوانیایی، oselŭ روسی، asal گالیک، asino ایتالیایی، asno اسپانیایی، asne فرانسوی کهن و âne فرانسوی.
برخی از نامهای ایرانی با این عنصر هم در زبانهای دیگر وامگیری شده است. رایجتر از همه ასფაგურ (آسْپاگور) گرجی کهن است که نام پادشاهی بوده در قفقاز و در اصل یعنی «[دارندهی] اسب مهیب». این نام در زبانهای اروپایی به این شکلها وامگیری شده است: Ἀσπαρούχ (آسْپاروخ) و Ἀσφώρουγος (آسْفورُوگُس) یونانی بیزانسی، Испоръ (ایسْپُرو) اسلاوی کهن کلیسایی، Äspärüq (آسپاروخ، نام خان بلغارستان در پایان دوران ساسانی) بلغاری کهن، Аспарух (آسْپاروهْ) بلغاری نو، Asparuk انگلیسی،
مشتقهای بن «*اسپ» در زبانهای هندی هم به این صورتها وجود دارند: असवार (اَسَواره: سوارکار) و અશ્વવાર (اَسْوَوار: اسوار، شهسوار) گجراتی، અસવાર (اَسَوار: سوار) گجراتی،अश्व (اَسْوَه: اسب) و सवार (سَوار) وअश्वमेध (اَسْوَهمِدْهْ: قربانی اسب) هندی، अस (اَس: اسب) و સવાર (سَوار) راجستانی، అశ్వమేధము (اَسْوَهمِدْهَمو: قربانی اسب) تلوگو،আঁহত (آهُت: انجیر معابد) آسامی، অশ্বত্থ / অশোত (اُسُّتْهَو/ اُسُوت: انجیر معابد) و সওয়ার (سُئُووَر: سوار) بنگالی، අශ්වත්ථ (اَسْوَتّهّه: انجیر معابد) سینهالی، ಸವಾರ (سَوارَه: سوار) کانادا، स्वार (سْوار: سوار) مراثی، ਸਵਾਰ (سَوار) پنجابی، असवार (اَسْوار: سوارکار) مرواری،
برخی از این کلمات در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: aspet (اَسْپِت: شهسوار) یونانی بیزانسی، អស្វិន (اَهْسْوَن: اشوین، ایزدان سوارکار) خمر، อัศวิน (اَتْسَوین: اشوین، ایزدان سوارکار) تای، ອັດສະວິນ (ئَتْسَوین: اشوین، ایزدان سوارکار) لائو،
پیوند میان اسب و انسان در فرهنگ ایرانی بسیار نزدیک بوده و در متون پارسی از این جانور با تشخصی نزدیک به آدم یاد کردهاند. مثلا منوچهری دامغانی میگوید:
«اسبی كه صفیرش نزنی مینخورد آب نی مرد كم از اسب و نه می كمتر از آبست»
جالب است که برخی از ادیبان مثل مولانا آن را برای توصیف مهر و عشق در منظومهای از تعبیرها به کار گرفتهاند که با تصویرپردازی مهریشت در سه هزار سال پیش همتاست. مثلا در دفتر دوم مثنوی میخوانیم:
«اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار
چشم حس اسپست و نور حق سوار بیسواره اسپ خود ناید به کار»
علاوه بر اینها مشتقهای بن «*اسپ» در شعر و ادب پارسی رواجی چشمگیر داشته است:
فردوسی توسی: «چو من با سواران بیایم به جنگ پشیمانی آید تو را زاین درنگ»
و: «من و گُرد گرشاسپ واین تیره شب بر این راز بر باد مگشای لب»
و: «چه نازی بدین تاج گشتاسپی؟ بدین تازه آیین لهراسپی؟»
عنصری بلخی: « سپهروار به گرد هوا همی گردد سپهر باشد اسپی، کُش آفتاب سُوار».
ملکالشعراء بهار: «یکی دار کردند در اسپریس به گِردش جوانان پتیاره ریس»