ریشهی پیشاهندواروپایی «*ar» به معنای «وصل کردن، چفت شدن» مشتقی است از ریشهی «*hermos /*her» (وصل شدن، پیوند) و در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را به دست داده است: arqon (آرْثُون: مفصل) و ‘armos (هارمُوس: بازو) و ‘armonia (هارمُونیا: اتحادیه، سامان، مفصلبندی) یونانی، armus (کتف، بازو) و armare (مسلح شدن، تجهیز کردن، برانگیختن) و arma (سلاح) و armature (قوای نظامی) و artus (مفصل، مقطع) و harmonia (هماهنگی، اتصال) لاتین، armr (بازو) نردیک کهن، armeüre (زره) فرانسوی کهن، earm (بازو) انگلیسی کهن، armure/ armour/ armor (زره) انگلیسی میانه، erm (بازو) فریزی کهن، arms (بازو) گتی، irmo (بازو) پروسی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: armoire (گنجه) و arthropod (بندپا) فرانسوی، гармония (گارْمُنییَه: هماهنگی، هارمونی) روسی،
کلمات خویشاوند این گروه در زبان انگلیسی عبارتند از: adorn (آراستن؛ اواخر قرن چهاردهم)، alarm (هشدار دادن)، aristarchy (پادشاهی اشراف)، aristocracy (حکومت اشراف)، arm (بازو، سلاح)، armada (ناوگان)، armadillo (آرمادیلو، نوعی پستاندار زرهپوش؛ ۱۵۷۰م.)، armament (تسلیحات؛ ۱۶۵۰م.)، armature (نیروی مسلح؛ ۱۴۰۰م.)، armistice (آتشبس؛ ۱۷۰۷م.)، armor (زره؛ ۱۳۰۰م.)، armory (زرادخانه)، army (ارتش؛ اواخر قرن چهاردهم)، art (مهارت)، arthralgia (درد مفاصل)، arthritis (ورم مفاصل)، article (مقاله، عنوان)، articulate (بیان کردن، صورتبندی کردن)، artifact (مصنوعی، ساخته شده)، artisan (صنعتگر)، artist (هنرمند)، disarm (خلع سلاح کردن)، gendarme (ژاندارم)، harmony (هماهنگی)، inert (بیاراده، لَخت)، inertia (لختی)، inordinate (نابسامان؛ اواخر قرن چهاردهم)، order (نظم)، ordinal (مرتب، ترتیبی)، ordinance (ترتیب)، ordinary (معمول)، مرسوم، ornament (تزئینات)، primordial (آغازین، ازلی)، subordinate (تابع کردن، مطیع ساختن)
برخی از این واژگان در پارسی جدید وامگیری شدهاند: «آرمادیلو»، «آرتروز»، «آرتروپودا»، «آرماتوربندی»، «آرم»، «هارمونی»، «اینرسی»،
این بن در زبانهای آریایی به شکل ریشهی «*اَرْم» باقی مانده و به شکل محدودی شاخهزایی کرده است. در زبانهای باستانی ایرانی از اینجا چنین کلماتی را سراغ داریم: amra (اَرْمَه: بازو) و itivra (اَرَیْتی: پاداش) اوستایی، 𐎠𐎼𐎶 (اَرْمَه: بازو) پارسی باستان، ईर्म (ایرْما: بازو) و ऋतु (رْتو: دوره، نظم، سامان) و ऋति (رْتی: ثروت) و अलम् (اَلَم: کافی، بس، آماده، مجلل) سانسکریت، «اَرْم» (بازو) پهلوی، «اَپْشارمای» (دست به پشت زدن) سغدی، «آرَّه» (بازو، کف دست) سکایی، ܐܪܡܐ (اَرْما: بازو) سریانی، արմուկն (اَرْموکْن: بازو) و արդ (اَرْد: نظم، ریخت) و արդուած (آرْدواتْس: ترکیب، ریخت) و արդիւն (آرْدْوین: کنش، دستاورد) و արդեօք (آرْدِئُوک: حتا، هرگز، شاید) ارمنی کهن، «آرْتْس» (هریک) تخاری الف، «اَرْتْسَه» (هرکدام) تخاری ب،
در زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین واژگانی مشتق شدهاند: «اَرم» (بازو) پارسی، «آم» (کتف) تالشی، «اَرْم» (دست) و «اَیْرْم سَیْرْمی» (دست به دست) آسی، «یارْمِه» (کتف، پاچه) یدغه، «یورْم» (بازو، ساعد) وخی، «اِرْمی/ هَرْمَه» (شانه، کتف) زازا، արդ (اَرْد: نظم، ریخت) و արմուկն (اَرْموکْن: آرنج) و արդուկ (آرْدوک: اتو) ارمنی، არმოზი (آرْمُوزی: مفصل) لاز، «آرْموز» (مفصل، وامگیری از یونانی) ترکی، «اَلَم» (کافی، مجلل، مفصل) اردو،
حدسم آن است که «ارمغان» هم از همینجا آمده باشد، و به لحاظ معنایی «ارمغان دادن» موازی «دستخوش دادن» باشد. شکل پهلوی آن را میتوان به صورت «*اَرْمَگانی/ اَرْمَکانی» (چیزِ در دست، دست آورده) بازسازی کرد که احتمالا در شکل سغدیاش به «*اَرْمَغانی» تبدیل شده است. هرچند این واژگان در متنها وجود ندارند و بازسازی شده هستند. در شعر کهن پارسی هم کلمهی اصلی برای این معنا «ارمغانی» بوده که مثلا در شعر نظامی و سعدی زیاد دیده میشود. ریشهای که گاه برای «ارمغان» ذکر کردهاند و آن را ترکی از ریشهی «*اَر» (هدیه) دانستهاند، نادرست است. چنین ریشهای در ترکی وجود ندارد و مشتقهای دیگری در ترکی از آن نمیشناسیم. بنابراین جعلی است و بر اساس همین کلمه برساخته شده است.
پیوند میان «مَفصَل» و «مُفصّل» و «فصل» که از بن سامی «فصل» برآمده و در پارسی شکل گرفته در زبانهای هندی بر اساس این بن آریایی کپیبرداری شده است. در زبانهای هندی از اینجا چنین کلماتی را سراغ داریم: अलम् (اَلَم: کافی، بس، آماده، مجلل) و ऋतु / रितु/ रुत (ریتو/ رْتو/ روت: فصل) هندی، ঋতু (ریتو: فصل) آسامی و بنگالی، ઋતુ (روتو: فصل) گجراتی، ऋतू/ रुतू (ریتو/ روتو: فصل) مراثی، ඍතුව (رْتووَه: فصل) سینهالی، ఋతువు (رْتووو: فصل) تلوگو
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: រដូវ (رَدَو: فصل) خمر، ລະດູ (لَهدو: فصل) لائو،ฤดู (رَهدو: فصل) تای،
در میان این واژهها تنها «ارمغان» در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شده است:
نظامی گنجوی: « بسی ارمغانی ز تاراج زنگ به هر سو فرستاد بی وزن و سنگ»
و: «چه گنج است کآن ارمغانیم نیست دریغا جوانی، جوانیم نیست»
مولانای بلخی: « ارمغانهای غریب آورده است قسمت آن ارمغانی میکند»
سعدی شیرازی: « به دل گفتم از مصر قند آورند برِ دوستان ارمغانی برند»
و: «تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی»