ابلق


آخرین به روزرسانی:
ابلق


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bhreg» به معنای «درخشیدن، تافتن» در شاخه‌ی زبان‌های اروپایی بیرون از زبان‌های اسلاوی چندان زایا نبوده و چنین واژگانی را در زبان‌های کهن زاده است: flegw (فْلِگو: می‌سوزانم) یونانی، flamma (شعله) و flagare (سوزاندن) لاتین، bleikr (سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) و blakkr (سفید) نردیک کهن، blanch (سفید، درخشان) و blank (سفید، روشن، شفاف) آلمانی کهن، blanc (سفید، روشن) فرانسوی کهن، blāc/ blǣc/ blǣċ (روشن،‌ رنگ‌پریده) و bryht/ breht (درخشنده، نورانی) انگلیسی کهن، blac/ blak/ bleche (روشن،‌ رنگ‌پریده) و bright (درخشنده) انگلیسی میانه، blek (روشن،‌ رنگ‌پریده) ساکسونی کهن، брѣзгъ(بْرِزْگو: درخشیدن، برق زدن) و блѣскъ (بْلِسْکو: تلألو، درخشش) اسلاوی کهن شرقی، пробрѣзгъ ⱂⱁⰱⱃⱑⰸⰳⱏ(پْرُوبْرِژْگو: برق زدن، نور انداختن) اسلاوی کهن کلیسایی، brzazg (سپیده‌دم) و blask (درخشش، زبانه‌ی آتش)‌ لهستانی کهن، blank (سفید، شفاف) هلندی میانه، bleker(سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) سوئدی کهن، bleih/ blaih (سفید، رنگ‌پریده) لومباردی، blanc (سفید، روشن) اوکسیتان کهن، 

         در زبان‌های زنده‌ی اروپایی هم از اینجا چنین واژگانی را سراغ داریم: брезг (بْرِزْگ: سپیده‌دم) و бре́зжить (بْرِزْژیت: سوسو زدن) و блеск (بْلِسْک: تلألو، درخشش) روسی، brzak (شفق، سپیده‌) و blask (درخشش، زبانه‌ی آتش) لهستانی، brezg (شفق) و blesk (درخشش، آذرخش) چک، brė́kšta (سپیده‌دم) و blizgas (درخشش، تلألو) لیتوانیایی، бляск (بْلیاسْک: درخشش) بلاروسی، блиск (بْلیسْک: درخشش) اوکراینی،бля́сък (بْلیاسَک: درخشش، برق) بلغاری، бле́сок(بْلِسُک: درخشش) مقدونی، бле̑сак/ бље̑сак (بْلِسَک/ بْلیِسَک: درخشش، زرق و برق) صربی-کروآتی، bleask (روح جانوران، بزاق) رومانیایی، bleikur(سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) و bjartur (درخشان) ایسلندی، bleik (روشن،‌ رنگ‌پریده) و blakk (سفید، رنگ‌پریده، ورشکسته) نروژی، bleg/ blaiken (سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) و bricht (درخشان) اسکات، berth (زیبا، پاکیزه، خوشگل) ولش، blake/ bleak (زرد،‌ رنگ‌پریده، کمرنگ) و bleach (سفید شدن، رنگ و رو رفته) و blank (سفید، پاکیزه) و flame (شعله) و bright (درخشنده) انگلیسی، bleg (سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) و blank (درخشان) دانمارکی، blek (سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) سوئدی، bleich (سفید،‌ رنگ‌پریده) و blank (سفید، پاکیزه) و Plenk (فاصله‌ی اضافی بین حروف) و Planck (اسم خانوادگی، یعنی روشن و درخشان) و Blitz (آذرخش، رعد و برق) و blitzschlag (صاعقه، برق‌گرفتگی) و Blitzkrieg (جنگ برق‌آسا، راهبرد نظامی هیتلر در جنگ جهانی دوم) آلمانی، בלייך‎ (بْلِیْخ: رنگ‌پریده) ییدیش، bleek (سفیدرو،‌ رنگ‌پریده) و blank (سفید، روشن، شفاف) و Brecht (نام خانوادگی، در اصل یعنی: درخشان) هلندی، biacca (سفید، رنگ براق) و brace (ذغال افروخته) و flagrare (آتش زدن، سوزاندن) ایتالیایی، blanch/ blanc (سفید) و Mont-blanc (مون‌بلان، بلندترین بخش کوه‌های آلپ، در اصل یعنی: کوه سپید) فرانسوی، flagrar (آتش زدن، سوزاندن) اسپانیایی و پرتغالی، 

         وامگیری از این واژگان در پارسی نو بیشتر به نام‌های خانوادگی نامداران مربوط می‌شده‌ است: «ماکس پلانک»، «برتولد برشت»، 

         این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*بْرَد» تبدیل شده و در زبان‌های کهن ایرانی چنین کلماتی را زاده است: azArb (بْرازَه: فروغ، درخشش) اوستایی، भ्रेजते (بْهْراجَتی: درخشیدن) و भ्रज (بْهْراجَس: جرقه، آتش) و «بْهْراج» (فروغ، درخشش) و «ویبْهْراسْتی» (زبانه‌ی آتش) سانسکریت، «بْرازیدَن» (درخشیدن) و «اَبْلَگ» (روشن، دارای لکه‌های روشن) و «بْراهْ» (زیبایی، ‌شکوه، برازندگی) و احتمالا «آپیلَک» (آبله، مرکب از: آ: پیشوند + بْرْدْکَه: درخشان شده، برّاق) پهلوی، «بْراز» (درخشیدن) تورفانی، «بْرازاغ» (درخشان) و «ویبْراز» (پرتو افکندن) پارتی، «برازانْت» (درخشنده) و «برازینتک» (شعله‌ور) سغدی، «ابراز» (افروخته شدن، روشن شدن) و «ابرازی» (افروختن، روشن کردن) و «آبْراز» (زبانه‌ی آتش) و «آبلک» (آبله) خوارزمی، «بالْجیس» (درخشیدن) و «بْرومْجَه» (دوست درخت غان، چون درخشش نقره‌ای دارد) و «بَلْجْسَکَه» (زبانه‌ی آتش) سکایی، tSrbn (نِبَرْشْت: چراغ، قندیل) آرامی، atSrbn (نّبَرْشْتا: آتشدان) سریانی، 

         از این ریشه در پارسی چنین واژگانی زاده شده‌اند: «بَراز» (آراستگی)، «برازیدن» (شایسته بودن)، «برازنده»، «برازندگی»، «برازه» (زبانه‌ی آتش)، «بَراه» (ظرافت، زینت)، «آفرازه» (شعله‌)، «ابلق» (درخشان، اسب با لکه‌های روشن بر پوست)، و احتمالا «آبله» و «ابرهه» هرچند تبار محتمل‌تر برای این واژه تحریفی در نام ابراهیم است.

«آبله» را می‌توان از این ریشه مشتق دانست. هرچند آیلرس خاستگاهش را ریشه‌ی «*با» به معنای درخشش و روشنی می‌داند که بنی خویشاوند و هم‌معناست. این فرض که اسم حبشی «ابرهه» هم از اینجا آمده را دکتر محمد مقدم نخستین بار مطرح کرد و این هم پذیرفتنی می‌نماید.

برخی از جاینام‌ها از این ریشه مشتق شده‌اند. حدس می‌زنم «برازجان» فارس نمونه‌ای از آن باشد، اگر که از «وُراز/ گراز» مشتق نشده باشد. اسم سردار نامدار ساسانی «شهربراز» هم اغلب «گرازِ شاه» تعبیر شده است، ولی شاید بخش اولش از این ریشه آمده باشد و در این حالت «برازنده‌ی پادشاهی» یا «[سردار] شایسته‌ی شاه» معنی می‌دهد که با توجه به این که ادعای سلطنت هم داشته، معنادار است. نام ودایی هندوستان یعنی भारत (بْهاراتَه) را هم اغلب از ریشه‌ی «*بَر» (भृ) به معنای «بردن، حمل کردن» مشتق دانسته‌اند. اما بعید نیست که در اصل از اینجا برخاسته باشد و «[سرزمین] درخشان، قلمرو آتشین» معنی دهد و این معنای بیشتری دارد تا بن اولی. 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی چنین واژگانی را از این ریشه سراغ داریم: «بَل» (شعله) و «بَلَم» (خاکستر جهیده در آتش) طبری، «بَراز» (زبانه‌ی آتش) و «بِراز» (شعله) زرقانی و سیرجانی و طاری، «بِلِزْگ» (زبانه‌ی آتش) بختیاری، «بِلیز» (زبانه، شعله) لری، «بَرْج» (پوست درخت غان) پشتون، «بْروج» (پوست درخت غان) شغنی، «بْهیم» (درخت، درخت غان) پراچی، «بَیْرْز» (غان) آسی ایرونی، «بَیْرْزَیْ» (درخت غان) آسی دیگوری، «اُوِل» (آبله) گزی، «آپولَه» (آبله) بلوچی، «اُلَه» (آبله) آشتیانی، 

          این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند: 

فردوسی توسی: «چنین گفت کآن دودگونِ دراز           نشسته بر آن ابلقِ سرفراز»

سنایی غزنوی: «لاجرم کرد عروس ز مدیحت جلوه              که بِهْ از حور بهشت است گَهِ فرّ و بَراه»

سوزنی سمرقندی: «خلیل‌وار بتان بشکند که نندیشد                ز آفرازه‌ی نمرود منجنیق‌انداز»

اسدی توسی: «چو شب را دونده نوند سیاه                         همه تن شد ابلق ز تابنده ماه»

بیدل دهلوی: « نتوان به سعی آبله افسردگی کشید                  خشتی نچیده‌ایم به تعمیر خواب پا»