«آجُر» که در تاریخ معماری مهمترین اختراع محسوب میشود، برای نخستین بار در تمدن ایرانی پدید آمده و گامی بلند بوده برای کمی شدن ساختار و تجزیه و ترکیبپذیری عقلانی سازهها. این کلمه خاستگاهی سومری یا ایلامی دارد و سه هزاره پیش با واسطهی اکدی به زبانهای آریایی راه یافته است. کهنترین شکل ثبت شدهاش 𒀠𒃡𒊏 (آلورا) سومری است. شکلهای دیگر آن در زبانهای کهن ایرانی عبارتند از: 𒅇𒆪𒊒𒌝 (آگورّو/ اوکورّو) اکدی، 𐎜𐎂𐎗𐎎 (اوگرام: خشتها/ آجرها) اوگاریتی، ܐܲܓܘܼܪܵܐ (عاگورَا) سریانی، «آگورَه» آرامی، 𐎠𐎦𐎢𐎽𐎢𐎶 (آگورو) پارسی باستان، אגורא (آگورّا) عبری، ագուռ (آگور) ارمنی کهن، აგური (آگوری) گرجی کهن،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی برخاستهاند: «آجر»، «[رنگ] آجری»، «آجرپزی»، «آجرپزخونه/ آجرپزخانه»، «آجربازی» (لگو)، «آجرچینی»،
در پارسی قدیم هم این واژگان را داشتهایم: «آغُر/ آگور/ آگُر» (آجر)، «آگُرگون» (رنگ آجری) و «آگورپز» (کورهی پختن آجر)
در زبانهای زندهی ایرانی دیگر از «آجر» به چنین صورتهایی درآمده است: ագուր «آگور/ آگوری» ارمنی، აგური (آگوری) گرجی، «آگوری» آسی، «آگور» گزی، «آجورَه» تاکستانی، «آژُرَه» آشتیانی، «آجور» عربی،
کلمهی آجر در شعر و ادب پارسی رواجی اندک داشته، اما گهگاه به کار گرفته میشده است. نظامی در هفت پیکر در توصیف آب کشیدن از چاهی میگوید:
«خُم رها کن که دید چاهی ژرف سر به آجر برآوریده شگرف
نیمهی خُم نهاده بر سر او تا دده کم شود شناورِ او»
اوحدی مراغهای هم این کلمه را به نسبت زیاد به کار برده و در مثنوی «جام جم» میگوید:
«کاشی و آجرت به هر خُرده مال قارون به دم فرو برده»
و «پس به دست آوری زمینی سخت آجر و سنگ و خشت و خاک و درخت»
بهار هم در جمهورینامه هنگام ریشخند رضا شاه میگوید:
«رضا خان را به جای خود نشاندند به جای گُل بر او آجر پراندند»
اما تصویری جالبتر از همه را در شعری از کمالالدین اسماعیل از معاصران حافظ میخوانیم که در مدح رکنالدین مسعود ویرانی سرای بزرگان را چنین توصیف میکند:
« همه قابل نقل و تحویل گشت سرای و دکان ها و خان و بنا
بسا خاندانهای پیر قدیم که بودش عصای ستون متّکا
که از اوج چرخش به یک دستبرد فکندند ناگه بتحت الثّری
چنان شد پراکنده از هم که نیز نکردند با هم دو خشت التقا
چو دندان پر از رخنه دیوار لیک خلالی نکرده بدو در رها
شده خیره چون ناکسی بر طباع خلل بر خللها فنا بر فنا
اذّا دکّت الارض منشور خاک بر ایوانها نقش نطوی السمّا
لب بام کرده زمین بوس در ستونها ز ضجرت برفته ز جا
قواعد ز خانهنشینی ملول به یک ره شده در جوار جلا
ز خامی شده خشتها خر سوار بیفتاده از قالب انزوا
به تنگ آمده آجر اندر نهفت تفرّج گزیده به صحن فضا
وطن کرده بدرود خاک دمن به پشت خران رفته با روستا»