آبرو


آخرین به روزرسانی:

         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bha/ *bheh» به معنای «درخشیدن» در زبان‌های کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: fanos (فانُوس: مشعل) و fahn (فائِن : فانوس) و faos (فائُوس: فروغ، پرتو) و faeqw (فائِثو: می‌درخشم، می‌تابم) و fasis (ظاهر، جلوه) و faeqwn (فائِثون: درخشش، فروغ، ایزدی خورشیدی که پسر هلیوس بود، نام دیگر سیاره‌ی برجیس) و fainomai (فایْنُومایْ: به نظر رسیدن، ظاهر شدن) و fanorion (فانُوریُون: چراغ دارای محفظه‌ی شعله در برابر باد) و fanta (فانْتا: درخشان، پرفروغ) یونانی، favere (محبوب بودن، مورد توجه قرار گرفتن) و favor (لطف، حمایت) و Faustus (محبوب، نیکبخت) و fautor (حامی، پشتیبان، مشوق) و phaethon (ایزدی خورشیدی) و bene (خوب، زیبا) لاتین، bon (دعا، درخواست) و bakn/ baken (علامت، نشانه) نردیک کهن، bionen (صیقل زدن، زیبا کردن) آلمانی کهن، basu (ارغوانی، سرخ) و bonian (صیقل زدن، زیبا کردن) و beacn (علامت، نشانه) انگلیسی کهن، boon (دعا) و beken (علامت، نشانه) انگلیسی میانه، ban (سفید، خالص) ایرلندی کهن، boenen (صیقل زدن) و boken/ baken (علامت، نشانه) هلندی میانه، bon (خوب، زیبا، درخشان) فرانسوی میانه، bein/ byin (خوب، زیبا) نورمن، bokan (علامت، نشانه) ساکسونی کهن، 

         در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: favor (علاقه، توجه) و favourable (مورد علاقه، محبوب) و phase (مرحله، حالت) و boon (دعا) و beacon (علامت، پیام هشدار) انگلیسی، fausto (خوشحال، نیکبخت) و fautore (مشوق، حامی) و favore (لطف، حمایت) و fase (مرحله، حالت) و bene (خوب، زیبا) ایتالیایی، fausto (خوشحال، نیکبخت) و fautor (حامی، پشتیبان) و favor (لطف، حمایت) و fase (مرحله، حالت) اسپانیایی و پرتغالی، fauteur (انگیزه‌بخش، شروع کننده) و faveur (لطف، حمایت) و bon/ bien (خوب، زیبا) و bouee (شناور، علامت دریایی) فرانسوی، fabore (لطف، حمایت) باسک، fase (مرحله، حالت) و favor (لطف، حمایت) و fautor (حامی) و be/ ben (خوب، زیبا) کاتالان، favør (لطف، حمایت) و fase (مرحله، حالت) و bone (درخشان، خوشگل) ‌دانمارکی، Phase (مرحله، حالت) و bohnern (صیقل‌ زدن، درخشان کردن) و bake (چراغ راهنمایی و رانندگی) آلمانی، fabhar/ foghar (لطف، حمایت) ایرلندی، фаво́р(فاوُر: لطف، حمایت) و Фаэто́н (فایْتُن: ایزد خورشید، برجیس) و фаза (فازا: مرحله، حالت) روسی، фаза (فازا: مرحله، حالت) بلاروسی و بلغاری، фаза (فازا: مرحله، حالت) اوکراینی و مقدونی و صربی-کروآتی، faze (مرحله، حالت) چک، fazis (مرحله، حالت) مجاری، faza (مرحله، حالت) لهستانی، fas (مرحله، حالت) و bona (درخشان، خوشگل) سوئدی، faasi (مرحله، حالت) فنلاندی، boen (خوشگل، درخشان) و boenen (صیقل زدن) و baken (علامت، نشانه) هلندی، 

         برخی از این واژگان در پارسی وامگیری شده‌اند: «فانوس»، «فَنار» (چراغ محفظه‌دار)، «فانتا» (نوعی نوشیدنی گازدار)، «فاوست»، «فاز»

         در زبان‌های آریایی این بن به ریشه‌ی «*با» تبدیل شده و همان معنای «درخشش» را می‌رساند. این بن در زبان‌های کهن ایرانی چنین کلماتی را پدید آورده است: AbA (آبا: شباهت) و AbArf (فْرابا: درخشیدن) و itiAwarf (فْرَوایْتی: پرتو افکندن) و tNamunAb (بانومَنْت: پرتوافکن، نورپراکن) و unAb ‌(بانو: پرتو) و aymAb (بامیَه: تابناک، لقب بلخ) اوستایی، 𐎲𐎶 (بامَه: روشن، درخشان) پارسی باستان، भाति (بْهاتی: درخشیدن) و (آبْها: روشنی، درخشش) و भास (بْهاسَه: پرتو، چراغ) و भास् (بْهاس: نور، درخشش) و भानुमत् (بْهانومَنْت: نورپراکن، پرتوافکن)‌ و भास्कर (بْهاس‌کَرَه: خورشید، در اصل یعنی: نورکار، فروغ‌آور) و भास्वर (بْهاس‌وَرَه: ملتهب، تابشگر) و भान (بْهانَه: جلوه، ظاهر) و भाम (بْهامَه: روشنی) و «پْرَبْها» (فروغ، تابش) و भानु (بْهانو: شعاع نور، فروغ، شاه، بانو) و भानुचन्द्र (بْهانوچَنْدْرَه: مهتاب) ‌‌سانسکریت، «بام» (روشنی ماه) و «بامیک» (روشن) و «اوشْبام» (بامداد) و «بامْدات» (بامداد) پهلوی، «بامیگ» (روشن) و «بامِن» (تابان)‌ و «بام» (روشنی) و «آبِن» (تابان) و 𐭡𐭠𐭬𐭣𐭠𐭲 (بامْذاد: بامداد) پارتی، ܦܴܢܣܴܐ‎ (پانَسا: فانوس) سریانی، פנסא (پانَسا: فانوس) آرامی، פָּנָס‎ (پاناس: فانوس) عبری، «بام» (روشنی) و «بامِوْ» (فروغ) و «اوشِه‌بام» (سپیده‌دم) و «بامْداد» تورفانی، «بام» (صبح) و «پریاو» (دلربا) و «بامسنیق» (بامدادی) و «زیم‌بام» (زرین‌فام) سغدی، «فاتْخیک» (فاخته) خوارزمی، «ویوْ» (درخشیدن) سکایی، բանամ(بانَم: گشودن، کشف کردن، شرح دادن) و բանալի (بانالی: کلید) و բաց (باتْس: گشودن، فاش کردن) و բացակայ (باتْساکای: غایب، دور) و բացատրութիւն (باتْساتْروتْیون: شرح، توضیح) وբացատ (باتْسات: پاک‌تراشی جنگل، فاصله‌ی بین حروف در نوشتار، حذف) و բացասական (باتْساسَکان: منفی) ارمنی کهن، 

         در پارسی از اینجا چنین واژگانی برخاسته‌اند: «آبرو»، «آبروریزی»، «آبروداری»، «بی‌آبرو»، «آبکاری کردن»، «آبگون»، «[تیغ] آبدار»، «[مروارید] خوشاب»، «آبمند» (خوشبخت)، «آبی» (رنگ)، «آفتاب»، ‌«فام» (رنگ)، «فاخته»، «بام» (صبح)، «بامداد»، «بامشاد» (مرکب از: بام: روشن + شاد)، «اردوان» (مرکب از: ارته: پارسایی + بانو: فروغ)، «بامی» (روشن، ‌لقب بلخ)، «بامیان»، «بور»، «موبور»، «بورابرش» (اسب سرخ و درخشان، لقب رخش)، 

چنان که از فهرست بالا برمی‌آید حدسم آن است که همه‌ی کلماتی که «آب» در آنها با درخشش و روشنی پیوند دارد، از همین بن برآمده باشند و نه از «آب» در معنای مایع جان‌بخش. بنابراین «آبی» هم از اینجا آمده و همچنین ترکیباتی مثل «خوش‌آب‌ورنگ». کلمه‌ی آب هنگام گرته‌برداری در زبان‌های دیگر گاه در معنی دومی در نظر گرفته شده و نمونه‌اش «مائی» و «ماءالوجه» عربی است که گرته‌ای از «[رنگ] آبی» و «آبرو». 

         همچنین حدس می‌زنم کلمه‌ی «بور/ فور» به معنای «سرخ و سفید، موطلایی» هم از همین‌جا آمده باشد. 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شده‌اند: «گْوَرْبام» (سپیده‌دم) و «بانْدات» (فردا، آینده) بلوچی، «بُن» (روز) آسی، «آبیرو» (آبرو) و «فاتّیکِه/ فاخْتَه» (فاخته) و «فانوس» ترکی، աբուռ(اَبور: آبرو) و (بامیک: روشن) و բանալ‌ (بانال: گشودن، شرح دادن) و و բաց (باتْس: گشودن، فاش کردن) و բացել (باتْسِل: باز کردن) و բացակա (باتْساکا: غایب) ‌ارمنی،ბაცი (باتْسی: درخشان، سفید) گرجی، «آوْرو/ اِبور» (آبرو) کردی، абруй (آبْرویْ: آبرو) و абруйлы (آبْرویْلی: آبرودار، معتبر) باشکیری، фаза (فازا: مرحله، حالت) قرقیزی، «آبْرویْلی» (آبرودار، سربلند) و «اُفْتُوب» (آفتاب) و «فازا» (مرحله، حالت) ازبکی، «آبْرو» و «آفْتاب» اردو، «فاخْتَر» (فاخته) پراچی، «پاخْتَک» (فاخته) پارسی افغانی، «اَبْرُوئی» (آبرو، شهرت) و «ئاپْتاپْ» (آفتاب) ترکی اویغوری، абырой (اَبْرُوئی: آبرو، اعتبار) و аптап (آپْتاپ: آفتاب) ‌قزاقی، офтоб (اُفْتُوب: آفتاب) یغنابی، «بُس» (شعله، فروغ) کمویری، «بَس» (شعله) ویگالی، benj (به نظر رسیدن، ظاهر شدن) و faze (فاز، مرحله) آلبانیایی، 

         در زبان‌های هندی هم این لغات خویشاوند را می‌شناسیم: আব্রু(اَبْرو: آبرو) و আফতাব(آفْتاب) و ফানুস (پْهانوس: فانوس) و ভাস্বর (بْهَسُّور: تابنده، ملتهب) و ভানু (بْهانو: فروغ، پرتو) بنگالی، આબરૂ(آبَرو: آبرو) گجراتی، आफ़ताब (آفْتاب) و आबरू(آبْرو: آبرو) هندی، भांबा (بْهامْبَه: درخشش، چراغ) مراثی کهن،अब्रू (اَبْرو: آبرو) مراثی، ਆਬਰੂ(آبَرو: آبرو) و ਆਫ਼ਤਾਬ(آفَتاب: آفتاب) ‌پنجابی، आफताब (آفْتاب) کشمیری، భామ (بْهامَه: زن، زن مهربان) و దివ్యభామ (دیویَه‌بْهامَه: فرشته، در اصل یعنی: ایزد/دیوِ درخشان) تلوگو، 

برخی از این واژگان در زبان‌های دیگر نیز وامگیری شده‌اند: «آفْتاب» مالایی و اندونزیایی،  ا

ین واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند: 

فردوسی توسی: «یکی خنجر آبگون برکشید سراپای او چادر خون کشید»  و: 

«شو این نامه‌ی خسروی بازگوی بدین جوی نزد مهان آبروی» 

ازرقی هروی: «جایی رسد ز گردش ایام جاه او کز اردشیر بگذرد این شاه و اردوان» 

حافظ شیرازی: «ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آبروی خوبی از چاه زنخدان شما» 

کلیم کاشانی: «بس که ز دیده ریختم خون دل خراب را گریه گرفت در حنا پنجه آفتاب را»

 ملا فیض کاشانی: «گویند آفتاب عجیب‌ست و مه غریب از مهر و ماه عارض خوبان عجیب‌تر؟»